کتاب و کتاب خوانی

استاندارد

کتابهایی که از سال گذشته تا کنون مطالعه کردم شامل فهرست زیر است و عنوان کتاب هایی را که با رنگ آبی مشخص کردم از خواندنش لذت بیشتری بردم.

  • هنر شفاف اندیشیدن اثر رولف دوبلی
  • بار هستی اثر میلان کوندرا
  • ۷ عادت مردمان موثر اثر استفان کاوی
  • عادت هشتم اثر استفان کاوی
  • انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل
  • آخرین سخنرانی اثر رندی پاش
  • سمفونی مردگان اثر عباس معروفی
  • پائیز پدر سالار اثر گابریل گارسیا مارکز
  • بار دیگر شهری که دوست دارم اثر نادر ابراهیمی
  • ابن مشغله اثر نادر ابراهیمی
  • جنایت و مکافات اثر فئودور داستایوسکی
  • هنر جنگ آوری اثر سان تزو
  • قوی سیاه اثر نسیم طالب
  • یک هفته در فرودگاه اثر آلن دوباتن

کتابهایی که فعلاً تا امروز در دست دارم و قرار است مطالعه کنم شامل:

  • چرا ملت ها شکست می خوردند؟ اثر دارون عجم اوغلو، جیمزای، رابینسون
  • سیری در نظریه پیچیدگی اثر ملانی میچل
  • وقتی نیچه گریست اثر اروین یالوم
  • مردی در تبعید ابدی اثر نادر ابراهیمی
  • زندگی برازنده ی من اثر کارول. اس پیرسون، هیوکی. مار
  • مائده های زمینی و مائده های تازه اثر آندره ژید
  • جستارهایی در باب عشق اثر آلن دوباتن
  • راه هنرمند شدن اثر جولیا کامرون

کتاب عقلانیت و توسعه یافتگی اثر دکتر سریع القلم هم جزو کتاب هایی است که اگر عمر و فرصتی باشد اطمینان دارم از مطالعه اش لذت خواهم برد. این کتاب قرار است توسط دوست عزیز متممی “یاور مشیرفر” به دستم برسد.

ان شاءالله بعد از اتمام مطالعه کتاب های فوق، نسبت به خرید کتاب هایی که توسط دوستانم بیشتر پیشنهاد شده باشد، اقدام خواهم کرد. به امید اینکه با مطالعه عمیق تر و بیشتر کتاب ها دنیای اطرافم را بهتر از گذشته تجربه و درک کنم.

 

حریم مشتری

استاندارد

دیروز برای خرید به یکی از فروشگاه ها رفتیم. تقریباً به هر بخش از فروشگاه مراجعه کردیم و قصد انتخاب و خرید محصولی را داشتیم تعدادی از کارکنان فروش حضور داشتند که با صدای بلند درخواست می کردند محصول شان را ببینیم یا تست کنیم و به تبلیغاتشان گوش کنیم.

به نظرم آمد نسبت به دفعه های گذشته تبلیغات و حضور فروشنده ها زیادشده، در حدی که وقتی در حال انتخاب محصول یا کالایی بودیم و با خانواده مشورت می کردیم. حضور آنها گاه با توضیحاتی که محتوایش از جنس اصرار به انتخاب آنچه آنها توصیه و تبلیغ می کردند، فضا را بر ما تنگ و ناخوشایند می نمود.

در گذشته شاهد رفتارهای دیگری بودم به این شکل که کارکنان با اکراه و به زور پاسخگو سوالات و نیاز مشتریان بودند و امروز می بینم بدون اعلام نیاز به راهنمایی، آنها پشت سر هم صحبت می کنند، تبلیغ می کنند و اصرار بیش از حد برای خرید دارند.

به هر حال در یکی از چنین برخوردهایی، بعد از توضیحات فروشنده، تشکر کردم و محصولی را که با انتخاب خودم بود برداشتم. این وقت گذاشتن و صرف انرژی برای متقاعد کردن مشتری به خرید کالا یا تاکید بر انتخاب محصول مدنظر فروشنده را، نوعی بی احترامی به حریم خصوصی و نادیده گرفتن حق انتخاب مشتری می دانم.

ظاهراً اصل قضیه که رفع نیاز مشتری است چه در گذشته و چه اکنون، به فراموشی سپرده شده و تمرکز بر فروش به هر نحوی در اولویت کار قرار دارد.

 

 

قاب شکسته

استاندارد

چارچوب، قالب، متر، استاندارد و قوانین دست و پا گیر می توانند زنجیری باشند یا مانعی شوند که انرژی زیادی را از ما بربایند و مستهلک مان کنند و در نهایت ما را از حرکت باز دارند و متوقف سازند.

در قاب و اندازه تعریف شده حرکت کردن، خلاقیت را از ما سلب می کند.

استانداردها و ایزوهایی که اعتقاد و باوری نسبت به آنها وجود ندارد و صرفاً جهت خودنمایی و جا نماندن از قافله عقب ماندگان بر دیواری در معرض دید کوبیده می شود.

تهیه ساختار و حرکت در راستای خط مندی پیش بینی شده گاه ضررش بیش از فایده است.

انعطاف پذیری و بدون چارچوب و بی برنامه بودن صرف، هم نمی تواند راهگشا باشد.

فکر می کنم برای پیشبرد اهداف مان، مفید تر باشد راهی را انتخاب کنیم که نه به مانند اسیر و زندانی گرفتار در بند زندان باشیم و نه در بستر بی پروایی، پراکندگی و پریشانی با آزمون و خطا کردن، آشفتگی را تجربه کنیم.

در نظر داشتن و توجه به هر دو سمت این طیف با توجه به شرایط و نوع هدف و برنامه مان می تواند مسیر را بر ما روشن تر سازد. شاید چنین متصور باشد که گاه حرکت در میانه این طیف می تواند مناسب باشد و گاه حرکت به یکی از دو سر طیف می تواند منفعت بیشتری را پوشش دهد.

باید خود تجربه کنیم، فکر کنیم  و بیابیم که در چه نقطه ای آزادانه، کم تنش و راحت تر می توانیم حرکت کنیم و به پیش رویم.

 

کبریت خیس

استاندارد

با بخشی از شعر نگو از عباس صفاری در کتاب کبریت خیس، بیشتر ارتباط برقرار کردم. شعری که برایم تداعی کننده توجه به مدیریت زمان است.

در انتظار چه نشسته ای

زمان علف خرس نیست عزیزم

هر ثانیه ی حرام شده اش را

باید حساب پس بدهی

حواست نباشد

همین ساعت لکنته ی دیواری

به نیش عقربه های تیزش

تو را و اشتیاق مرا

به اجزای موریانه پسند تجزیه می کند

و چشم هایت را می برد

مانند دو تمبر باطل شده ی قدیمی

در آلبومی کپک زده بچسباند.

و این قسمت از شعر هم برایم، نکات کلیدی از جمله دیدن سهم خودمان در تصمیم گیری و تاثیر انتخاب کردن گزینه های متعدد و متنوع را در نهایت امر، یادآور و متذکر می شود.

نگو کسی به فکرت نیست

و نامت را دنیا از دنیا برده است

شاید دنیا

(تویی و من)

و نام ما مهم نیست در جریده عالم

با حروف درشت چاپ شود

همین که جانانه بر لبی جاری شود

تا ابدیت خواهد رفت.

یگانه معلم

استاندارد

در تقویم رسمی ۱۲ اردیبهشت ماه هر سال به عنوان روز معلم نامگذاری شده است.

معلم زندگی من در اکثر لحظات در ذهن و خاطرم حضور دارد و حرف ها و صحبت ها و صدایش همراهم است.

در واقع گرامی داشت و قدردانی از او صرفا به روز خاص آن هم بر اساس تقویم رسمی کشور تعلق نمی گیرد.

افتخار شاگردی کردن در محضر ناب ترین معلم زندگی ام “محمدرضا شعبانعلی” را دارم

از او آموختم در نظر گرفتن منافع دیگران را

از او آموختم مدیریت ارتباطات با اطرافیان را

از او آموختم توسعه مهارت های فردی را

از او آموختم یادگیری کریستالی را

از او آموختم زندگی خوش وجود ندارد اما می توانم لحظات خوش فراوانی را تجربه کنم

از او آموختم به تدریج، گام به گام و پیوسته و پایدار قدم برداشتن را در مسیر پر ابهام زندگی

از او آموختم نترسم و تلاش کنم حتی اگر در پیمودن راه همراهی نداشته باشم

از او آموختم در هر نقطه از این کره خاکی قرار گرفتم برای محیط اطرافم اثربخش و مفید واقع شوم.

از او آموختم به سهم خودم برای تقویت و بهبود محیط اطرافم تلاش کنم و در پیمودن این مسیر قوی باشم و دل سرد نشوم.

از او آموختم شک و تردید و تغییر کردن راه به بیراهه نیست

 فکر کردن و حرکت کردن و گام برداشتن در مسیر رشد، توسعه و تعالی را از او یاد گرفتم

تمام آنچه از او آموختم را نتوانستم به خوبی توصیف کنم و کلیات آن در نوشته ضعیف من نمی گنجد.

با تمام توان در تلاش هستم تا آنچه را آموختم در زندگی فردی و اجتماعی بکار بگیرم.

امیدوارم سلامت، عزت و آرامش در سرتاسر زندگی اش مستدام باشد.

 

متعهد شدن

استاندارد

آیا از همه ظرفیت توانایی هایمان به نحو مطلوب استفاده می کنیم؟

تصور ما از توانایی هایمان با واقعیت میزان توانمندی مان چقدر فاصله دارد؟ چقدر انحراف دارد؟

چرا گاهی تا مجبور نباشیم از توانایی هایمان استفاده نمی کنیم؟

گاهی پس از شنیدن مسائل و مشکلات پیش روی دیگران شاید احساس کنیم آن مسئله مختص آن فرد است و چنین مسائلی هیچ وقت گریبانگیر ما نمی شود. اما بر چه پایه و اساسی اینقدر قاطعانه صحبت می کنیم و و مسائل را از خورد دور تصور می کنیم؟

همین قاطعیت و یقین داشتن و اعتماد بیش از حد می تواند چالش برانگیز باشد.

فکر می کنم متعهد بودن، یکی از مواردی است که باعث می شود ظرفیت توانایی هایمان را در حد بالائی تقویت کنیم و به سطح عالی تری برسانیم و ارتقا دهیم.

برای نمونه، مادرانی که صاحب فرزند می شوند.  آنها تا قبل از تولد فرزند، استراحت بیشتری را ترجیح می دهند اما پس از آن با تمام خستگی اولویت داشتن رسیدگی به فرزند باعث می شود فشارها را تحمل کنند تا آسیبی فرزندشان را تهدید نکند.

یا مثلاً وبلاگ نویسی و عادت به نوشتن هم گاهی باعث شده با تمام خستگی و خواب آلودگی حتی با چشم بسته پای کامپیوتر بنشینم و دست به کیبورد شوم.

مجبور شدن مورد دیگری است که گاه باعث شده ما بیشتر متوجه سطح توانایی های خود بشویم و از این حیث متعجب شویم و یا غافلگیر شویم.

به هر حال فکر می کنم گاهی قبل از گرفتار شدن در جبر و شرایط اجبار بتوانیم با متعهد کردن خودمان، با عزت نفس بیشتر در راستای استفاده بهینه تر از ظرفیت توانایی خود اقدام کنیم.

تصفیه حساب

استاندارد

آرام کردن محیط اطراف گاهی نیازمند گذشت است.

اما خود خوری راه چاره نیست.

صداقت، صراحت، جسارت و بیان شفاف مسئله در حضور شخصی که بتواند در حل مسئله اثر گذار باشد، احتمالا  راه حل مناسب و مفیدتری خواهد بود.

کاش بیشتر  برپا کننده صلح و نویدبخش آرامش باشیم و نه غوغا کننده و متشنج گر محیط اطراف مان.

درگیری فکری در مواجهه با تنش و مسئله ای که به آن برخورد می کنیم اغلب بیشترین هزینه و انرژی را از ما می ستاند. در نتیجه جهت هموار ساختن، عبور از موانع و کاهش اتلاف منابع سعی می کنم در اسرع وقت و فرصت مناسب آن را بررسی کنم.

باورم اینست که خلوت کردن با خود، بررسی جوانب مختلف در راستای حل مسئله و انجام اقدام لازم، التیام بخش و تسکین دهنده تر از پشت گوش انداختن، تلاش برای فراموشی و فرار از مسئله است.

با برداشتن دست انداز ها و پر کردن چاله های مسیر پر فراز و نشیب زندگی، برای پروازی سبک بال و آسوده مهیا می شویم.

جدایی ناپذیر

استاندارد

“کسی که در میانه تراکم سرسام آور کارها کتاب نمی خواند،

احتمالاً در خلوت خسته کننده ی بیکاری هم به سراغ کتاب نخواهد رفت.”

محمدرضا شعبانعلی

 

خواندن کتاب و مطالعه منظم، خیلی دیر برایم تبدیل به عادت شد.

با این حال، به جد برای یادگیری و توسعه در تلاش هستم و کتاب خوانی را به بخش جدایی ناپذیر زندگی ام تبدیل می کنم، همچنین از کوچکترین فرصت ها برای خواندن، افزایش دانش و تقویت یادگیری دریغ نخواهم کرد.

 

هم نشینی

استاندارد

“از انسان های کوچک دوری کنید آنها شما را قانع می کنند که کوچک باشید و اهداف بلند مدت نداشته باشید.

با انسان های بزرگ هم نشین باشید تا هر لحظه بخاطر آورید که شما هم می توانید بزرگ باشید.”    مارک تواین

شایسته و ارزشمند است برای حفظ و تقویت بعضی رابطه ها وقت و انرژی بیشتری را سرمایه گذاری کنیم.

از سوی دیگر، برقراری یا حفظ خیلی از روابط مستلزم وقت گذاشتن نیست و اندک وقت گذاشتن هم، خود اشتباه و هزینه گزافی می باشد.

در چنین مواقعی تنهایی و داشتن روابط معدود بسیار اثر بخش تر و توسعه دهنده است.

محیط آغشته به آدم های کوچک، سایر اطرافیان را هم آلوده و مسموم به حقارت می کند.

مفیدتر است با انسانهای حقیر و کوچک از فاصله دور و در شرایط اجبار مراوده داشت. پرهیز کنیم از کسانیکه با پا گذاشتن بر روی شانه های دیگران، نمایش بزرگ جلوه دادن خود را اجرا می کنند.

انسان های بزرگ در ما تحرک و جنب و جوش ایجاد می کنند. قدم برداشتن و گام گذاشتن بر پلکان توسعه را یاد می دهند. یاری می رسانند و همراه و همگام می شوند.  امید می دهند تا ما هم بتوانیم همچون آنان بزرگ و برازنده باشیم.

انسان های بزرگ گام برداشتن محکم را یاد می دهند و انسان های کوچک مسیر ناکجاآباد را نشان می دهند.

انسان های بزرگ مقاومت و ایستادگی را می آموزانند و انسان های کوچک سستی و کاهلی و میان بر را به هر طریقی در پیش می گیرند.

انسان های بزرگ یاد می گیرند، مطالعه می کنند، عمل می کنند، اقدام می کنند، شک می کنند، اصلاح می کنند و به طریقی دیگر اجرا می کنند و از حرکت باز نمی ایستند. انسان های کوچک کوتاه می بینند، کوچک نگاه می کنند، حقارت و خواری را سرلوحه قرار می دهند و متوقف می شوند و به تمسخر می گیرند.

انسان های بزرگ روشنی می بخشند و راهنما می شوند و دستگیری می کنند. انسان های کوچک گره می زنند و چاله می کنند و  خود و اطرافیان را به قعر چاه می فرستند و غرق می کنند.

انسان های کوچک گل آلود خاطر دیگران را مکدر می کنند تا به منافع موقت و بهره شخصی خود دست پیدا کنند.

نمی شود با انسانهای فرومایه حشر و نشر داشت و در انتظار شفافیت، روشنی و فرهیختگی بود.

با همنشینی و نشست و برخاست با بزرگان از غنچه بودن به شکوفایی گل بر می خیزیم تا با تلاش و همراهی یکدیگر گلستانی برپا کنیم.

ناپایداری و عدم قطعیت

استاندارد

آنچه در این پست درج می کنم برگرفته از برون ریزی های ذهنی من پس از مطالعه فصل نهم با عنوان مغلطه بازی انگاری، یا عدم قطعیت کتابی از کتاب قوی سیاه اثر نسیم طالب است و صرفاً برای تمرین نوشتن، تقویت مهارت تسلط کلامی و بازگویی افکار و تخلیه ذهن در حین مطالعه، آنها را در اینجا به ثبت می رسانم.

گاهی حس می کنیم برای هر چیزی می شود علتی پیدا کرد غافل از اینکه تنها یک علت یا یک عامل نتیجه دیدن چنین رویداد و اتفاقی نیست. عوامل متفاوتی و متعددی که در طول روندهای متفاوت به نتایج متفاوتی ختم می شوند.

گاهی فکر می کنیم این از بدشانسی ماست که با مشکل یا معضلی برخورد کردیم و در گرفتاری بسر می بریم غافل از اینکه هزار خوش شانسی و خوش بیاری را به دست فراموشی سپردیم.

گاهی چنان یک مسئله را بزرگ می کنیم یا چنان کوچک می شماریم، که اصل مسئله به فراموشی سپرده می شود و آب از آب تکان نمی خورد.

واقعاً چقدر به شانس، تصادف، بخت و اقبال از نوع مثبت و خوب، که در طول روز برایمان اتفاق می افتد توجه می کنیم.

– وقتی سرمان با فاصله ی میلیمتری از کنار مانعی تیز به سلامت گذر می کند.

وقتی برگشت دوباره مان به اتاق منجر می شود تا وسیله یا مدرکی که بسیار مهم بوده را ببینیم و برداریم و امکان داشت در صورت عدم برگشت، فاصله ای بسیار می رفتیم و دیر متوجه نبود مدرکی می شدیم که همراهمان نیست.

– وقتی دقیقه نود کارمان انجام می شود.

– وقتی قبل از خاموش شدن گوشی موبایل، اطلاعات مهم را بر می داریم یا عکسی مهم را به ثبت می رسانیم.

– وقتی آخرین فرصت، آخرین دیدار، آخرین شادی را تجربه می کنیم.

و خیلی موارد دیگر که می توانیم به این لیست اضافه کنیم.

فکر می کنم کفه ترازوی خوش شانسی مان سنگین تر از بدشانسی باشد. البته باز هم نمی شود قاطعانه چنین گفت و چنین باور داشت.

برنامه ریزی به معنی قرار گرفتن در چارچوب صلب، همچون گذر از پرتگاه است و نمی توان بصورت قطعی احساس امنیت داشته باشیم و انتظار پیش رفتن و پیشبرد اهداف را در قالبی که مدنظر داریم، داشته باشیم. این بدان معنا نیست که برنامه ریزی را بطور کلی نفی کرد.

برنامه ریزی با در نظر گرفتن شرایط ابهام، عدم قطعیت، داشتن انعطاف پذیری، متکی نبودن و اعتماد نکردن به خط کش و متر و استاندارد قطعی، می تواند راهگشا باشد.

قطعیت ترس آور است و شکنندگی و به یکباره به ورطه نابودی افتادن را به همراه دارد.

شک داشتن و گمان داشتن و بدبینی و ساختن بدترین سناریوها می تواند کمک کننده و تسهیل دهنده باشد.

محیط طبیعی و غیر ساختارمند به نسبت محیط ساختارمند می تواند نقش مناسب، کارا و مفیدتری را در زمینه تربیت، رشد، ترقی، تعالی و توسعه ما ایفا کند و اثربخش باشد.