در مجاورت طبیعت

استاندارد

آنچه در مجاورت با طبیعت حس کردم.

آسمان چادر سیاه بر سر کشیده و ستاره های درخشان و چشمک زن را در بر گرفته است. در نیمه شب، نگاه به آسمان مملو از ستاره، حیرت آور است.

راه رفتن در جاده، مشاهده انبوه درختان سرسبز و نگریستن به شالیزارها که با وزش باد، به طرز اعجاب انگیزی مواج می شوند.

به جریان آب، به آواز پرندگان و نغمه سرایی جیرجیرک ها گوش سپردیم.

شستن دست ها با آبی خنک که طراوت و تازگی را روانه وجودمان کرد.

با وزیدن هر نسیم، رقص شور انگیز برگ های درختان با آهنگی از سرمستی، گوش را نوازش می دهد.

چه خوب که کفش ها را از پا در آوریم و قدم زدن بر روی چمنزار را حس کردیم، خیسی چمن ها و خشکی و زبری علف های اطراف را لمس کردیم.

بعد از مناجات با یکتا خالق هستی، آماده حرکت شدیم. قدم زدیم و گام برداشتیم و چشم به آسمان ابری دوختیم. انگار ابرها اجازه نمی دادند بالا آمدن خورشید را نظاره گر باشیم. برگشتیم و در میانه راه ناگهان از رستاخیز آهسته خورشید، چشمان مان روشن گشت. آفتاب آهسته، آرام و با ابهت بر پهنه آسمان ساطع شد. عجب طلوع بی نظیری را به تماشا نشستیم.

دیدن آزادی و رهایی، در جست و خیز و شنای قورباغه ای کوچک بر سطح آب، که دقایقی پیش در دست پسر بچه ای محبوس شده بود.

راه رفتن با دلهره و فائق آمدن بر اضطراب، با اعتماد به طبیعت و همراه شدن و قدم برداشتن بر تنه درختانی که بر بستر رودخانه پل نجات شده بودند.