برنامه ریزی

استاندارد

آخر هفته فرصت خوبی است تا با نگاهی دقیق تر به کارها و امورات انجام شده در طول یک هفته، برآورد نسبی از میزان دستیابی به آنچه مورد انتظارم بوده، داشته باشم.

گاهی فاصله ام از آنچه می خواستم بسیار می شود و گاه فاصله کمتری وجود دارد. خلاصه فاصله وجود دارد و برنامه ریزی ام صد در صد پیش نمی رود. با این حال به تجربه دیده ام هر گاه پیگیری و دستیابی به کار یا موردی را مکتوب کرده ام و برای آن محدوده زمانی مشخص کرده ام و نتیجه رضایت بخش تری را کسب کردم به نسبت زمانیکه تنها در فکر و ذهنم بوده که فلان کار را بایستی انجام دهم.

نوشتن و مکتوب کردن به نوعی مرا متعهد می کند و بالاخص وقتی کارها انجام می شود حس خوشایندی که مربوط به تقویت و افزایش عزت نفس است جایگزین بار و فشار روانی حاصل از کارهای عقب افتاده و اهمال کاری می شود.

علاقه ام به برنامه ریزی را از مقطع دبیرستان بخاطر دارم، برنامه ریزی جهت مطالعه دروس و آماده شدن برای امتحانات.

تاثیر برنامه ریزی های هفتگی به نسبت برنامه ریزی روزانه هم برایم نتیجه بخش تر بوده است. گنجاندن کارهای به تعویق افتاده و امور مورد علاقه در یک بازه زمانی بزرگ و طولانی تر، به من این فرصت را داده تا واقع بینانه تر برنامه ریزی کنم. همچنین وقتی آخر هفته به بررسی کارهایم در ایام هفته می پردازم در صورت وجود شکاف و فاصله در پیشبرد امور محوله، نسبت به اصلاح و بازبینی برنامه هفتگی اقدام می کنم.

مشخص کردن ساعت مشخص برای پرداخت به هر کاری باعث شده از اتلاف وقت تا حدود زیادی جلوگیری کنم. برای متعهد شدن به این برنامه ها هم با گام های کوچک و تلاش در مستمر بودن آن پس از یک بازه زمانی، آنرا تبدیل به یک عادت می کنم که تاکنون بسیار اثربخش بوده است.

گاهی حجم کار و خواسته هایم در طول روز بسیار است با این حال مدنظر قرار می دهم به شکلی برنامه ریزی کنم تا سرخورده نشوم و از تلاش باز نایستم.

سال گذشته برنامه ریزی یکساله و پنج ساله آتی را هم نوشتم. وقتی امروز به برنامه یکساله نگاه می کنم، خوشحال هستم که حدود ۸۰ درصد از آنچه را یادداشت و ثبت کرده بودم به سرانجام و نتیجه مطلوب رساندم.

 

گذشت و جاودانگی

استاندارد

در زنگ تفریح متمم با عنوان “در انتظار یک نگاه آفتاب” به تماشای کارهای برفی سیمون بک نشستم. کمی بعد فکر کردم و سوالات زیر به ذهنم رسید.

  • چطور می شود کاری بزرگ انجام داد و مهارتی داشت که دستاورد آن برایت بسیار موقت باشد؟
  • چگونه می شود با کارهایی که ماندگاری چندانی ندارند ارتباط برقرار کرد؟
  • چگونه می شود انرژی و وقت زیادی را صرف کاری کرد که اثرش موقت باشد؟ اصلا این کار چه فایده ای دارد؟

کارهای سیمون بک برایم لذت بخش و آموزنده بود.

عکس گرفتن هایمان برایم تداعی شد اینکه گاه بدون کمترین وقت گذاشتن و صرف انرژی با یک دستگاه دوربین دیجیتال یا گوشی همراه عکس هایی را از طبیعت و دوستان و زیبایی های اطرافمان به ثبت می رسانیم. گاهی در یک لحظه چندین عکس پشت سر هم می گیریم. در لحظه ای که بایستی عکس ها را سر و سامان دهیم و تعدادی از آنها را انتخاب کنیم برایمان سخت و ناخوشایند است و از عکس های تکراری پشت سر هم که خیلی هم خودمان در ثبت آن متحمل زحمت  نشدیم، نمی توانیم دل بکنیم.

کارهای نیک کوچکی که انجام می دهیم و گاه در هر جایی دوست داریم آنرا بازگو کنیم.

وسایلی که مورد نیازمان نیست و به سختی از آنها دل می کنیم.

برای رابطه ای، کاری، تصمیمی راهی یا فرایندی را طی کردیم و تلاش کردیم. در لحظه ای که می فهمیم مسیر را اشتباه رفتیم گاه به پشت سر نگاه می کنیم و نمی توانیم آنرا فراموش کنیم یا متوقف شویم.

چقدر باید رشد کنم و بزرگ شوم تا به این مرحله برسم، از تلاش و زحمتی که برای دستیابی به هدف یا کاری زیبا هزینه کرده ام و ناگاه با وزش باد یا نگاه آفتاب در هم فرو می ریزد، دل بکنم. خوب است تمرین کنم شکننده نباشم و دل بزرگی داشته باشم، تا  بتوانم نظاره گر فروپاشی و از بین رفتن تلاشم باشم و مهم اینکه، دوباره از نو آغاز کنم.

مگر نه اینست که در این فرصت محدود زندگی مهم اینست که چگونه بازی کردیم و چقدر تاثیر گذار بودیم، که این اثربخشی، الهام بخش بودن و مفید واقع شدن از هر چیزی جاودانه تر است.

چشم انداز

استاندارد

در هر برهه زمانی خواسته ها و نیازهای متفاوتی برایم وجود داشته است. اکثر اوقات دلم می خواسته در کوتاه ترین زمان ممکن به صورت کامل به داشتن هر یک از آنها مجهز شوم.

با این حال تجربه نشان داده که این بیش از یک آرزوی کودکانه نیست و دستیابی به اهداف جز در پس عزمی راسخ و اراده ای مصمم در جهت برداشت گام هایی کوچک و آهسته و البته مداوم و پیوسته ممکن نمی شود.

نمی شود یک شبه ره صد ساله رفت

در آغاز قدم برداشتن برای دستیابی به اهداف مورد نظرم، اکثر اوقات عجول بودم و در آرزوی رسیدن به پایان راه و دستیابی به هدف مورد نظر حرکت می کردم. مدام به این فکر می کنم یعنی می شود روزی من هم مثلا شنا کردن را بصورت اصولی اجرا کنم یا خواسته ای که این روزها دنبال می کنم در خصوص رانندگی  یعنی روزی می شود که رانندگی را با بدون استرس یا حداقل استرس همچون راننده های دیپلمات ها انجام دهم. برای هر خواسته و هدفی هم سعی دارم مناسبترین و اصولی ترین روش آنرا در نظر داشته باشم. پیشنهاد محمدرضا شعبانعلی در این رابطه را قبول داشتم اینکه اگر می خواهید شاعر شوید و شعر بسرایید مولوی یا سعدی را در نظر بگیرید نه اینکه انتظار داشته باشیم مولوی دیگری بشویم، در تلاش برای سرودن شعر همچون مولوی و سعدی، شاید ما را تبدیل به شاعری معمولی کند اما اگر از اول هدف مان سرودن به روش شاعری معمولی باشد راه به جایی نخواهیم برد و نمی توانیم حتی خراشی کوچک بر دیوار بیندازیم.

با توجه به آنچه تاکنون تجربه کرده ام، دستیابی به بعضی هدف ها برایم در مدت زمان کوتاهی، رضایت و لذت را به همراه داشته است یا در مواقع ضروری یا نیاز وقتی می توانم از مهارت مورد نظر استفاده کنم  عزت نفسم افزایش یافته و تقویت می شود. اما پس از دستیابی و زمانیکه مطابق توان و انتظارم به شکل رضایت بخش و متناسب به آن هدف مسلط می شوم جذابیت اولیه اش را برایم از دست می دهد و در نظرم عادی می شود. بر این اساس دوباره در جستجوی انجام فعالیت یا کار دیگری می گردم. مصداق این هدف یادگیری فعالیت های ورزشی و فیزیکی مثل شنا و دوچرخه است. پس از دفاع و ارائه پایان نامه در مقطع کارشناسی ارشد هم چنین احساسی را تجربه کردم و برایم سوال شد حالا چکار باید بکنم؟

هدفی بزرگ و بلند مدت را هم دنبال می کنم. یادگیری، رشد، توسعه دانش و نگرش و اثربخش و ارزش آفرین واقع شدن، دستیابی به آنرا نمی توانم منوط به زمانی مشخصی بدانم در حقیقت محدودیت زمانی ندارد و هر چه در این مسیر قدم بر می دارم، فاصله ام را برای کسب آن بیشتر می بینم. درنظرم هدفی نامتناهی است و این هدف جذابیتش را تا کنون برایم از دست نداده و روز به روز نقشش برایم پر رنگ تر می شود. با این اوصاف توان و انرژی بیشتری را برای پیمودن این مسیر پرفراز و نشیب هزینه خواهم کرد.

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

ارزش ثانیه ها

استاندارد

در شرکت ما ۲ تا آسانسور در سایز بزرگ و کوچک کنار هم قرار گرفتند که اکثر روزها صبح تا شب در حال سرویس دهی و بالا و پایین بردن همکارها و اسباب و اثاثیه هستند. عادتی که من و اکثر همکارا بر اساس مشاهداتم داریم، اینست که دگمه هر دو تا آسانسور را با هم می زنیم و منتظر می شویم تا هر کدام که زودتر رسید بوسیله آن به طبقه مورد نظرمون برویم و به این شکل سریعتر به کارهامون برسیم.

متاسفانه به تازگی متوجه شدم که ذهنم اشتباه کالیبره شده و دچار چه عادت غلطی هستم. وقتی یک روز با عجله از طبقه دوم به سوم می خواستم برم (البته اکثر اوقات برای یک طبقه از پله استفاده می کنم) کاملا تصادفی یکی از آسانسورها در طبقه دوم متوقف بود. با خوشحالی و عجله وارد شدم و دگمه طبقه سوم را زدم. بعد متوجه شدم آسانسور به طبقات پایین حرکت کرد و از اونجایی که دگمه مربوط به طبقه زیرزمین هم چند روزی می شد که خراب بود، توفیق اجباری شد تا توقفی هم در طبقه زیر زمین داشته باشم. خلاصه اینکه با ۲ یا  ۳ بار توقف در طبقه همکف، زیرزمین و همکف، که در هیچکدام از توقف ها هم کسی نبود تا اضافه شود و دلخوش شوم، بالاخره به طبقه سوم رسیدم.

با این اتفاق برآورد کردم که اگر با پله می رفتم هم در انرژی و هم در وقتم صرفه جویی شده بود.  نکته مهم تر اینکه این رویداد تامل برانگیز باعث شد تغییر ی در عادت انتظار برای آسانسور ایجاد و متفاوت با گذشته اقدام کنم. با انتخاب دگمه یکی از آسانسورها و پرهیز از  فشردن دگمه هر دو آسانسور بصورت همزمان، علاوه بر ارزش قائل شدن برای زمان خودم، کمی هم به فکر صرفه جویی در وقت و آرامش اطرافیان و همکاران باشم، تا با دلی آرام و قلبی مطمئن به امورات جاری بپردازم.🙂

 

ترس از پیری

استاندارد

سوال کردم، تو هیچ وقت از پیر شدن نترسیدی؟

“میچ، من پیری را در آغوش کشیدم. به استقبالش رفتم.”

در آغوش کشیدی؟

“خیلی ساده است. وقتی سن ات بالا می رود، چیزهای بیش تری یاد می گیری. اگر همیشه بیست و دو ساله بمانی، همیشه به همان خامی و جهالت بیست و دو سالگی هستی. پیری صرفاً فرسودگی نیست، خودت می دانی. پیری رشد و بزرگی است؛ مثبت هایش از مثبت های مقوله ی مرگ نیز بیش تر است، زیرا به این ادراک می رسی که می خواهی، بمیری، در نتیجه زندگی بهتری را زندگی خواهی کرد.”

گفتم، بله، اما اگر پیری تا این حد با ارزش است، پس چرا اکثر مردم همیشه می گویند: اگر یک بار دیگر جوان می شدم … ای کاش جوان بودم … تا حالا نشنیدی که مردم بگویند، ای کاش شصت و پنج ساله بودم!!

موری لبخند زد.

“می دانی، این طرز تفکر به چی بر می گردد؟ زندگی های نارضایت مندانه. زندگی های بدون دستاورد کافی. زندگی های خالی. زندگی های بی معنی و مفهوم. چون اگر تو معنا و مفهومی در زندگی ات پیدا کنی، هرگز نمی خواهی، به گذشته برگردی. دل ات می خواهدف رو به جلو حرکت کنی و پیش بروی. دلت می خواهد، چیزهای بیشتری ببینی، کارهای بیش تری انجام دهی. نمی توانی تا شصت و پنج سالگی صبر کنی. گوش کن. باید متوجه این نکته باشی. همه جوان ترها باید متوجه این نکته باشند. اگر همیشه در حال جنگ و دعوا با مقوله پیری باشید، همیشه هم ناراضی و غمگین خواهید بود، چون در هر صورت پیری از راه خواهد رسید.

متن بالارا از کتاب زیبای سه شنبه ها با موری نوشته میج آلبوم نقل کردم.

چقدر دل نگران پیری و افتادن چین و چروک بر چهره خود هستیم؟

این تعبیر زیبا را از دکتر علیرضا شیری شنیدم که خط و خطوط و چین  و چروک چهره را به خط نستعلیق تشبیه کرده بود.

بر این باورم که از علائم حیات، زنده بودن و سیر تکاملی، تغییر و دگرگونی است. نشانه های فیزیکی پیری را آلارمی برای توجه بیشتر به فرصت کوتاه برای زندگی کردن می بینم و بهتر می دانم مسیر و هدف اصلی تر  (یادگیری، تقویت قوای تفکر) را که به نوعی جوانی جاودانه ای را میسر می کند، در پیش بگیریم. چه بسا که دستاورد مقابله و فرار از واقعیت چیزی جز خستگی، کاهش عزت نفس و نارضایتی نخواهد بود.

انتخاب با ماست تا چگونه مسیر زندگی را ادامه دهیم؟

 

نظم شخصی

استاندارد

از ابتدای سال کتاب خوندنم منظم بود و تا یک کتاب رو کامل نمی خوندم سراغ کتاب بعدی نمی رفتم. مدتی است کتاب خوندنم به صورت پراکنده انجام شده، دو سه تا کتاب تقریبا با هم شروع کردم و از هر کدوم چند صفحه ای یا چند فصلی خوندم و  دو سه روز بعد سراغ مطالعه کتابی دیگر با موضوعی دیگر  (داستانی، غیر داستانی، علمی، انگیزشی) رفتم. همچنین یکی دو تا کتاب هم قرض گرفتم که تا الان خوندنش رو پشت گوش انداختم.

می خواهم به وضعیت مطالعه کردنم سر و سامان بدهم و هر وقت کتابی را کامل مطالعه کردم و تونستم در موردش چند خطی رو خلاصه بنویسم یا اینکه شاهکار کنم چند خطی بهش اضافه کنم😉 سراغ کتاب بعدی بروم. تا به این شکل از لحاظ روحی به احساس بهتری دست پیدا کنم و بتونم در لیست کارهایی که بایستی تا پایان سال انجام دهم، کارهایی از جنس اقدام کامل داشته باشم نه سبدی شلوغ از کارهای نیمه تمام.

تا پایان سال فرصت زیادی باقی نمونده و با نوشتن در اینجا خواستم خودم رو متعهد کنم با توجه به نظم شخصی عادت مطالعه کردنم رو به روز رسانی و از این آشفتگی رهایی پیدا کنم. در صورتیکه موفق شوم:

  • کتاب هایی که امانت دستم هست را کامل مطالعه کنم و تحویل دهم.
  • کتاب هایی که ناقص مطالعه شده را تکمیل کنم.

بعنوان جایزه و تشویق خودم، چند تا کتاب جدید و خوب برای خودم هدیه بخرم.🙂

 

معلم حامی

استاندارد

امروز وقتی به روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی معلم عزیز و دوست داشتنی سرزدم. دومین نفری بودم که متوجه شدم عنوان پستش در گفتگو با دوستان خطاب به من است. بسیار خوشحال و ذوق زده شده بودم و می دانستم از شدت هیجان نمی توانم به سرعت آنچه را نگاشته، درک کنم. بعد از اینکه خوشحالی ام را با دوستم مطرح کردم و کمی آرامتر شدم، شروع به مطالعه کردم. سپس پرینت گرفتم و با توجه و دقت بیشتر هر جمله آنرا دوباره خواندم.

با توجه به سوالاتی که درخصوص چگونگی مدیریت ارتباط با اطرافیان و پیگیری اهدافم داشتم پاسخی قابل تامل و آموزنده بیان داشتند که لینک آنرا در اینجا قرار می دهم.

برای معصومه: درباره مدیریت دوستی ها و ارتباطات و پیگیری اهداف

به راستی که یکی از کمیاب ترین حمایت های اجتماعی دوران زندگیم را از ایشان دریافت کردم. البته در طول حدود سه سالی که از آشنایی و ارتباطم با ایشان و تعدادی از دوستان عزیز متممی می گذرد به نحوی مورد حمایت واقع شده ام. ارتباطی از جنس رشد، پیشرفت، توسعه، یادگیری و عمل به دانسته ها و آموخته ها، برای اعتلای فردی و اجتماعی با هدف مفید و موثر واقع شدن و تبدیل کردن دنیا به جایی بهتر برای اطرافیان و آیندگان.

بسیار خرسندم که در سبد ارتباطاتم گنجینه ای چنین گرانبها دارم.

 

طلوع صبح

استاندارد

پیش نوشت: با توجه به علاقه مندی ام به طبیعت از این به بعد بخشی از نوشته هایم را که شامل تصویری از طبیعت یا تجربه ای جدید که برایم جالب و خاطره انگیز شده، در دسته ای مجزا با عنوان یک تجربه اختصاص می دهم و چند خطی در این خصوص می نویسم، تا به این شکل هر وقت نیاز به تجدید قوا و تلطیف روحیه داشتم، با مرور این بخش انرژی و انگیزه بگیرم. امیدوارم برای دوستانم هم دلنشین و لذت بخش واقع شود.

img_20161222_073443

این عکس مربوط به یکی از روزهای زمستان امسال (۱۳۹۵) هست. در مسیر رفتن به سمت اداره متوجه طلوع بسیار زیبا و حیرت انگیز اون روز شدم و وقتی به اداره رسیدم،  به سرعت پرده اتاق را کنار کشیدم و از همکارم دعوت کردم تا نظاره گر طلوع صبح باشد. به قدری از دیدن این منظره مسرور و پر انرژی شدم که عکس بالا را ثبت کردم  و آنرا با نوشتن چند جمله از موهبت های سحرخیزی برای تعدادی از دوستانم به اشتراک گذاشتم:)

 

عاقبت خطای به ظاهر کوچک

استاندارد

وقتی با عجله به ایستگاه اتوبوس رسیدم نسبت به روزهای قبل مسافران بیشتری را در ایستگاه منتظر دیدم. بعد از چند لحظه ای قابل رویت بود که اتوبوسی که در حال پیچیدن و حرکت در مسیر مورد نظر بوده، با دیدن بی آر تی روبرویی زیادی پیچیده و باعث انحراف و برخوردش با گاردریل شده است. در نتیجه مسیر پشت سر و روبرویی این اتوبوس (خط ویژه اتوبوس) دچار چالش ترافیک و بسته شدن مسیر شده است.
داشتم فکر می کردم که چکار باید بکنم و از مسئول ایستگاه که برای دیدن صحنه تصادف از نزدیک مراجعه کرده بود، پرسیدم چه پیشنهادی دارد و فکر می کند به زودی مسیر باز می شود یا خیر؟ با پیشنهاد ایشان به آن سمت خیابان مراجعه کردیم. به بعضی مسافران هم در مسیر اطلاع دادیم که برگردند و خوشبختانه اتوبوس ها از سمت دیگر خیابان خارج از خط ویژه وارد شد و مسافران سوار شدند.
وقتی روی صندلی نشستم با دوستم که اکثر اوقات او را ایستگاه بعدی می دیدم، تماس گرفتم و قضیه را توضیح دادم. به موقع به محل کارم رسیدم. نزدیک ظهر دوستم را در اداره دیدم و راجع به این موضوع صحبت کردیم. او هم از شلوغ بودن ایستگاه و ناراحتی ها و عصبانیت و دلخوری افرادی صحبت کرد که یکی دانشجو بود و امتحان داشت، یکی مریض بود و وقت دکتر داشت، هر کدام به نحوی در رسیدن به مقصدشان دچار تاخیر و مشکل شده بودند.
اتفاق امروز را به عنوان درسی برای توجه بیشتر خودم در نحوه انجام وظایف و کیفیت عملکرد در محیط کار، زندگی و اجتماع قلمداد کردم. برای ارزیابی عملکرد و دستیابی به نتیجه مطلوب در انجام مسئولیت هایم بر اساس تفکر سیستمی، تعدادی از سوالات زیر را فهرست نمودم تا بیشتر بخاطر بسپارم.

– عواقب بی دقتی و اهمال کاری در انجام صحیح کارهای محوله یا عواقب انجام ندادن کار درست به چه محدوده ای از محیط اطرافم آسیب می زند؟
– آیا نتیجه اشتباه و تعلل در انجام صحیح وظایفم تنها گریبانگیر خودم است؟ در غیر اینصورت چه تعداد و چه کسانی و چه کارهایی را به چالش می کشاند؟
– چه میزان وقت و زمان هزینه و سوخته می شود؟
– چه افق زمانی، محدوده مکانی و دامنه انسانی از محیط را درگیر و گرفتار اشتباه خود می کنیم؟
– چه میزان بجای آرامش و امنیت خاطر، فشار روانی را به اطرافیان وارد می کنیم؟
– آیا فرصتی برای جبران اشتباه خواهم داشت؟ اصلا آیا جبران پذیر است؟
– به چه میزان ارزش آفرین  بوده ام؟
انسان بی عیب و نقص نیست، می توانم در کاهش میزان خطا بیشتر تلاش کنم. اگر در نحوه انجام کارها و عواقب آن دقت و توجه بیشتری داشته باشم می توانم ارزشمند باشم نه دردسر ساز، تا به این شکل دنیا را به جای بهتری برای زندگی کردن تبدیل کنم.

زندگی بر یخ

استاندارد

آنچه در مورد زندگی کردن درک کرده ام و آموختم این بوده که زندگی را راه رفتن بر روی یخ می بینم، نه به این معنی که قرار است مدام زمین بخورم شاید استفاده از استعاره یخ، سوگیری زمین خوردن را در ذهن تداعی کند. اما این کل ماجرا و اصل ماجرا نیست بهتر است با احتیاط راه بروم اما باید حرکت کنم. به واقع بی تحرکی و ساکن بودن دردی را دوا نمی کند و برای رهایی از ترس یا شکست، با اراده ای قوی قدم بر می دارم. امید را در دلم زنده نگه می دارم. رو به جلو و به سمت صعود پیش می روم. زمین می خورم، درد می کشم، می شکنم، اما بر می خیزم، دوباره آغاز می کنم. به تمسخر و ریشخند اطرافیان اعتنا نمی کنم و مسیرم را در پیش می گیرم. به پیش می روم جستجو می کنم تا راهنما و مربی ای را بیابم. با دقت و توجه به دانسته هایش گوش می سپارم و شاگردی می کنم، تلاش می کنم، تمرین می کنم و تمرین می کنم و تمرین می کنم.

بالاخره روزی خواهم توانست بر روی جاده یخی زندگی، پاتیناژ بروم و بر اساس باوری قوی و نه مطلق، به همراه  شک و تردید به تلاش و راه رفتن ام ادامه دهم و بدین شکل معنای زندگی کردن را بیابم.

زندگی یعنی حرکت یعنی تلاش یعنی راه رفتن بر روی مسیر ناهموار و پر پیچ و خم برای یافتن معنا و تسلط بر خود.