زندگی بر یخ

استاندارد

آنچه در مورد زندگی کردن درک کرده ام و آموختم این بوده که زندگی را راه رفتن بر روی یخ می بینم، نه به این معنی که قرار است مدام زمین بخورم شاید استفاده از استعاره یخ، سوگیری زمین خوردن را در ذهن تداعی کند. اما این کل ماجرا و اصل ماجرا نیست بهتر است با احتیاط راه بروم اما باید حرکت کنم. به واقع بی تحرکی و ساکن بودن دردی را دوا نمی کند و برای رهایی از ترس یا شکست، با اراده ای قوی قدم بر می دارم. امید را در دلم زنده نگه می دارم. رو به جلو و به سمت صعود پیش می روم. زمین می خورم، درد می کشم، می شکنم، اما بر می خیزم، دوباره آغاز می کنم. به تمسخر و ریشخند اطرافیان اعتنا نمی کنم و مسیرم را در پیش می گیرم. به پیش می روم جستجو می کنم تا راهنما و مربی ای را بیابم. با دقت و توجه به دانسته هایش گوش می سپارم و شاگردی می کنم، تلاش می کنم، تمرین می کنم و تمرین می کنم و تمرین می کنم.

بالاخره روزی خواهم توانست بر روی جاده یخی زندگی، پاتیناژ بروم و بر اساس باوری قوی و نه مطلق، به همراه  شک و تردید به تلاش و راه رفتن ام ادامه دهم و بدین شکل معنای زندگی کردن را بیابم.

زندگی یعنی حرکت یعنی تلاش یعنی راه رفتن بر روی مسیر ناهموار و پر پیچ و خم برای یافتن معنا و تسلط بر خود.