سورپرایزی دیگر

استاندارد

این بار هم می خواهم درباره ی اتفاق و ماجرایی در محل کارم که باعث غافلگیری ام شد، بنویسم.

در محیط کارم با دو نفر از همکاران در یک اتاق مشغول به کار هستیم. با یکی از آنها حدود ۴ سال می شود که هم اتاق هستم و رابطه مان فراتر از همکاری است. نوعی دوستی و رابطه عاطفی. اشتباه نکنید همکارم خانم است.😉

با توجه به صمیمیتی که در طول این سال ها میان ما ایجاد شده، صحبت های بیشتری را بالاخص درباره یادگیری هایم با او به اشتراک می گذارم. او دورادور درباره ی آقا معلم و متمم و دوستان متممی و سایر موضوعات مرتبط، از من بسیار شنیده بود و حقیقتاً شنونده فعال خوبی هم هست.

این اواخر چندین بار در خصوص گردهمایی و روز برگزاری و صحبت های آقامعلم و مطالب متمم از من سوالاتی را می پرسید. برایم جالب بود و کمی تعجب می کردم که یعنی چه اتفاقی افتاده که تا این حد پیگیر این موضوعات است؟ مثلاً می پرسید چند روز به گردهمایی تان مانده؟ یا اینکه پیغام ثبت نامه برای گردهمایی تا چه زمانی روی صفحه متمم نمایش داده می شود؟ یا اینکه می شود فایل صوتی آقا معلم درباره گردهمایی را برای من هم بفرستی؟

به هر حال از آنجایی که بسیار حمایت گر و با محبت است، روی سوالات و رفتارش خیلی حساس نشده و به چیزی مشکوک نشدم و توضیحات لازم را می گفتم.

تا اینکه یک روز در میانه کار گفت: “من یک چیزی را از تو پنهان کردم و حالا نمی دونم اگر بگویم عکس العملت چه خواهد بود؟ نمی دانم خوشحال می شوی یا ناراحت؟” خندیدم و گفتم:” یعنی با شناختی که در طول این سال ها از من داری نمی تونی پیش بینی کنی چه برخوردی می کنم؟” فکر می کردم شوخی اش گرفته و دارد سر به سرم می گذارد. بگذریم که چقدر بالا و پایین کرد و دوباره اظهار پشیمانی کرد که نه اصلا الان وقتش نیست و به موقع اش می گویم. اما دیگه زیادی فکرم را مشغول کرده بود و کنجکاو شدم که یعنی موضوع چه می تواند باشد؟ می گفت: “شاید ناراحت بشوی و روزت خراب شود”. خندیدم گفتم:”باشه الان بعدازظهر است و پایان وقت اداری پس بهتره همین امروز بگویی تا اگر ناراحت شدم هضمش کنم و فردایم خراب نشود”😉

بعد از کلی شوخی کردن و کمی با ترس و لرز برگه ای را دستم داد. خندیدم گفتم: “واقعا نمی توانی صحبت کنی که حالا حرفهایت را نوشتی؟” خندید و نگاهم کرد. برگه را گرفتم. فکر می کنید چه می توانست باشد.

“مشخصات ثبت نام شما برای گردهمایی توسعه مهارت های فردی  متممی عزیز … (نام همکارم درج شده بود)”

باورم نمی شد. به قدری خوشحال و هیجان زده شدم که از جا برخاستم و درآغوشش کشیدم و تبریک گفتم. سوال کردم: “آخر چرا فکر کردی ناراحت می شوم؟” می گفت: “حس می کردم یک جورایی تو مالک متمم هستی و از اینکه من هم در این برنامه حضور پیدا کنم شاید معذب شوی”  کلی خندیدم و از حمایتش بی نهایت تشکر کردم.

بعد به این فکر کردم که شاید برخورد من هم چندان مناسب نبوده، چون عادت دارم از هر آنچه مورد علاقه و تاییدم است و با آن رابطه عاطفی برقرار کردم چنان تعریف می کنم و دفاع می کنم. که اجازه کوچکترین اظهارنظر و انتقادی را از کسانیکه به اندازه ی خودم شناختی در رابطه با آنها ندارند، سلب می کنم و باعث می شوم اطرافیانم این چنین تن شان بلرزد و جرات نزدیک شدن به آن محدوده را نکنند😉

امیدوارم با مطالعه درس های تفکر نقادانه در این زمینه بهبود و توسعه پیدا کنم.