موضع گیری

استاندارد

“سارتر آزادی انسان را به صورت نفرین درک می کرد. او می گفت:

انسان محکوم به آزادی است. محکوم چون خود را خلق نکرده و در عین حال آزاد است. و هنگامی که به درون جهان پرتاب شود مسئولیت همه ی اعمالش با خودش است.

سراسر زندگی محکوم به انتخاب کردن هستیم،

آزادی انسان به ما تحمیل می کند که خودمان کاری بکنیم، از خودمان چیزی بسازیم تا وجود اصیل یا حقیقی داشته باشیم.”

جملاتی از کتاب دنیای سوفی اثر یاستین گوردر، ترجمه ی مهرداد بازیاری، نشر هرمس، ص ۵۵۷ و ۵۵۸.

از نگاه من داشتن آزادی، اراده و قدرت انتخاب، نعمت بزرگی است که منجر به تمایز می شود. ما در مقابل این نعمت و با توجه به توان، امکانات و ظرفیتی که در اختیار داریم پاسخگو و مسئول هستیم.

در قبال کارها و اموراتی که بر عهده می گیرم و به من سپرده می شود، تلاش می کنم و مسئولیت پذیر هستم. به همین دلیل قبل از پذیرش مسئولیت، سعی می کنم با نگاه به جوانب مختلف کار یا انجام دادن کار و برداشتن قدم های اولیه جوانب آنرا بسنجم و اغلب در همان ابتدای کار  با عنایت به فرایند پیش رو و همچنین با توجه به میزان توان و انرژی که می بایستی برای آن صرف کنم، میزان هزینه و فایده، معنادار بودن و میزان اثربخشی آن نسبت به آن موضع گیری می کنم.

گاهی سرزنش شده ام که چرا در همان ابتدا موضع ات را مشخص می کنی. اطاعت کن و بعد در حد توانت عهده دار کار باش به تعبیری نتوانستی هم مهم نیست، مهم این است که از اول روی خوش نشان دهی و بحث نکنی، حالا اگر حرف و عملت از هم فاصله دارند اهمیت ندارد.

توصیه بالا را مغایر با داشتن عزت نفس می دانم و ترجیح می دهم مسئله را ریشه ای حل کنم، به این شکل عزت نفسم حفظ می شود. فکر می کنم توصیه بالا صرفا در کوتاه مدت مناسب باشد و پس از گذشت مدتی، عملکرد و بطور کلی هویت فرد به چالش کشیده شود و اعتبار خود را از دست بدهد.

با این حال  آیا در هر شرایطی یکی از این دو موضع گیری می تواند متناسب و مفید واقع شود؟

به نظرم مطلق نمی توان پاسخ داد. فکر می کنم بسته به شرایط، طرف مقابل و موقعیت شخص در برابر طرف مقابل و … می توان راه حل های متفاوتی را جستجو  و انتخاب کرد. در هر صورت ما با هر نوع انتخاب و عملی، بخشی از وجود خودمان را معرفی می کنیم.

 

علائم، اعداد و حروف

استاندارد

کار با ارقام و اعداد را دوست دارم و در طول تجربه کاری ام بسیار پیش آمده که به نحوی با آنها سر و کار داشته ام. در محاسبه و گزارش گیری و گرفتن آمار، با توجه به حساسیت دستاورد و نتیجه حاصل از آن سعی می کنم دقت بسیاری به خرج دهم.

با این حال باور دارم، نوشتن و بکارگیری کلمات و ترکیب آنها و خلق جملات  متفاوت بسیار سحرانگیز و جذاب تر است.

علائم نیز هر کدام نشانگر موضوعی هستند که معانی خاص یا متنوعی را در بر می گیرند.

ترکیب اعداد و حروف و علائم منجر به خلق مواردی از جمله پسوردها، کد نویسی، کد های شناسایی، فرمول ها و … می شوند که در کنار هم معناسازی می کنند. فرمول هایی که راه حل و راهکار مسئله ای می شوند و پسورد هایی که گاه منجر به حفظ امنیت و گاه راهگشا می شوند و کدهایی که هویت ها را معرفی می کنند.

بدین شکل هر یک از علائم، اعداد و حروف می توانند بر روی یکدیگر اثرگذار باشند و  نتایج متفاوتی را در بر داشته باشند. در دنیای اعداد، علائم و حروف ممکن است به بیراهه و ناکجا آباد راه بیابیم و ساعت ها سرگردان باشیم یا امکان دارد در  مسیر رمز گشایی و کشف دنیای جدیدی قرار بگیریم.

پیدا کردن و یافتن باگ ها و خطاهای احتمالی موجود نیازمند شناخت عمیق و ژرف این حوزه است تا با تردید کمتر در پی دستیابی به نتیجه مطلوب و برداشتن قدم های راسخ  به پیش رویم.

 

 

سورپرایز

استاندارد

روز پر مشغله ای رو سپری کردم و تو فکر این بودم که راجع به چه چیزی بنویسم. طبق معمول وقتی پا به دنیای دیجیتال می گذارم اولین جاهایی که سر می زنم سایت علمی و آموزشی متمم و دیدن روزنوشته های معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی است.

خبر خوشحال کننده ای رو در تیتر نوشته جدیدشون دیدم “خودافشایی: دارم به یک سمینار فکر می‌کنم!”

خیلی هیجان زده شدم،مدت زیادی در بیداری، فکر و خیالاتم با آقا معلم و دوستان عزیز متممی می گذشت و گاهی در خواب، رویای دیدن این عزیزان در دنیای فیزیکی برایم اتفاق می افتاد. در هر صورت بعد از بیدار شدن، انرژی می گرفتم و با خوشحالی خوابم را برای نزدیکان تعریف می کردم.

سال ۹۴ که در آخرین سمینار آقا معلم حضور داشتم و تعدادی از دوستان متممی را دیده بودم، به اندازه امروز دوستان را نمی شناختم، اکنون رابطه ی عمیق تر و شناخت بیشتری نسبت به آنها پیدا کردم و بیشتر بی تاب و در حسرت دیدار حضوری آقا معلم و دوستان هستم.

خدا را شکر کردم از شنیدن این خبر  که در آینده، فکر و خواب و خیالم به حقیقت می پیوندد. برای اون روز لحظه شماری می کنم و چشم انتظار هستم. امیدوارم عمر و فرصتی باشد تا شاهد یک رویای صادقه دیگر (در گذشته تجربه رویای صادقه داشته ام) باشم.

خیلی دوست دارم من هم بتونم موضوع  مفید و اثربخشی را پیدا کنم تا در جمع عزیزانم بیان کنم و به اشتراک بگذارم، از امشب به این موضوع فکر می کنم و امیدوارم مطالب و یافته های ارزشمندی را برای ارائه بدست بیاورم.

 

 

تتریس

استاندارد

بعضی ساعت ها و روزها و هفته ها و ماهها به شکلی می گذرد که بسیار در حال بالا و پایین شدن و رفع و رجوع کارها و برنامه ریزی برای انجام و اتمام کارهایی است که مسئولیم و بر عهده گرفتیم.

گاهی پیش می آید که هنوز استراحت و وقفه ای پس از اتمام کاری صورت نگرفته بایستی برای انجام کار بعدی شروع به اقدام کنیم. تلاش و تکاپویی که مسیر زندگی را پر می کند. البته کیفیت مناسب و مطلوب در نتیجه کار هم اهمیت دارد و چقدر دلنشین خواهد بود اگر بتوانیم کارها را بصورت مطلوب به سرانجام برسانیم و چه شیرین خواهد بود لحظه ای که به پشت سر نگاه می کنیم و از اینکه ظرفیت و توانایی آنرا داشتیم لبخند رضایت داشته باشیم و برای برداشتن قدم بعدی در فتح قله ای دیگر آماده شویم.

انجام کارها و وظایف و مسئولیت ها را مشابه قطعه هایی از بازی تتریس می بینم که بایستی با بالا و پایین کردن آنها و جابجایی شان بتوانیم در موقعیت و وضعیت مناسب، با برنامه ریزی و چیدمان مطلوب آنرا تکمیل نماییم تا پس از تکمیل هر بخش، فضا را برای چینش کار بعدی و قطعه بعدی باز بگذاریم.

در این راستا امیدوارم بتوانیم در فرصت محدودی که در اختیار داریم بازی خوبی را ارائه و به نمایش بگذاریم و به وضعیت over load دچار نشویم😉

دنیای کودکان

استاندارد

“توپ در فاضلاب و لجن

تو

لجن می بینی و فاضلاب

و پرهیز می کنی

کودک

ادامه ی بازی می بیند

و به لجن می رود”

(علیرضا روشن، کسره، صفحه ۳۴)

این شعر مرا یاد این جمله انداخت

“راز بهتر شدن دنیا در این است که همه درک کنیم که هم می توانیم از جوان تر از خودمان بیاموزیم و هم از آنها که از ما کهنسال تر هستند.”  (آدورا سویتاک)

از کودکان می توان فراموش کردن را آموخت.

از کودکان می توان جرات و جسارت را آموخت.

از کودکان می توان در لحظه زندگی کردن را آموخت.

از کودکان می توان محبت بی چشمداشت را آموخت.

از کودکان می توان خندیدن از ته دل برای مدت کوتاهی را آموخت.

از کودکان می توان پافشاری برای دستیابی به خواسته ها را آموخت.

برایم بسیار دلنشین بود، اینکه از بچه ها هم می توانیم بیاموزیم و یاد بگیریم. به نظرم کافی است گاهی از دریچه نگاه آنان به دنیای اطرافمان بنگریم.

 

سرمایه ذهنی

استاندارد

بعضی جملات تاثیر بسیار زیادی بر روی من گذاشته است. البته گوینده جمله هم در این قضیه اثر گذار بوده است. اینکه جملات و حرف ها و سخنان را از زبان چه کسی می شنویم نیز موثر است. گاهی با خواندن بعضی جملات کوتاه، احساس خوشایندی گذرا را تجربه می کنیم و به سرعت نیز فراموش می کنیم و از ذهن مان پاک می شود.

حجم اطلاعات و داده ها در محیط اطرافمان بسیار است. ما نسبت به بعضی کلمات، جملات، صحبت ها و گفته ها حساس تریم، این حساسیت با توجه به مسائل مختلف از جمله مدل ذهنی، نحوه زندگی، اهداف، شخصیت فردی و … می تواند از یک فرد به فرد دیگر متفاوت باشد. به این ترتیب یکسری دانسته ها هستند که با مدل ذهنی ما همخوانی و سنخیت بیشتری دارد یا اینکه دوست داریم یک مدل ذهنی یا حتی یک جمله را بصورت درونی و ذهنی بر وجودمان بیافزاییم. بطور کلی متوجه شده ام که تغییر دادن، اصلاح مدل ذهنی یا حذف یک رفتار اشتباه گاهی بسیار سخت و زمان بر می باشد. با این حال بسیار ارزشمند است در جهت بهبود کیفیت زندگی مان در این راه اراده و همت بسیار داشته باشیم و آنرا سرمایه گذاری بلندمدت و عمیق تصور کنیم.

آنچه در مواجهه با جملات کوتاهی که با فکر و ذهنم همخوانی دارد و ترجیح می دهم به عنوان مدل ذهنی ام باشد را از طریق موارد ذیل جستجو می کنم.

-فکر کردن عمیق تر بر روی کلمات و جملات و تلاش برای نوشتن جملات و تداعی های بیشتر در پی آن می تواند اثربخش باشد.

-مطالعه کردن و خواندن مطالب بیشتر در رابطه با موضوع مورد نظرمان هم می تواند تسهیل کننده در درک بیشتر و نگرش عمیق تر شود.

-جستجو و پیدا کردن مصادیق یا تداعی هایی همسو با آنچه مدنظرم است.

برای اینکه بتوانم جملات، سخنان و مدل ذهنی مفید و مناسب را در خودم درونی کنم بایستی بتوانم با آن ها زندگی کنم یعنی باور داشته باشم و ایمان قلبی به اینکه آن تغییر یا اصلاحات تاثیرگذار در بهبود کیفیت زندگی ام است. بدین طریق با تلاش، تمرین و تکرار در جهت عمل کردن به آنچه باور دارم نسبت به کاهش فاصله دانستن تا عمل کردن اقدام می کنم.

گاهی شده پس از حرف یا صحبتی سریعاً آنرا اصلاح کردم، از این بابت خیلی نگران نیستم و فکر می کنم با این اصلاحات بالاخره روزی باور قلبی و ذهنی ام در عمل مشهود تر خواهد شد. بخاطر دارم در فایل صوتی نقطه شروع آقا معلم عزیزمان این نکته را تاکید داشتند که در بکارگیری کلمات دقیق تر باشیم. در حقیقت دقت در کلمات و جملاتی که بازگو می کنیم بیانگر مدل ذهنی مان است و چه خوب است آنچه مقبول مان است را بتوانیم به نحو شایسته تر ابراز کنیم و نشان دهیم.

تعداد زیادی از جملات و صحبت هایی که بسیار برایم دلنشین و تاثیرگذار بوده و تا مدتی مرا به فکر فرو برده است از آقا معلم عزیزم محمدرضا شعبانعلی شنیدم. بدین ترتیب بسیار دوست دارم و در لحظه لحظه زندگی ام تلاش می کنم تا در مدل ذهنی و عملکردم نمود داشته باشد. آنچه در ادامه نقل می کنم به جز مورد اول، برداشت ذهنی من از جملات و سخنان ایشان است.

-انسان بودن شاید، به معنی تلاش برای بهتر کردن دنیا باشد هر چقدر هم کوچک حتی به اندازه ترسیم گلی ساده بر روی سنگی در بیابان افتاده جایی که هرگز دیده نخواهد شد.

-هر یک از ما برداشت خودمان را از گفته ها و شنیده ها و محیط اطرافمان داریم که متفاوت با واقعیت یا منظور طرف مقابل است.

– ما از قدرت انتخاب و اختیار برخورداریم.

-ما در قبال نحوه استفاده از امکانات در دسترس مان و ظرفیت ها و فرصت هایمان مسئولیم و باید پاسخگو باشیم.

-خیر و شر کارهایمان مشخص نیست با این حال تلاش کنیم دنیا را به جای بهتری تبدیل کنیم تا در هر نقطه این کره خاکی هستیم به نحو شایسته اثرگذار باشیم.

-تفاوت انسان ها در اینست که تا چه میزان می توانند منافع دیگران را تامین کنند.

تصویر واقعی تر

استاندارد

شاید از مشخصه های درونگرایی ام این باشد که در مصاحبت های دسته جمعی، اغلب سعی می کنم شنونده باشم تا گوینده. در میان صحبت ها و گفتمان دوستان گاه، بی تابی و سرگردانی کسانی را می شنوم که در جستجوی راهی برای تجربه شادی محض و دوری از غم و ناراحتی می باشند. مسیری که کمتر اذیت شوند و بطور کلی با کمترین زحمتی بیشترین بهره برداری را از محیط اطراف داشته باشند. البته خودم هم در گذشته چنین راهی را جستجو می کردم، راهی که بتوانم از آن لذت ببرم، خوش باشم و کمتر بالا و پایین شوم. رهی که غم و غصه از آن دور باشد و رنج کمتری را متحمل شوم. هر چند اغلب چنین اتفاقی نمی افتاد و اتفاقاً مسیری پر پیچ و خم همراه با فراز و نشیب را می گذراندم و از اینکه خودم را مجبور می دانستم که در چنین راه دشواری قدم بردارم ناراحت بودم و این نگاه جبری باعث شده بود  روزگار بسیار برایم سخت و تلخ بگذرد.سوالاتی که ذهنم را مشغول می کرد بر این اساس بود.

-کدام مسیر برای قدم گذاشتن سهل تر است؟

-آیا مسیری وجود دارد که فراز و نشیب و پیچ و خم آن کمتر باشد؟

-قدم برداشتن در کدام مسیر با هزینه کمتر همراه است؟

-رضایت و آرامش را بصورت همزمان در کدام مسیر می توان جستجو کرد؟

-آیا راه میانبر برای رسیدن به آرامش و راحتی خیال وجود دارد؟

همه چیز را با هم می خواستم و از طرفی برایم سخت بود و حاضر نبودم هزینه آن رشد، پیشرفت و منفعت را پرداخت کنم. به تعبیری بیشتر دریافت کننده  گی و ستاندگی را می خواستم و در ارائه داده ها و خرج کردن داشته ها خساست به خرج می دادم. در بعضی مواقع نقش جبر و اجبار را پررنگ تر لمس می کردم و در نتیجه اگر هم تلاش یا حرکتی را برای دستیابی به خواسته هایم داشتم، تحمل می کردم و به تلخی و با مصیبت قدم بر می داشتم. از جهتی به دلیل ندانستن ها و ناآگاهیم مسیر را سخت و دشوار کرده بودم و می شد با استرس و نگرانی کمتر هم از پس مشکلات برآمد. خدا را شاکرم که هر چند سخت مسیرم را با موفقیت طی کردم.

حالا نگاهم و مدل ذهنی ام بسیار متفاوت از گذشته شده است. اکنون باور دارم که مسیر میانبر به ندرت وجود دارد و برای پایداری و حفظ و ثبات داشته ها و رسیدن به دستاورد مورد نظر بایستی مسیر طولانی و حتی پر پیچ و خم را طی کنم. آگاهی و واقع بینی و شکسته شدن تصویر های ذهنی غیر محتمل در مواجهه با دنیای اطرافم، باعث شده برای پذیرش مسائل پیش رو زاویه دیدی گسترده و باز داشته باشم. دوست ندارم ضعیف و شکننده باشم، پس با نگرانی کمتر و با آغوشی باز در پی دیدن، یافتن و کشف راه حل ها و گزینه ها و مسیرهای متفاوت و متنوع هستم تا بتوانم جشن شادی را به جهت توانایی حل مسئله با استفاده از قدرت اختیار و اراده برپا کنم.

به این باور رسیدم که تلخی غم باید باشد تا طعم شیرین شادی را بچشم. بهتر است دوری و فراق تحمل کنم تا وصال را بفهمم. زحمت و سختی را متحمل شوم تا آسایش را درک کنم. به نظرم زندگی صرفا در خوشی، شادی و آرامش خلاصه نمی شود، ترکیبی از تپه ها، دره ها، دیوارها، صخره ها و بالا و پایین شدن هاست که انگیزه ای می شوند برای حرکت، تلاش، لذت بردن از زندگی و انسان بودن.

آنچه گذشت

استاندارد

بعد از یک هفته مسافرت، نوشتن را از سر گرفتم. متاسفانه در طول مسافرت، فرصتی برای نوشتن پیدا نکردم و تنها در ذهنم جای خالی آنرا احساس می کردم. گاهی موردی پیش می آمد و فکر می کردم در مورد آن چه چیزهایی می توانم بنویسم.

آب و هوا در هفته گذشته هر روز متفاوت با روز قبل بود و این تفاوت بطرز محسوسی قابل مشاهده بود. شدت سوز سرما در ابتدای هفته باعث شد بعد از خروج از خانه، چند لحظه ای مکث کنیم و با تعجب همدیگر را نگاه کنیم، از این جهت که انتظار چنین سرمایی را نداشتیم اما بعد با خنده به راهمان ادامه می دادیم. اواسط هفته هوا نسبتاً مطلوب بود و در آخرین روز سفر، هوای بسیار مطبوع بهاری همراه با باران را تجربه کردم، بطوریکه پالتو را از تنم درآوردم و در صحن انقلاب حرم مطهر امام رضا (ع) نماز ظهر را خواندم و پس از زیارت پایانی چند دقیقه ای را در زیر باران گذراندم.

گذشت زمان در طول این هفته برایم به کندی گذشت، پس از مدت طولانی دیدارها تازه شده بود، اکثرمان از این ملاقات لذت بردیم و سعی کردیم از لحظه لحظه در کنار هم بودن مان نهایت استفاده را ببریم. از بازی، سرگرم کردن بچه های کوچکتر و شنیدن صدای خنده ها و فریاد شادیشان کلی انرژی گرفتم.

سفر شیرین و لذت بخشی بود و روحم تازه شد.

به هر حال آنچه در سفر اخیر بر من گذشت، بیش از پیش نشانگر و یادآور این شد که نه خوشی ها و لذت ها دوام دارند و نه ناخوشی ها. بهتر است وابسته ی خوشی های زودگذر نشوم و از طرفی در ناخوشی ها غرق نشوم. آنچه مهم است حرکت، تلاش و پشتکار است برای ارائه بازی بهتر در صحنه زندگی، با پشیمانی کمتر در نحوه استفاده از فرصت های محدودمان.