قفس

استاندارد

“پرنده

نیستم

اما از قفس بدم می آید.

دلم می خواهد آفتاب که سر می زند

پرندگان همه از شادی بال در بیاورند

و مرا هم که خواب صبحگاهی ام بی شک

در بسته و تکراری است بیدار کنند.

پرنده ی قفس نشین نه با طلوع آفتاب

شاد می شود نه از غروب آن دلگیر”

<به نقل از کتاب کبریت خیس اثر عباس صفاری>

گاه خودخواهی ما برای لذت بردن از شنیدن آواز پرندگان مساوی می شود با زندانی کردن آنها در قفسی تنگ،

آواز و نغمه سرایی پرنده آزاد با پرنده ای که تبعید، محکوم به محدودیت و بند اسارت شده است متفاوت خواهد بود.

کاش آزادی و زندگی موجودات بی گناه را با بی مبالاتی، خودخواهی، خوشی و لذت بردن گذری خود به نابودی نکشانیم.

نسیم نیکلاس طالب

استاندارد

از طریق متمم با درس های مدیریت در شرایط ابهام و نسیم نیکلاس طالب آشنا شدم و علاقه مند به پیگیری مدل ذهنی، افکار و دیدگاه ایشان شدم.

به تازگی مطالعه کتاب قوی سیاه اندیشه ورزی پیرامون ریسک نوشته ی نسیم طالب را شروع کردم. بسیار آهسته و کند پیش می روم و از خواندن هر صفحه آن لذت می برم. برای پیدا کردن مصادیقی از آنچه بیان داشته است، حسابی ذهنم درگیر می شود. در بخش ابتدایی کتاب بصورت مختصر به زندگی اش اشاره نموده است. کتابی است که با خواندنش، خواب از چشمم دور شده و گاه چنان از خواندنش هیجان زده شده ام که سراغ دوستم می روم و توضیح مختصری از آنچه خواندم را برایش عنوان می کنم. در این مواقع ایده آقا معلم برای کتاب خوانی بصورت گروهی، برایم تداعی می شود، مطالعه کتاب لذت بخش است و صحبت کردن با دیگران در رابطه با احساسات و بادگیری های جدیدی که به واسطه کتاب می آموزیم، می تواند دلنشین باشد.

جسارت نسیم طالب و عمل گرایی و استقلال طلبی اش برایم جذاب و آموزنده است. سوالاتی که در میانه هر بخش از کتاب مطرح می کند، بسیار تامل برانگیز است. باورها و دانسته هایی که به چالش کشیده می شود و با دیده شک و تردید به پیشامدها و رویدادهای اطراف نگاه می کند.

جمله ای از بخش آغازین کتاب قوی سیاه:

  • ارزش کتاب های خوانده شده بسی کم تر از ارزش کتاب های نخوانده است. کتاب خانه باید تا جایی که وضع مالی و وام مسکن، و در حال حاضر بازار فشرده ملک، اجازه می دهد پر از کتاب هایی باشد حاوی چیزهایی که نمی دانید.

 

 

 

انبوه ندانسته ها

استاندارد

هر روز بیشتر از روز قبل، به انبوه ندانستن ها، نفهمیدن ها و نا آگاهی هایم پی می برم.

وقتی مطالعه می کنم و بیشتر می خوانم، وقتی با دوستانی که اهل مطالعه اند در رابطه قرار می گیرم، وقتی کامنت های دوستانی که مطالعه بیشتری دارند را می خوانم، وقتی پای صحبت های آقا معلم می نشینم.

حس بدی نسبت به خودم پیدا می کنم.

فاصله ام از آنهایی که می آموزم و درس می گیرم بسیار است.

فاصله ام از دوستانی که همچون من در حال یادگیری اند و عطش آگاهی و فهم دارند، بسیار است.

فهم و بینش و آموخته و دانسته های آنان بسیار عمیق تر و گسترده است.

برای کاهش فاصله ها چه می توانم بکنم؟

برای رسیدن به آنان و هم گام شدن با آنها چه می توانم بکنم؟

مسیر طولانی است و من بسیار کند در حال حرکتم.

نباید ناامید شوم

به راهم ادامه می دهم

زمان را برای مکث، توقف، ایستادن و مرثیه سرایی باطل نمی کنم

به تدریج، آهسته، پیوسته و گام به گام  به پیش می روم

بیشتر بیاموزم، بخوانم آنچه آنها خوانده اند و من، هنوز نخوانده ام

باید بیشتر بخوانم، عمیق تر بخوانم و کریستالی بخوانم و یاد بگیرم.

نگاهی ناپخته

استاندارد

در اینجا پاراگراف هایی از نوشته های آلن دوباتن در کتاب یک هفته در فرودگاه، که برایم جالب و قابل تامل بود را آورده ام . سعی کردم در انتهای هر پاراگراف، صرفا جهت تمرین نوشتن، برداشت خودم را بنویسم و آنرا با جملاتی دیگر توصیف کنم.
“هر کدام باید خود را در چشم انسانیت نه با محصول نهایی اش که با توانایی اش در به اوج رساندن روح توجیه کند. ارزیابی یک خط هوایی بر اساس سود و ضررش همانقدر غیر منصفانه است که قضاوت کردن درباره ی یک شاعر بر اساس حق تالیفش.”
– عادلانه نیست یکدیگر را بر اساس یک جمله یا یک رویداد و یا در مدت کوتاهی از آشنایی مورد قضاوت قرار دهیم. برای قضاوت عادلانه تر بهتر است شناختی عمیق در سفری طولانی را با یکدیگر تجربه کرده باشیم. روندها و شناخت مدل ذهنی قابل اعتمادتر از اکتفا به یک جمله یا عکس العمل و بازخورد است. تلاش دائمی، پویایی و توانمندی قابل احترام تر از دستاورد است. داده ها، برتر و ارجح تر از ستانده هاست.
“ظاهرا اکثر ما پس از یک حادثه ی نسبتاً مرگبار، چیزهای مهمی در می یابیم که در زندگی روزمره، شکست خورده تر یا تلخ تر از آن ایم که قدرشان را بدانیم.”
– غرور، خجالت، کم توجهی، تحقیر، کمبود عزت نفس و ناچیز شمردن منابع، توانمندی ها و داشته هایمان، باعث تعلل در ابراز وجود و پنهان کردن گنجینه هایمان می شود. بهتر است قبل از اینکه دیر شود، دستی بر آتش بزنیم و شایسته اقدام کنیم.
“علت ریشه ای خشم، امید است. ما عصبانی هستیم چون بیش از حد خوش بین ایم و به اندازه ی کافی برای استیصال های ذاتی جهان آمادگی نداریم.”
– امیدوار بودن به تغییر وضعیت کنونی و ممانعت از شکست، فروپاشی و از دست دادن آنچه برایمان مهم است، گاهی از طریق خشم، دست و پا زدن، تقلا و تلاش برای رهایی از غرق شدن در تاریکی مطلق و یافتن دستاویزی مطمئن، صورت می پذیرد.
“بجای دعا کردن، کار ضروری این بود که علل ریشه ای نقص را بررسی و اشتباهات را با منطق ریشه کن کرد.”
– برای یافتن و دستیابی به راه حل مسئله، به شناخت مسئله و جمع آوری اطلاعات و داده ها و جستجوی راهکارهای پیش رو و انتخاب مناسب ترین راه حل با عنایت به محدوده اثر و افق زمانی نیازمندیم. منفعل بودن و منتظر ماندن گزینه مناسبی برای حل ریشه ای مسئله نمی باشد.

“می خواستم ایمان داشته باشم که برخی مشاغل می توانند ما را قادر کنند از جریان روزمره ی سستی های مان بگریزیم و حتا اگر شده برای لحظه ای به هستی یی تاثیرگذارتر از هر آن چه تا به حال شناخته ایم دست یابیم.”
– برایم تداعی گر فایل حرفه ای گری در محیط کار بود. در صورتی می توانیم در محیط اطراف مان تاثیرگذار باشیم که قدم ها را فراتر از حد معمول برداریم و از متوسط بودن عبور کنیم و حرفه ای برخورد کنیم. همچنین با بکارگیری نهایت توان، وقت و انرژی در زمینه ای که علاقه مند و توانمندیم، متمایز عمل کنیم و حیات و آبادانی را در محیط اطراف رونق بخشیم.

مشتری مداری

استاندارد

از آنجائیکه ترجیح می دهم برای خرید به یک محل مشخصی مراجعه کنم و وسیله مورد نیاز را خریداری کنم یکی از مولفه های مهم برای خرید کردن هایم، نحوه برخورد و میزان مشتری مداری فروشندگان است. کیفیت محصولات و قیمت مناسب آنها نیز در تصمیم گیری ام نقش دارند و وقتیکه برخورد مناسب هم مشاهده کنم، بطور حتم سعی می کنم جزو مشتریان وفادار باقی بمانم.

اینکه بخواهم برای خرید یک محصول به چندین فروشگاه مراجعه کنم و تنوع آن محصول را ببینم و در پایان گزینه مناسب را انتخاب کنم، برایم چندان خوشایند نیست و  بالتبع تصمیم گیری در این مواقع سخت می شود و مهم تر اینکه وقت و انرژی زیادی را از دست می دهم. بنابراین تا حد امکان سعی کردم مشتری ثابت باشم، البته در مواقعی که برای خرید محصولی اطلاعات مناسبی را نداشتم به توصیه و سفارش کسانیکه در آن زمینه مطلع هستند اکتفا کنم و در نهایت تصمیم گیری برای خرید و مشتری دائم شدن را با توجه به ترجیحات خودم، بررسی کنم.

چندی پیش برای خرید یونیفورم اداری به یکی از مغازه ها که اکثراً از همان جا خرید می کردم مراجعه نمودم و با بسته بودن آنجا مواجه شدم، با شماره ای که روی بنر تبلیغاتی ثبت شده بود، تماس گرفتم و کسی پاسخگو نبود، برگشتم و سراغ بقیه کارهام رفتم. چند ساعت بعد با تلفن همراهم تماس گرفته شد و متوجه شدم که کارفرما و صاحب مغازه است و با دادن شماره مستقیم درخواست کردند که جهت اطمینان از باز بودن مغازه، قبل از مراجعه حتما تماس داشته باشیم.

برایم جالب بود که شماره هایی که بر روی ID CALLER ثبت می شود مورد توجه قرار گرفته و بعد از تماس فروشنده، از اهمیت و توجهی که به مشتریان شان نشان می دهند احساس رضایت داشتم. قطع به یقین مشتریان از جمله خودم، با چنین مراکز خریدی ارتباط بهتر و پایدارتر ی خواهند داشت.

مقابله با بی نظمی

استاندارد

مدتی است روال عادی زندگی و یکسری عادت های مثبتی که برای منظم شدن و ثابت موندنش در طول سال گذشته تلاش کرده بودم دچار اختلال شده است. از جمله عادت به سحرخیزی، عادت به منظم نوشتن و وبلاگ نویسی، عادت به خوندن زبان انگلیسی، حتی عادت در منظم خواندن مطالب ارزشمند متمم.

تمام موارد بالا باعث شده عزت نفسم کاهش پیدا کنه، اینکه بخواهم شرایط و موقعیتی که توی این مدت داشتم را برای تلطیف عزت نفسم در نظر بگیرم، یا اینکه مشکل در اتصال به اینترنت و کندی وصل شدن، زمان و انرژی زیادی رو در این مدت از من می گرفت، توجیه و بهانه ای بیش نخواهد بود و مسئله ای حل نمی شود. بهتره دیدن سهم خودم و باور به عوامل درونی رو خدشه دار نکنم و از مسئولیت و  آزادی در انتخاب و اختیار خودم که سهمی در ایجاد این بی نظمی داشته، چشم پوشی نکنم.

به نظرم اینکه طبق نظم و روال معمول توانستم به یکسری عادات مثبت دست پیدا کنم خیلی کار خارق العاده ای نکردم و هنر این باشد که به درجه ای از تعهد برسم که بتوانم در شرایط ابهام و یا در هنگام رویارویی با قوی سیاه هم بتوانم بر تلاش دائمی ام ادامه دهم و پایدار بمانم. البته اگر بخواهم با نگاه واقع بینانه بنگرم، با مسئله بی نظمی روبرو هستم و درجه شکنندگی ام خیلی حاد نشده است. این ها را گفتم تا به هر حال عزت نفسم را نابود نکنم:))

روزهایی که نمی نوشتم یا برای یادگیری زبان انگلیسی مطالعه نداشتم، نوعی پریشانی فکری گریبانگیرم می شد، حالا از این آشفتگی خسته شدم و با نوشتن در اینجا به برون ریزی ذهنی ام کمک کردم. به هر حال آنچه اینجا  نوشتم صرفاً تلنگری به خودم هست. تا پادشکننده باشم و تلاش دائمی و منظم را با انرژی و توان بیشتر از سر بگیرم.

هدایای نوروزی

استاندارد

از میان هدایای که دریافت کردم تعدادی از آنها برایم بسیار با ارزش و دوست داشتنی است که می خواستم در اینجا اشاره ای به آنها داشته باشم.

یکی از این هدایای متمایز، از طرف آقا معلم عزیز بود که شامل ۲۲۰ دقیقه فایل صوتی با موضوع حرفه ای گری در محیط کار  می شود. با گوش دادن به آن بسیار آموختم و به واسطه آن، متوجه یکسری ایرادات و اشتباهات و حرف های نادرست و باورهای غلطی که توجیهی بیش نبود، شدم. مسیر طولانی ای را برای حرفه ای شدن و عمل به آنچه آموختم در پیش دارم، بایستی چند بار دیگر با توجه بیشتر به این فایل ها گوش کرده و یادداشت بردای کنم و با تلاش و عمل به آنچه آموختم، آنها را درونی و به باورم تبدیل کنم تا در راستای آن به تصمیمات سازنده و عملکرد اثربخش دست پیدا کنم.

هدیه بعدی را از شاهین کلانتری، دوست هنرمند و خوش ذوق متممی دریافت کردم. کتاب الکترونیکی قدرت نوشتن شامل تعداد ۵۵ جمله کلیدی و مهم از بزرگترین نویسنده های جهان که به همت شاهین عزیز جمع آوری شده بود و با همکاری دوست شان هر یک از جملات با تصویر سازی  زیبایی  مزین شده است، الحق برای من، هدیه بسیار دلنشین، مفید و آموزنده ای است. یکی از جملات زیبایی که از خواندنش لذت بردم، جمله ای از جولیا کامرون بود ” نوشتن دوستی است که می توانیم سرمان را روی شانه اش بگذاریم و گریه کنیم.”

هدیه دیگر، شامل وقت و زمانی بود که دوستی عزیز جهت  همراهی ام در تمرین برای کسب مهارت رانندگی به من ارزانی داشت.

همچنین تماسی که دوست و همکارم برای تبریک سال نو گرفت برایم با ارزش تر از خیلی تبریکات متداول بود.

یکی از دوستان انتقادی داشت که در وبلاگت طوری می نویسی که این تصور بوجود می آید که همیشه آرام هستی و همه چیز خوب است.

در پاسخ به او آنچه باورم هست را، اینگونه بیان کردم: بدیهی است که بصورت مطلق کسی همیشه خوشحال و آرام و سرزنده نیستند و من هم از این قاعده مستثنی نیستم، با این حال سعی می کنم در وبلاگم بیشتر از چیزهایی بنویسم که مایه آرامشم است، یا آنچه برایم مفید و آموزنده هست را ثبت کنم و یا از دغدغه ها و مسائلی بنویسم که برایم جای سوال داشته و فکرم را مشغول کرده است.

نوشتن از دلخوری و ناراحتی و تنش و اضطراب را ترجیح می دهم ثبت نکنم و اگر نوشتم، بر روی کاغذی بنویسم که هر لحظه اراده کردم، بتوانم آنرا دور بریزم و از چرخه زندگی ام خارج کنم.

محدوده احترام

استاندارد

طی حرف ها و صحبت هایی که در دید و بازدید ها صورت گرفت. بعد از تعریف و تمجید از خانه داری یکی از آشنایان درخصوص مدل ذهنی و تفکرات آن شخص، اینگونه عنوان کردند که ایشان معتقد است تا دختر بزرگتر ازدواج نکرده موافق ازدواج دختر کوچکتر خانواده نیستند. با وجودیکه افراد زیادی در این خصوص وساطت کردند و صحبت کردند، به هیچ وجه کوتاه نیامده است. همچنان هر سه دختر در خانه پدری هستند و حرفی نزده اند.

گفتم: بچه ها چه صبری دارند. اگر یک وقت یکی از آنها مشکلی ایجاد کند والدین چکار می کنند؟

گفتند: صحبت خداست که تنها در صورتی می توانید صحبت های والدین را قبول نکنید که کفر بگویند.

گفتم: پس آزادی و انتخاب چه می شود؟

گفتند: خوب تربیت شده اند و احترام را بلدند.

گفتم: حضرت نوح فرزندش را بد تربیت کرده بود؟

گفتند: …

دیگر ادامه ندادیم.

سوالاتی در ذهنم چرخید.

  • محدوده رعایت احترام کجاست؟
  • آیا اجازه دادن به اطرافیان برای اینکه بجای ما تصمیم بگیرند و آینده ما را تسخیر کنند احترام است؟
  • تعصب و کج فهمی و دفاع از اشتباهات دیگران برای چیست؟
  • از کجا اطمینان دارند که سرپیچی و کج روی در زیر برچسب احترام پوشیده نشده است؟
  • تربیت درست و خوب را در چه چیزی می بینیم؟
  • چه  شاخص هایی نشانگر تربیت صحیح می باشد؟

همین قدر باور دارم که آنچه صرفاً در ظاهر می بینیم و بر اساس گفته ها و شنیده هاست بی پشتوانه است وتا وقتی جزئی از آن مسئله نباشیم و پای خودمان گیر نباشد، نمی توانیم راه حل مناسبی پیدا کنیم. همچنین به این نتیجه رسیدم که با کسانیکه بصورت مطلق و متعصبانه صحبت می کنند، نمی شود مسیر یک مصاحبت منطقی و معقولانه را طی کرد و بهتر است که متوقف شد.