اهداء عضو

استاندارد

مطلبی که در روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی مطرح و مورد بحث قرار گرفت مربوط به اهداء عضو و سوالی بود که توسط الکس تبرک استاد دانشگاه جرج میسون پرسیده شده بود:

چرا باید به کسی که خودش کارت اهداء عضو را امضا نکرده، در صورتی که نیاز به عضو دارد، عضوی اهدا شود؟

من سوال را به این شکل بیان می کنم. آیا اگر بدانید اعضاء خود را به کسی اهدا می کنید که خودش داوطلب اهداء عضو نیست باز هم این کار را می کنید؟

مواجهه با این سوال و بعد هم خوندن نظرات و دیدگاه های دوستان عزیز متممی برایم بسیار آموزنده بود و توانستم از زوایای مختلف به این مسئله نگاه کنم.

حدود ۶ سال است که داوطلب اهدا عضو هستم و با راهنمایی یکی از دوستان خوبم بصورت اینترنتی اقدام به ثبت نام در این سایت مربوط به بیمارستان مسیح دانشوری نمودم و پس از دریافت کارت عضویت به  کلیه اعضاء خانواده ام اطلاع رسانی کردم و خواهش کردم در این خصوص همکاری کنند. ظاهرا ثبت نام دوستم از طریق محل کارش صورت گرفته بود و می گفت که بعضی دوستانش وقتی به گزینه انتخاب اعضاء اهدایی می رسیدند کلی ترس و نگرانی داشتند و شاید نمی توانستند با این قضیه کنار بیایند که مرگ اتفاق خواهد افتاد و از جهتی دوست داشتند که در این کار خیر شرکت کنند در نتیجه شاید بعد از کلی کلنجار رفتن تعداد محدودی از اعضاء را انتخاب می کردند. اینطور برخوردها برایم یادآور کمک کردن افرادی می شود که به سختی از مالشان در راه کمک های انسان دوستانه استفاده می کنند و گاه پس از حساب و کتاب هایی که با خودشان دارند و در نظر گرفتن تعداد کاخ و باغ های میوه ای که برای آخرتشان ذخیره می کنند دل به دریا می زنند و اگر خیلی خوب در این امور شرکت کنند اینست که حداقل بی منت باشد و متاسفانه گاه شاهد اینگونه کمک ها هستیم که فکر می کنم کمک نکردنشان سود و فایده اش بیشتر از کمک کردن با منت است.

و اما پاسخ من به سوال مطرح شده:

اهداء عضو را بر اساس باورهای درونی و دلایلی که شرح می دهم در گذشته انتخاب کردم و هم اکنون هم بر این انتخاب مطمئن و مصمم هستم.

۱- نبودنم هم بتواند مایه حیات موجودی زنده شود. من بر اساس باورها و ارزش هایم به این نتیجه رسیدم که همانطور که در کتاب مقدس مان قرآن اشاره شده است در اموال و دارایی ما، نیازمندان روزی و سهم دارند. پس در نتیجه هر گونه کمکی که با باور، ایمان، عقل، منطق و تجربه خودم مفید تلقی کنم وظیفه و مسئولیت اجتماعی ام می دانم که به نحو شایسته و بی منت باید انجام دهم.

۲- فکر کردن به خیر و شر یا خوب و بد بودن تصمیم به اهداء عضو را، به طور واضح و روشن نمی توانم پیش بینی کنم و این انتخاب را به نوعی مدیریت در شرایط ابهام می بینم. تصمیم به انتخاب گزینه اهدا عضو را استفاده مفید تر از شرایط مازاد (اعضائی که دیگر به آن نیاز ندارم) برای مدیریت در شرایط ابهام (اهداء اعضا به فرد نیازمند) می بینم.

۳- بر اساس ایمان و باورهای درونی و ارزش هایی که در طول زندگی ام کسب کردم به این نتیجه رسیدم که اهداء عضو وظیفه و مسئولیتی است که برعهده ام است و با توجه به آزادی ای که دارم گزینه مفید و اثربخش (اهداء عضو) را انتخاب می کنم.

۴- در زندگی به این باور رسیدم که برای مفید واقع شدن و خوب بودن باید تلاش کنم و امیدوار باشم شاید به نقطه ای برسم که نور امید را در دل حداقل یک انسان روشن کنم.

۵- در این دنیا گونه های مختلف موجودات زنده وجود دارد به این باور رسیدم که منصفانه نیست توجیه کننده باشیم و برای کم کاری هایمان، دیگران (حتی انسان هایی که مانع رشد ما می شوند) را متهم کنیم، مقصر بدانیم، دست از تلاش بکشیم و انجام اقدام مفید و موثر را به تعویق بیندازیم یا معامله گرانه برخورد کنیم. برخورد ناشایست و وجود افرادی که خطرآفرین هستند را همچون چاقو یا ابزاری می بینم که به دست مجسمه ساز زندگی بر پیکرم تراشیده می شود تا به عنوان تندیسی از یک انسان شایسته ساخته شوم. ضربه ها و دیدن بدی ها سخت و تلخ است اما توجیه خوبی برای بر هم زدن باورهای ذهنی و درونی ام نیست.

در نهایت این مطالب برایم تداعی شد، در مبحث رابطه ی پول با تلاش و توانایی که در متمم بیان شده بود، این جمله را دوست داشتم و احساس کردم در محفل گرم و صمیمی خانواده آنرا می شنوم. گاهی اوقات فراموش می کنیم که شرایط دیگران قانون زندگی ما را مشخص نمی کند. همچنین جمله ی بسیار دلنشینی که از کلی کمبرت نقل شده بود.

“پرنده ها پرواز می کنند، ماهی ها شنا می کنند اما هیچ یک از این شیوه های زندگی قواعد بازی موشها را تغییر نمی دهد.”