روز گردهمایی از نگاه من

استاندارد

از لحظه ای که آقا معلم عزیز اعلام کردند که قصد برگزاری گردهمایی را دارند به قدری خوشحال و هیجان زده شدم که به معنای واقعی کلمه لحظه شماری می کردم برای رسیدن روز دیدار با دوستان و عزیزانی که اکثر لحظاتم را با آنان سپری می کردم.

هر موقع به سایت گردهمایی توسعه مهارتهای فردی مراجعه می کردم به تعداد روزهای مانده به روز دیدار نگاهی می انداختم تا اینکه عدد روزهای باقیمانده دو رقمی و نهایتاً تک رقمی شده بود. دل تو دلم نبود، از شدت خوشحالی و هیجان به احساس استرس رسیده بودم.

خوشحالی و حس و حالم را اطرافیانم، از ظاهر و از چشمانم می خواندند و آنها هم برای همدلی با من پیگیر بودند که مثلاً چند روز دیگر مانده؟ و آخرین محبت هاشون هم این بود که می دونیم روز گردهمایی حسابی مشغولی بعداً برامون همه چیز را تعریف کن.

بالاخره روز گردهمایی فرا رسید. شب رو کمی زودتر به تخت خواب رفتم تا برای فردا سرحال تر از همیشه باشم. صبح را هم خیلی زودتر از روزهای دیگر بیدار شدم و آماده شدم و راه افتادم و توی مسیر همکارم که به تازگی به جمع دوستان متممی ملحق شده بود را برداشتم و به همراه هم به سمت دانشگاه شهید بهشتی رفتیم. اولین بار بود که در این مسیر، خودم رانندگی می کردم.با همه استرسی که داشتم خداروشکر به موقع و به سلامت رسیدیم.

وقتی وارد سالن همایش شدیم از هم جدا شدیم و من به سمت صندلی خودم پیش رفتم. برای دیدن دوستانم دل تو دلم نبود. اگر اشتباه نکنم اولین نفری که خودش را معرفی کرد لیلا بود خیلی خوشحال شدم از دیدنش و بعد هم دیدن دوستان خوبم محسن سعیدی پور، طاهره خباری، مهشید محمدی و سینا آقا احمدی. خیلی خوشحال بودم و اینقدر به وجد آمده بودم که با کلمات نمی توانم توصیفش کنم.

به همراه طاهره به سمت سن رفتیم دیدن و خوش و بش کردن با یک عالمه دوستان عزیز سارا حق بین، شاهین کلانتری، یاور مشیرفر، محمدرضا زمانی، مائده روشنعلی، پیمان اکبرنیا، حمید طهماسبی، نیلوفر کشاورز. با اعلام دوستان هماهنگ کننده برنامه به جایگاهمون رفتیم تا برنامه شروع شود.

اولین آنتراک را یک ساعت و نیم اعلام کردند که به نظرمان خیلی زیاد آمد. برعکس چیزی که فکر می کردیم گذر زمان را اصلا متوجه نشدیم. به همراه طاهره وارد سالن پذیرایی شدیم که خلوت تر بود و اونجا هیوا را دیدیم. اینقدر از دیدنش خوشحال بودم که چند بار این موضوع را بهش گفتم “هیوا خیلی از دیدنت خوشحالم” نمی دونم اینقدر شفاف بودن خوب هست یا نه. به هر حال خودم که احساس خوبی داشتم و برای بیان احساسم خودم را کنترل و محدود نمی کردم.

برای پذیرایی دیر رسیده بودیم و میزها پر شده بود با اشاره دست همکارم خوشحال شدم مثل همیشه حامی بود، بنده خدا ۲ تاصندلی خالی را سر میز خودشون گذاشت و ما رو به نشستن دعوت کرد. سر میز با دوستان عزیز دیگر آشنا شدیم که الان فقط اسم الهه غیثی عزیز را در خاطر دارم. مدام دنبال شهرزاد می گشتم تا اینکه بعد از آنتراک و قبل از شروع برنامه، به لطف محسن سعیدی پور عزیز تونستیم شهرزاد را ببینیم. از دیدن شهرزاد دوست داشتنی و صحبت کردن با او انرژی گرفتم.

متاسفانه سردرد عجیبی داشتم و با این حال سعی می کردم آن روز را بیشتر از همه از حضور کنار دوستانم لذت ببرم.

در زمان آنتراک با شنیدن یک اسم یا چهره آشنا به سراغش می رفتیم و احوالپرسی داشتیم. موقع خروج از سالن همایش وقتی اسم بهروز ایمانی مهر را از پشت سرم شنیدم. توقف کردم و برگشتم تا مطمئن شوم درست شنیدم، از دیدنش خوشحال شدم. دیدن رحمت الله علامه و سایر دوستان افغان عزیز بسیار دلنشین بود همدیگر را معرفی کردیم و به گرمی با یکدیگر صحبت کردیم.

در طول مسیر پله ها یا راهرو بعضی از دوستان که اسمی از ما را می شنیدند، گاه بخاطر اینکه مثلاً دو امتیاز آموزنده گرفته بودند، تشکر می کردند و مرا با ابراز محبت و لطف شان شرمنده می کردند.

دیدن دوستان عزیز و گفتگوی کوتاه با هر یک از آنها از جمله آذین شریفی نازنین که چند بار اسمش را پرسیدم و در آخر قول دادم که به خاطرم خواهد ماند. نسرین سجادی، مژگان پیوندی، سید میثم صباغ، مهشید افشایی، آنوش، کبرا حسینی، رحیمه سودمند، معصومه شیخ مرادی، مریم رئیسی، معصومه فردوس مقدم، امین آرامش، سامان عزیزی، علی کریمی.

برای من سر تکان دادن و لبخند و ابراز محبت علی کریمی، شاهین کلانتری، محمدرضا زمانی و سایر دوستان سخنران که از دور سلام واحوالپرسی کردیم بسیار دلنشین و خوشایند بود و در آن روز از آن عزیزان، واقعاً بیش از این توقع نداشتم.

آن روز، بسیار خاطره انگیز و شیرین بود.با این حال دوست داشتم و توقع داشتم از دوستانی که قدیمی تر بودند، بخصوص کسانیکه در نوشته ها و وبلاگ هایشان گاه ابراز لطف و محبت داشتند و بعضاً اعلام کرده بودند که دوست دارند دیداری نزدیک داشته باشیم و با هم صحبت کنیم، بیشتر همدیگر را می دیدیم و به صحبت با هم می نشستیم. شاید من زیادی کمال طلب هستم و توقع ام زیاد باشد. اما به هر حال من با نوشته ها و صحبت های دوستانم زندگی کرده بودم و تصویرسازی داشتم و این تصویر با آنچه در واقعیت اتفاق افتاد فاصله داشت.

برخی از برخوردها را از دوستانم انتظار نداشتم. وقتی حس ناراحتی طرف مقابل را پس از ابراز لطف و محبت شان مشاهده می کردم، ناراحت می شدم و واقعا تصور نمی کردم دوستانی که قبولشان دارم، شاید در ارتباط متقابل ضعف داشته باشند. نمی دانم شاید هم ایراد از من است و سطح توقع ام بالاست و شاید هم من درست برداشت نکردم.

به هر حال تصویر ذهنی من از گردهمایی با آنچه در واقعیت اتفاق افتاد کمی فاصله داشت و به همین دلیل شاید طی این چند روز نتوانستم بنویسم. برای همه دوستان آرزوی سلامتی، شادی و توفیق دارم و امیدوارم فرصت هایی ایجاد کنیم تا علاوه بر فضای آن لاین در فضای واقعی نیز از بودن با یکدیگر لذت بیشتری ببریم.

 

 

10 دیدگاه در “روز گردهمایی از نگاه من

  1. الهه غیثی

    سلام معصومه جان
    از توصیفاتی که کردی بسی لذت بردم. راستش من خیلی خوشحال شدم این دو نفری که یهویی اومدن پیشم نشستن، معصومه و طاهره بودن. اون لحظه که اسماتون رو گفتین ، چشام گرد شدن از خوشحالی چون دوتا از متممی های خوب رو براحتی دیدم.
    منم با وجودی که برونگرا هستم ولی از ارتباط غیرحضوری با دوستان خیلی لذت می برم.

  2. سلام
    ممنون دوستان عزیز، معذب بودم باز کامنت دوم رو اینجا بگذارم، صاحب‌خونه بر من ببخشند.
    پی‌نوشت برای آقای عزیزی: محبت دارید آقای عزیزی، من هم اتفاقا یکبار اسمتون رو شنیدم از دوستان ولی چون نمیشناختمتون پیداتون نکردم. انشاالله فرصت های بعدی.
    پی‌نوشت برای شهرزاد: وای شهرزاد، چرا منو نشناختی! باورم نمیشه : ( “لیلا” برای خودش یک برند هست، معرفی از این دقیق‌تر : D عیب نداره دفعه دیگه بدون معرفی هم خواهی شناخت. در مورد عکس هم من بالاخره عکست رو به شیرین رسوندم : D .
    پی‌نوشت برای شیرین: خواهش میکنم دوست جان.
    پی‌نوشت برای طاهره: اون روز من روی برونگراترین حالتم بودم، کلا سختم هست وارد حریم بقیه بشوم و دیرجوشم، پس زیاد نمیتونم به نحوه ابراز محبت کسی ایراد بگیرم، ولی حس غریبی با دوستان متمم نداشتم، اینطوری نبود که حس کنم اولین ارتباطم هست، در کل ابراز محبت تو رو خیلی دوست داشتم.
    پی‌نوشت برای معصومه: خب یه چیزی بگو دختر، چرا ماهارو دوست نداری : P

  3. سلام معصومه جان.
    این پستت و خوندن از گردهمایی اینبار از نگاه تو خیلی لذت بخش بود برام. تک تک کامنت دوستان رو هم خوندم و لذت بردم و خندیدم.
    دوست عزیزم با این جملت خیلی همذات پنداری کردم: “نمیدونم اینقدر شفاف بودن خوب هست” و گاهی سردرگم میشم دقیقا احساساتم رو بروز بدم یا نه و اصلا چه شکلی.(البته معمولا جلوی احساستم رو نمی گیرم و همینطوری اشک و خنده ست که فوران می کنه ازم 🙂
    ضمن اینکه فکر می کنم قلبا با حرف طاهره جان تا حد زیادی موافق باشم. من کمی این ترس رو داشتم که اگه بیام تصور ذهنیم نسبت به دوستان تغییر کنه(تغییر خوب یا بدش رو کاری ندارم فقط دلم می خواد همینجوری که هست باشه D : )
    پی نوشت برای لیلا: برای توصیف مهربونی ای که اونروز به خرج دادی و به فکرم بودی هیچ چیزی ندارم بهت بگم، پس بی خیالش میشم 🙂
    پی نوشت برای شهرزاد: لحظه هام همه پر از حسرت عکسههه واااای D :

    • فیروزه

      سلام
      روزی بود پر از حس خوب ولی من هم مثل بعضی دوستان تصورم از بعضی متممی ها جور دیگری بود یعنی انتظار بالاتری داشتم قبل از روز گردهماییی با شوق بیشتری وبلاگشون رو می خوندم ( ولی الانم میخونم (: )جالب بود که شما با این نگاه نیومدیمن
      یه بار یه کامنت خوندم از دوست متممی به اسم شیرین که نوشته بود همسایه آقا معلمه . شما همون شیرین خانم هستید ؟
      تو گردهمایی دوست داشتم ببینمشون واز خیلیا سراغش رو گرفتم اما ندیدمش

  4. می‌دونی معصومه جان. احساس من در روز گردهمایی خیلی خوب بود. در واقع با دوستانی که قبلاً چه در متمم و چه در وبلاگ‌هاشون یه شناخت نسبی ازشون پیدا کردم و بعد احساس نزدیکی بیشتری احساس می‌کردم، در روز گردهمایی که از نزدیک دیدمشون، خیلی خیلی خوشحال می‌شدم.
    نمی‌گم بقیه رو دوست نداشتم. اتفاقاً چون همشون متممی بودن و من هم تعصب خاصی روی متممی بودن دوستانم دارم و کلاً متممی بودن طرف مقابل یکی از معیارهای اساسی دوست‌یابی برای من هست، دیدن اونها و حرف زدن باهاشون منو خوشحال می‌کرد.
    ولی در کل چون همیشه حلقه‌ی دوستان خیلی محدودی داشتم، خب علی‌القاعده با بعضی‌ها گرم‌تر و صمیمی‌تر برخورد کردم و با چند نفری، به‌رغم قدیمی‌تر بودن‌شون، در حد یه سلام و علیک به‌نظرم کافی بود و ازشون انتظار خاصی هم نداشتم.

    خلاصه اینکه بعد از این سه سال آشنایی با متمم، و بعد از گذشت چند روز از گردهمایی احساس می‌کنم، من به شکل آنلاین، ارتباط بهتر و موثرتری رو می‌تونم با دوستانم برقرار کنم تا به شکل فیزیکی یا به قول شهرزاد عزیز دیداری غیرحضوری.
    البته اینو هم بگم که روزگردهمایی باعث شد که احساس من نسبت به بعضی از دوستانم از جمله تو، خیلی عمیق‌تر بشه و بیش از پیش دوست‌شون داشته باشم 🙂

    پی‌نوشت برای لیلا جان: راستش رو بخوای من بروز احساسی خیلی کمی دارم. ولی اون روز بعضی از دوستان رو که می‌دیدم، دیگه نمی‌تونستم حس دوست داشتن‌شون و ذوق دیدن‌شون رو مخفی کنم، برای همین محکم بغل‌شون می‌کردم 🙂

    پی‌نوشت برای سامان عزیز: من از همون چند تا دیدار کوتاه با شما خیلی ذوق کردم. مخصوصاً وقتی که حال شمیم رو ازم پرسیدید، خیلی خوشحال شدم. فهمیدم از اون دوستان خاموش ولی مراقب و پیگیر هستید.
    باشد که دفعه‌ی بعد بیشتر با هم صحبت کنیم.
    هرچند تا اون روز می‌شه به شکل آنلاین و به اعتقاد من خیلی موثر‌تر، حضور همدیگه رو حس کنیم 🙂

    پی‌نوشت برای معصومه جان: با عرض شرمندگی فراوان از اینکه از فرصت کامنت‌گذاری در اینجا نهایت استفاده و سوءاستفاده رو کردم 😉

  5. معصومه ى عزیز ، لحظه ى بسیار قشنگى بود وقتى که تو و طاهره رو دیدم . یعنى گرم ترین برخوردى بود که تا حالا داشتم . این همه خوشرویى و خوش برخوردى و این همه انرژى خوب که منتقل کردى ، چیزى نیست که از خاطرم بره . ممنون بخاطر این حس خوب عزیزم .

  6. سلام معصومه جان.
    ممنونم از لطفت.
    من هم از دیدن تو و اون لبخندهای قشنگت (با اون چالِ خوشگل روی گونه ات 😉 ) خیلی خوشحال شدم.
    خیلی دوست داشتنی تر از اون چیزی بودی که حتی تصور می کردم.
    (نبینم که حال دوست خوبم هم گرفته باشه یه وقت. 🙂 )
    معصومه جان. باز هم از هدیه ی قشنگت تشکر می کنم و ازت خیلی ممنونم که به یادم بودی.
    وای که چقدر لذتبخشه رنگ کردن اون طرح های زیبا. 🙂
    و نوشتن توی اون دفترچه ی رنگین کمانی دوست داشتنی.
    دلم میخواست بیشتر حرف میزدیم ولی خوشحالم که لااقل موقع صرف ناهار، فرصتی شد که کنار هم بشینیم.
    لطفا سلام گرم منو به همکار خوب و مهربونت هم برسون و بهش بگو خیلی ممنونم از اظهار محبت قشنگش و خیلی خوشحالم بخاطر حس خوبی که از نوشته هام میگیره.

    پی نوشت برای لیلا:
    لیلا جان.
    راستش مغزم خیلی دیر پردازش کرد که این همون لیلای خودمونه.. کاش اولش خودتو دقیق تر معرفی کرده بودی. 🙂
    حیف نشد که واسه شیرین هم با هم عکس بگیریم. ببخش عزیزم. واقعاً فرصت کم بود و تا میومدم باهات حرف بزنم دوست عزیز دیگری رو میدیدم.
    تازه اونموقع که محمدرضا موقع عکس گرفتن داشت حالت رو می پرسید، ددقیقا متوجه شدم که این همون لیلای شوخ طبع خودمونه.
    در کل، خیلی ناز و دوست داشتنی بودی. 🙂
    امیدوارم همیشه شاد باشی دوست من.

  7. آذین

    معصومه جان
    اول از همه خوشحالم که اسمم یادت مونده
    حسی که بعد از اولین نگاه به تو داشتم این بود که انگار سالهاست می شناسمت. و با هم دوستیم.
    خوشحالم که این شانس رو داشتم که از نزدیک ببینمت و امیدوارم دوباره ببینمت

  8. سلام معصومه جان
    من انرژیت رو خیلی دوست داشتم، مهربون بودی و پر انرژی، و محبت تو و طاهره برام از همه واقعیتر بود، مخصوصا اون مدلی که طاهره من رو تو بغلش محکم گرفت رو دوست داشتم(حالا نرفتم تو وبلاگش به خودش بگم : D طاهره همینجا بخون دیگه). سکینه عزیز هم مهربانانه کل همایش رو کنارم بود، البته من خودم سعی میکردم زیاد به کسی نزدیک نشم، و اگر موردی هم بود که بعد از کلی کلنجار به سمتش میرفتم باز هم زود صحبتم رو تموم میکردم که اذیت نشه.
    البته افراد زیادی هم من رو نمیشناختن و اگر هم بودن کسانی که من رو میشناختن بخاطر پست آقای شعبانعلی تو روزنوشته‌ها بود، که من خودم دوست نداشتم من رو با اون تصویر در ذهنشون به یاد بیارن(اونهمه رشادت و فعالیت داشتم تو کامنت گذاشتن در متمم خب : P )، و گاهی میگفتم شاید اون اشتیاقی که در من هست در اونها نباشه و یا دلشون بخواد که با بقیه دوستانشون باشن. مثلا شما چون از قبل یک جمع بودید که میخواستید همدیگرو ببینید من سعی کردم وارد اون حریم نشم.
    نگاه پر مهر آنوش رو هم از یاد نخواهم برد.
    یکسری از دوستان هم که اومدن و پیدام کردن، خیلی لطف داشتند بهم، چون من نگفته بودم که میام و از قبل هم اعلام کرده بودم که نمیتونم بیام، اما خب یجورایی دعوت شدم و بنظرم حماقت محض بود اگر نمیپذیرفتم.
    راستی، من همچنان منتظرم عکس رو برام بفرستی : )

    پی‌نوشت: یکی از کسانی که بعد از کلی دل دل کردن خودم رو بهشون معرفی کردم، آقای آرامش بود که لطف کردند و گفتند که من رو نمیشناسن، خیلی ضایع شدم : D خدا قسمتتون نکنه.

    • سامان عزیزی

      لیلا خانم، اتفاقاً بودن کسانی که دوست داشتن دوست پر انرژی و با محبتشونو ببینن. همون دوستی که با شوخی های دلنشین گهگاهیش زیاد پیش اومده که روزشونو ساخته.کسانی مثل من. نشد دیگه! امیدوارم اگر عمری باقی بود دفعه ی بعد ببینیمت.

      معصومه خانم، منم مثل شما کمی اون حس رو تجربه کردم.مثلاً خیلی دوست داشتم با شما و طاهره خباری بیشتر بتونم صحبت کنم. ولی نمیدونم چی میشد که نمیشد. بازم شما خوبه با هم بودین و کلی گپ زدین. من که تا چشم برهم زدم شب شد و چراغ ها رو خاموش کردن و گفتن برین خونه هاتون. البته بعداً که فکر کردم دیدم از گردهمایی ای به این بزرگی نمیتونم بیشتر از این توقع داشته باشم. همین که تعداد زیادی از دوستانی رو که سالهاست میشناسم و میخونمشون برای لحظات کوتاهی از نزدیک دیدم، کلی حال خوب نصیبم شد. و از طرفی چون میدونستم خیلی از بچه ها میخوان خیلی دیگه از بچه ها رو ببینن(درست مثل خودم)، سعی میکردم زیاد یقه ی کسی رو نچسبم:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *