خاطره سازی در همراهی با کودکان

استاندارد

آیا می توانید با کودکان رابطه خوبی برقرار کنید؟

آیا برای مصاحبت با بچه ها وقت می گذارید؟

بارها شاهد این صحنه بودم که بچه ها به کرات و پشت سر هم والدین خود را صدا می کنند و بالا و پایین می پرند و به هر شکلی تلاش می کنند تا  جوابی از سمت بزرگترها بشنوند.

فکر می کنم یکی از مهارت هایم، توانایی برقراری رابطه ی دوستانه با کودکان است. یکی از مهم ترین عواملی که بچه ها به آن نیاز دارند و جذب دیگران می شوند. همصحبتی با کسی است که پای حرف شان بنشیند و شنونده ی موثر و سراپا گوش صحبت هایشان باشد. در این زمینه حسابی حوصله به خرج می دهم و خودم هم از همراهی شان لذت می برم.

بعضی از بچه ها هم کمی متفاوتند و با بی توجهی، جذب می شوند و سعی در ابراز وجود می کنند، فکر می کنم عذاب آورترین تنبیه بی توجهی باشد.

وقتی کنارشان می نشینیم  و مشتاقانه به صحبت هایشان گوش می کنم. سر از پا نمی شناسند و به سبک شیرین کودکانه حرف ها و داستان ها و هر آنچه برایشان جالب و جذاب است یا باعث ناراحتی و دلخوری شان شده بیان می کنند.

یکی از خاطرات به یادماندنی من در برقرای ارتباط با بچه ها، مربوط به یک مهمانی دوستانه می شود. در آن مهمانی یک پسر بچه ۴ ساله به نام “پارسا” بود که کمتر با بزرگتر ها یا لااقل با من ارتباط برقرار می کرد. از آنجایی که هم بازی برادرزاده هایم بود، گاه زیرزیرکی نگاهی می کرد و نزدیک می شد اما وقتی باهاش صحبت می کردم، دور می شد.

حیاط خانه شان پر از گل و گیاه و و درخت  میوه بود.  یک درخت شاتوت هم در ابتدای حیاط قرار داشت و بچه ها و سایر دوستان، حسابی مشغول چیدن بودند. یک لحظه دیدم آن پسربچه که ریز نقش هم بود، بالا و پایین می پرد تا دستش به شاخه درخت برسد. جلو رفتم و کمک کردم تا شاخه درخت پایین بیاید و او هم بتواند لذت چیدن شاتوت ها را با دست خودش تجربه کند.

بعد از صرف شام و جمع و جور کردن، آماده رفتن شدیم. آخر مهمانی دیدم بشقابی پر از شاتوت های سبز و صورتی که حسابی کال بود، را به من تعارف کرد و گفت اینها را برای تو چیدم با خودت ببر. کلی قربون صدقه اش رفتم و بغلش کردم و تشکر کردم. دوستان کلی خندیدند و موقع خداحافظی یک به یک در گوشم می گفتند: پاتو از خونه بیرون گذاشتی، اولین سطل زباله سر کوچه است شاتوت ها را بریز دور.

با خنده و شوخی یک به یک از دوستان خدا حافظی می کردم که در پایان و در میان شوخی ها، پارسا کوچولو دوباره خودش را به من رسوند و با لحن شیرین کودکانه اش گفت: “خاله شاتوت ها رو بخوری ها، نریزی دور، من اون ها رو با بخ بختی چیدم.” دلم لرزید و کلی ضعف کردم و گفتم: حتما عزیزم مطمئن باش.

محبت بی پیرایه، خالصانه و شفاف  او بسیار دلنشین بود و از ذهنم پاک نخواهد شد.

چه خوب است اگر در اطراف مان کودکی هست، تجربه ی مصاحبت با آنها را از دست ندهیم و برای خاطره سازی های  به یاد ماندنی، دست بکار شویم.