جور دیگر باید دید

پایان وقت اداری بود و داشتم به سمت درب خروج شرکت می رفتم. ناگهان متوجه شدم مصطفی، پسر بچه ای که دستمال کاغذی می فروشد، کنار در ایستاده و برایم دست تکان می دهد و سلام می کند. چند وقتی می شد که ندیده بودمش،

بیشتر بخوانید