گذشت و جاودانگی

استاندارد

در زنگ تفریح متمم با عنوان “در انتظار یک نگاه آفتاب” به تماشای کارهای برفی سیمون بک نشستم. کمی بعد فکر کردم و سوالات زیر به ذهنم رسید.

  • چطور می شود کاری بزرگ انجام داد و مهارتی داشت که دستاورد آن برایت بسیار موقت باشد؟
  • چگونه می شود با کارهایی که ماندگاری چندانی ندارند ارتباط برقرار کرد؟
  • چگونه می شود انرژی و وقت زیادی را صرف کاری کرد که اثرش موقت باشد؟ اصلا این کار چه فایده ای دارد؟

کارهای سیمون بک برایم لذت بخش و آموزنده بود.

عکس گرفتن هایمان برایم تداعی شد اینکه گاه بدون کمترین وقت گذاشتن و صرف انرژی با یک دستگاه دوربین دیجیتال یا گوشی همراه عکس هایی را از طبیعت و دوستان و زیبایی های اطرافمان به ثبت می رسانیم. گاهی در یک لحظه چندین عکس پشت سر هم می گیریم. در لحظه ای که بایستی عکس ها را سر و سامان دهیم و تعدادی از آنها را انتخاب کنیم برایمان سخت و ناخوشایند است و از عکس های تکراری پشت سر هم که خیلی هم خودمان در ثبت آن متحمل زحمت  نشدیم، نمی توانیم دل بکنیم.

کارهای نیک کوچکی که انجام می دهیم و گاه در هر جایی دوست داریم آنرا بازگو کنیم.

وسایلی که مورد نیازمان نیست و به سختی از آنها دل می کنیم.

برای رابطه ای، کاری، تصمیمی راهی یا فرایندی را طی کردیم و تلاش کردیم. در لحظه ای که می فهمیم مسیر را اشتباه رفتیم گاه به پشت سر نگاه می کنیم و نمی توانیم آنرا فراموش کنیم یا متوقف شویم.

چقدر باید رشد کنم و بزرگ شوم تا به این مرحله برسم، از تلاش و زحمتی که برای دستیابی به هدف یا کاری زیبا هزینه کرده ام و ناگاه با وزش باد یا نگاه آفتاب در هم فرو می ریزد، دل بکنم. خوب است تمرین کنم شکننده نباشم و دل بزرگی داشته باشم، تا  بتوانم نظاره گر فروپاشی و از بین رفتن تلاشم باشم و مهم اینکه، دوباره از نو آغاز کنم.

مگر نه اینست که در این فرصت محدود زندگی مهم اینست که چگونه بازی کردیم و چقدر تاثیر گذار بودیم، که این اثربخشی، الهام بخش بودن و مفید واقع شدن از هر چیزی جاودانه تر است.