توقف، فکر، اقدام

استاندارد

توی چند روز اخیر تقریبا هر بار که با مشکل و مسئله ای مواجه شدم، که البته تعدادش هم کم نبود و به نوعی با مسائلی روبرو شدم که قبلا اتفاق نیفتاده بود و در نوع خودش استثنا بود، مدام سه نکته کلیدی (توقف، فکر، اقدام) را که به تازگی آموخته بودم در ذهنم مرور می کردم. نکاتی که در تحلیل رفتار متقابل با عنوان فعال کردن بالغ در گفتگوی درونی مطرح شده و سعی داشتم مطابق با آن برنامه هایم را پیش ببرم که بسیار هم اثربخشی آنرا مشاهده کردم.

* یکی از روزهایی که ۵ صبح بیدار شدم اما بدلیل بروز یکسری مسائل پیش آمده، باعث شد با ۲ ساعت تاخیر به اداره برسم. تکنیک “توقف، فکر و اقدام” در کنار سایر عوامل کمک کرد تا فضا را بهتر مدیریت کنم و کارهایم را به سرانجام برسانم.

* وقتی برای انجام یکسری کارهای اداری به شرکتی بزرگ مراجعه کردم و با همه شلوغی و گرفتاری و بالا پایین شدن ها، سعی کردم بر شرایط مسلط شوم.

ضعف و ناتوانی ای که در گذشته با کلی حرص خوردن و انرژی از دست دادن و امثالهم بروز می کرد، باعث شد تا برای رشد و توسعه مهارت های فردی بیشتر ترغیب شوم و تلاش کنم.

امروز بسیار متفاوت از گذشته عمل می کنم به نحوی که این تغییر شیوه برخوردم را از زبان اطرافیان نیز می شنوم. درخصوص ۲ موردی که در بالا مطرح کردم. در حین مواجهه با مسئله بیشتر بر خودم مسلط بودم و سعی می کردم مطابق راهکار “توقف، فکر و اقدام” عمل کنم. بعد از مدیریت مناسب در شرایط دشوار، ماحصل و نتیجه آنرا با حالت طنز و بولد کردن قسمت هایی از داستان که باعث خنده و نشاط خودم و اطرافیانم می شد تبدیل به یک داستان خوشایند می کردم.

یکی از بهره برداری هایی که پس از یادگیری این راهکار و بطور کلی یادگیری در مسیر رشد و توسعه مهارت های فردی نصیبم شده، این است که با یکسری از اتفاقات ناخوشایند و مسائل پیش رو  به شکلی برخورد می کنم، تا نتیجه و میوه شیرین آن را بچشم و به اطرافیان نیز بچشانم.

 

1 دیدگاه در “توقف، فکر، اقدام

  1. واقعا میکرو اکشن کاربردی هست.
    توقف کردن
    گاهی اوقات آنقدر ذهنمان را به مشغله های روزمره گرفتار می کنیم که حتی فرصت توقف نداریم و یا اصلا اختیار توقف را از دست می دهیم. انگار با توقف نفسمان هم بند خواهد آمد. در حالیکه توقف فرصت نفس کشیدن می دهد و ما را خفگی ذهنی نجات می دهد.
    یا شاید هم توقف نکردن انتخاب ناخودآگاه باشد برای ترس از تغییر. چون تغییر کار می خواهد و هزینه دارد. مثل اینکه من مسیری را به اشتباه به شهری دیگر طی می کنم و در میانه مسیر متوجه شوم که این مسیر اشتباه بوده. پذیرشِ تغییرِ مسیر آسان نخواهد بود. چون باید بپذیرم که تلاش هایم بیهوده بوده. البته نیمه پر لیوان هم این است که تجربه ای کسب کرده ام.
    (شاید این مطالب کمی نامربوط بود اما الان در ذهنم آمد و نوشتم)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *