جور دیگر باید دید

استاندارد

پایان وقت اداری بود و داشتم به سمت درب خروج شرکت می رفتم. ناگهان متوجه شدم مصطفی، پسر بچه ای که دستمال کاغذی می فروشد، کنار در ایستاده و برایم دست تکان می دهد و سلام می کند. چند وقتی می شد که ندیده بودمش، از دور لبخند زدم و با اشاره دست جواب سلامش را دادم.

در گذشته بیشتر برایش خوراکی می بردم. دو سه مرتبه ای هم ازش دستمال خریده بودم البته از وقتی فهمیدم که با خرید کردن از بچه های کار باعث پایداری چنین کسب و کاری می شوم و به این شکل  نشان می دهم که با کار کردن بچه ها موافق هستم. چنین اشتباهی را تکرار نکردم و در مقابل اصرار بچه ها برای خریدن مقاومت می کنم.

مسیر برگشتم، مخالف جهتی بود که او آنجا می ایستاد. از اداره که بیرون آمدم به طرفش حرکت کردم. یک بسته دستمال کاغذی در دستش بود و معصومانه گوشه ای ایستاده بود، نزدیک شدم و سلام و احوالپرسی کردم و جویای حال برادر کوچکترش شدم که بعضی مواقع همراهش بود. در آخر هم دستی بر شانه اش گذاشتم و با گفتن مراقب خودت باش، از او خداحافظی کردم.

امروز تنها توانستم به او توجه کنم. البته بهتر است از خودمحوری دور شوم و جمله ام را اصلاح کنم و این گونه بگویم، او دیده شدن را القاء کرد و با توجه اش به من انرژی بخشید. او با چهره دوست داشتنی و خندان و دست تکان دادن کودکانه، مرا از میانه ی افکار پریشان بیرون آورد. بطوری که ترغیب شدم مسیر همیشگی و تکراری ام را تغییر دهم و به خاطر داشته باشم که از کنار یکدیگر بی تفاوت عبور نکنیم.