درس های یک اشتباه

استاندارد

وقتی مرتکب یک اشتباه میشم

وقتی تصمیم غلطی می گیرم

وقتی به نتیجه ی دلخواهم نمی رسم

برای اینکه کمتر دچار اشتباهات تکراری بشم

سعی کردم اشتباهاتم رو رصد کنم و دلیلش رو برای خودم مشخص کنم. البته در این بررسی کردن بیش از حد سعی می کنم وسواس به خرج ندهم. با این حال مشتاقم بدانم کدام قسمت مسیر را دچار خطا و اشتباه شدم. کجای کارم نقص دارد و در کدام بخش منحراف شدم.

این بررسی ها و واکاوی ها را به عنوان یکی از آموزنده ترین درس های زندگی مدنظر قرار می دهم.

هنگام تصمیم گیری و انتخاب کردن، نتیجه نهایی مطلوب من نیست. روی آن متمرکز می شوم که پس چرا به نتیجه متفاوت و ناخواسته ختم شد.

گاه متوجه شدم دچار خطاهای شناختی ذهن شدم و به این شکل در تصمیم بعدی آنرا هم در چک لیستم لحاظ می کنم

گاه متوجه شدم که مراحل و مسیر تصمیم گیری ام درست بوده اما به نتیجه خوبی نرسیده است به این شکل شرایط و میزانی شانس و تصادف را در نظر می گیرم و از نتیجه رخ داده سرخورده نمی شوم، اطمینان دارم که مسیر را به درستی طی کردم.

گاه متوجه می شوم دچار بی دقتی شدم و شاید عجله در رسیدن به نتیجه و سطحی بودن باعث برداشت اشتباه و نتیجه نامناسب شده است. آنرا به خاطر می سپارم تا کمی عمیق و با دقت مسیر را پیش بروم.

به هر ترتیب از اشتباهات و کاستی ها و کم کاری هایم می آموزم و یاد می گیرم و برای اثبات این یادگیری آنها را به عمل می آورم و بکار می بندم.

مسئله ها و چالش ها، اسباب روزانه و وزنه های ورزیده شدن فکر و ذهنم هستند که هر بار با حل آنها و به تماشا نشستن نتیجه نهایی آنها یک گام به جلو می روم یا یک گام به عقب بر می دارم و دوباره برای برداشتن قدم رو به جلو تلاش می کنم.

بارها مطالب مربوط به خطاهای ذهنی و شناختی را مطالعه و مرور کردم و دیده ام تا زمانیکه آنها را بر روی کاغذ با چشم مرور می کنم. در دل خرسندم و در ذهن غره به آن می شوم که دانسته هایم افزون شد یا اینکه اینها را می دانم و مگر می شود چنین خطای آشکار و فاحشی را مرتکب شد.

در میدان عمل گاه به این می رسم که دچار توهم دانایی و خطای اعتماد به نفس بیش از حد شدم و بهتر است آویزه گوشم باشد که چقدر نمی دانم. چقدر نیاز به تمرین دارم و ایرادی نمی بینم و می پذیرم که بشری هستم خطاکار و محدود که می توانم آموخته هایم را در عمل به مرحله آزمایش برسانم.

خود را محک بزنم و بخاطر خطا کردن نترسم.

بجای مرثیه خوانی بر اشتباهات و پنهان کاری و توجیه و بهانه تراشی و مقصریابی راهم را و مسیرم را و سهم خودم را در بروز نتایج غیرقابل انتظاری که به دست می آورم بررسی کنم.

با اراده ای مصمم دوباره امتحان کنم. کمی خجالت زده می شوم اما این بار قوی تر و آگاه تر و بی ادعا تر از دفعه قبل عمل کنم تا میوه ی درس های عمیق تر آموخته را برچینم.

محافظت از نور

استاندارد

این بیت آخر از غزل ۴۰۵ سعدی را بسیار دوست دارم.

“به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

                                                                              و گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم”

در ادامه می خواهم چند خطی را به پراکنده گویی و مشغولیت های ذهنی ام اختصاص دهم.

جستجو، گشتن، یافتن و دیدن نور و روشنایی به زندگی رنگ می بخشد

در اوج تیرگی و ظلمت هم می توان تشعشع نور و طلیعه آنرا پیدا کرد

کافی نیست به دنبال آن باشیم

می بایست خود نیز دست بکار شویم

درخت زندگی دستانش به سمت نور حرکت می کند

ریشه اش در اعماق تاریکی، امید را از دست نمی دهد

از درون می جوشد و می خروشد تا سر از خاک بیرون آورد

در حد امکان و توان خود محیط اطراف مان را سامان دهیم

تیرگی و سیاهی نیز بخشی از وجود ماست

آنرا بپذیریم و برای روشنی بخشیدن به آن با امید گام برداریم

بزرگترین و اثرگذارترین اقدام ها از انتخاب هایمان نشات می گیرد

قدرت اراده و انتخاب کلیدی ترین داشته ی ماست

فراموش نکنیم از آزادی و اراده خود برای گسترانیدن زیبایی استفاده کنیم

تا چه اندازه با زندگی ایده آل و دوست داشتنی خود فاصله داریم؟

سهم من در رسیدن به زندگی خواستنی و مورد انتظارم چیست؟ آیا اقدام موثری انجام داده ام؟

شکوه و شکایت، دیدن و شنیدن سختی ها و معضلات و مشکلات

تا چه اندازه در مرتفع شدن مسائل پیرامون موثر بوده؟

به جز آه کشیدن و مهر تائید زدن بر مصائب و کم کاری و اهمال کاری

طریق دیگری هست

راه صعب و سخت همت داشتن  و تلاش کردن و تنها حرکت کردن در مسیری خلاف همگان

به امید روشن نمودن مسیر برای آنان که در پی ساختن هستند

یا نشان دادن مسیر به آنان که با دیدن درخشندگی به آن مسیر رهنمون می شوند

اقدامی سخت و پرهزینه است.

راهی طولانی و مبهم و پرفراز و نشیب است

در ابتدا شاید درخشندگی مسیر چشمان ناآشنا و غرق در ظلمات را اذیت کند

به تدریج و کم کم زیبایی ها نمود می یابد و از جهتی مخالفت ها علنی می شود.

شک و تردید برای ادامه مسیر و یا بازگشت گریبانگیر می شود

این تویی که با باورها و ارزش های درونی ات

می گذری، عبور می کنی، حذف می کنی و می شویی

مطهر می کنی و عطرآگین می کنی راهت را

و این تویی که با اطمینان نر م نرمک انتخاب های جسورانه تری را نشانه می روی.

جسارت می طلبد وقتی در محاصره و تنگنا هستی و در زمین بایر ساکن شدی

به کاشتن و پروراندن بذر امید ادامه دهی و با شوق از آن محافظت کنی.

 

 

ذهن فعال و جستجوگر

استاندارد

هر وقت درباره ی عملکرد مغز و ساختمان آن و وظایف و کارکرد بخش های مختلف ذهن مطالعه می کنم در شگفت و حیرت می مانم.

بسیار برایم اتفاق افتاده بود که مطلبی، جمله ای، کلمه ای، فیلمی، حرفی یا سخنی را در جایی می شنیدم و مدت زمان زیادی نمی گذشت که تکه ای دیگر راجع به همان موضوع را در جای دیگر با آن روبرو می شدم. گاه هیجان زده آنرا اینگونه می دیدم که گویی تکه های پازل کنار هم چیده می شوند و هر لحظه آن موضوع و مسئله برایم واضح تر و روشن تر از قبل می شد.

با مطالعه در حوزه تفکر و تصمیم گیری و آشنایی سطحی که با عملکرد و کارکرد ساختمان مغز و فعل و انفعالات ذهنی که به دست آوردم. متوجه شدم اینها کار کائنات و اتفاقات عجیب و غریب نیست و این عملکرد طبیعی ذهن است که وقتی با یک کلمه یا مطلب یا شی و هر چیز جدید آشنا می شود گرهی در مغز ایجاد می شود و شبکه جدیدی شکل می گیرد. با فعالیت مغز و هوشیاری ذهن مطالب ثبت شده ارتباطی هر چند کوچک و کم تاثیر را با اطلاعات جدید پیدا می کنند و آنان را همچون آهن ربایی جذب می نمایند.

این جذب اطلاعات و داده ها اگر در رابطه با موضوع و دغدغه ها و نیازهایمان آن را طرح ریزی کنیم بسیار تسهیل گر و مشکل گشا در ارتباطات و حل مسائل پیش رویمان هم خواهد بود.

همانطور که در کتاب انسان خردمند نوح هراری به زیبایی توصیف نموده بود به قدری این موضوع پیچیده است که پس از گذشت زمان و البته با توجه به بی تفاوتی و عدم آگاهی ما و حتی در صورت هوشیاری و آگاهانه توجه نمودن، امکان اینکه فراموش کنیم و نتوانیم متوجه شویم که یک روندی از کجا آغاز شده است، در میانه راه قرار می گیریم و باورها و ذهنیات خود را پیگیری می نماییم. به طوری که در نهایت فراموش می کنیم که جرقه دانستن و آگاهی در رابطه با یک موضوع در کجا روشن شده است و از کجا نشات می گیرد. شاید دچار خطای اعتماد به نفس بیش از حد شویم و احساس کنیم از همان ابتدا آنرا می دانستیم.

این ماجرا برای خودم هم بسیار اتفاق افتاده و البته با توجه به اینکه تقریبا می دانم اغلب اطلاعاتم را از کدام منابع دریافت می کنم و اصولا میان این منابع هم نوعی پیوستگی و تجانس وجود دارد تا حدودی می توانم حدس می زنم که ریشه ی آن از کجا آغاز شده است.

برای نمونه فکر می کنم نام آلن تورینگ را اولین بار در روزنوشته ها شنیدم و بعد از مدتی هم مختصری در کتاب آنلاین آقا معلم “پیچیدگی و سیستم های پیچیده” و کتاب “سیری در نظریه پیچیدگی” خوانده بودم.

یک روز وقتی  با یکی از دوستان در خصوص سبک فیلم دیدن صحبت می کردیم، توضیح مختصری دادم و ایشان هم، داستان فیلمی را بازگو کردند که داستانش بسیار برایم آشنا بود.فیلم “The Imitation Game” در رابطه با آلن تورینگ را از او دریافت کردم و با کلی ذوق  به تماشای آن نشستم.

از اینکه اطلاعات را به این شکل با کمک عملکرد مثبت و سازنده ذهن که به نوعی برایم یادآور یادگیری کریستالی بود، می توانستم دنبال کنم خوشحال بودم. اغلب این ها صرفا تمرکز و حساس شدن ذهن و مغزمان بر روی موضوعات آشنا و ثبت شده ای است که هر لحظه ما را به سمت کاهش ابهام و واضح نمودن و شفافیت تصاویر و فهم عمیق تر معنا و مفهوم دنیای اطراف هدایت می کند.

برف

استاندارد

چند روز گذشته، خبر بارش برف را از اطرافیان شنیده بودم و اصلاً آنرا جدی نگرفتم. احتمال دیدن برف در نظرم بعید بود و می توانستم آنرا نهایتاً به صورت پراکنده و کم در نقاط شمالی شهر تصور کنم.

غافلگیری هیجان انگیزی بود. از دیشب که بارش برف شروع شده مدام پشت پنجره می روم و به تماشای این زیبایی وصف ناپذیر می نشینم. تصمیم دارم در این هوای دلنشین حتماً پیاده روی کنم و عطر آنرا با تمام وجود حس کنم.

شکرگزار خالق هستی بخش هستم و خوشحالم از نعمت حیات و سلامتی ای که بر من ارزانی داشته شده است. خرسندم از اینکه می توانم در این نقطه از زمین نظاره گر زیبایی ها و شگفتی های طبیعت اطرافم باشم. آرزو می کنم این شگفتی و شکوه دلنشین در نقاط مختلف این کره خاکی اتفاق بیفتد.

دنیای اطرافم سحرانگیز و سپید پوش شدن درخت همسایه تحسین برانگیز شده است.

عدم فعالیت در فضای شبکه های اجتماعی همچون اینستاگرام و از جهتی وسوسه به اشتراک گذاشتن تصاویر با دوستان باعث شد بالاخره دست به کیبورد شوم. زمستان سرد و رقص زیبای دانه های بلورین برف روحم را نوازش داد و امروز بهترین بهانه برای آغاز دوباره نوشتن را از طبیعت هدیه گرفتم.

امیدوارم بارش این رحمت الهی برای همگان منشاً خیر و برکت باشد.

تصاویر ثبت شده از شروع بارندگی یعنی دیشب تا به امروز صبح می باشد.

 

در جستجوی آرامش

استاندارد

آرامش را در کجا می توان جستجو کرد؟

آیا در مسیر زندگی، دستیابی به آرامش امکانپذیر است؟

آیا آرامش ذهنی و فکری یک احساس زودگذر است؟

کسب آرامش در افق زمانی بلند مدت را در کجا می توان یافت؟

مفهوم آرامش از نظر من فارغ شدن از پریشان فکری و آشفتگی و بی نظمی ذهنی و دوری جستن از استرس و فشار روانی است.

آرامش را در داروهای مسکن و آرام بخش دنبال نخواهم کرد.

پیگیر آرامش زودگذر و موقتی هم نیستم.

آرامش را در بستر حیات و زندگی، در تمام لحظات و قاعدتاً بر اساس انتخاب هایم جستجو می کنم و سعی می کنم با حضورش برای دست یابی به خواسته ها و اهدافم گام های استوارتری بردارم.

برخی از انتخاب های امروزم در راستای کسب آرامش در بلندمدت:

– داشتن برنامه ریزی مناسب و واقع بینانه در طول شبانه روز و پیش روی بر اساس آن.

– خواندن و مطالعه کردن کتاب هایی که بیشتر به واسطه متمم یا دوستان کتاب خوانم تهیه کرده ام و فارغ از هر گونه عوامل بیرونی، تلاش برای آگاهی و درک متفاوت دنیا و محیط اطرافم از طریق همراه و همگام نمودن فکر و ذهنم در راستای افکار نویسنده. (خرسندم که در این زمینه منظم تر و جدی تر مشغول هستم)

– گوش سپردن به فایل های صوتی از معلم زندگیم یا گوش دادن به فایل های صوتی معرفی شده از سوی دوستانم.

-نوشتن یادداشت های روزانه و خلوت کردن با خود.

– بارها و بارها به صورت مکرر  برنامه ریزی نمودن، ارزیابی و تعیین شاخص ها و داشتن مدیریت زمان برای تقویت مهارت های فردی و استفاده حداکثری از منابع و امکانات در دسترسم.

-عدم انجام کارهای همزمان

-حضور فعال تر در مدرسه محبوب متمم و همراه شدن با دوستان خوبم، در جهت تقویت و توسعه فردی.

– شنیدن حرفها و خواندن نکات آموزنده ای که دوستانم در وبلاگ های خود به اشتراک می گذارند.

-تلاش برای فاصله گرفتن از احساس گناه و کمال گرایی منفی

-بهبود روابط و تقویت ارتباط متقابل مناسب و بالغانه با اطرافیان

– لذت بردن از لحظات حضور در کنار دوستان و خانواده

-تلاش برای تعریف درست مسائل، پرهیز از پیچیده کردن مسائل و مشکلات پیش رو، جستجوی راه حل های متعدد و مختلف برای انتخاب مفیدترین راهکار

-به خاطر داشتن این نکته که تنها کسی که می توانم تغییرش بدهم خودم هستم.

به این ترتیب بر این باورم که توانسته ام برای خود دنیایی بسازم مملو از زیبایی، جذابیت، امید، سازندگی، پویایی و حرکت

دیاری مملو از آرامش و استقلال

و پناهگاهی که از حضور در آن رضایت خاطر دارم.

آیا تفاوت ها همیشه زیبایی می آفرینند؟

استاندارد

تفاوت ها را در اکثر زمینه ها و در محیط اطراف خود میتوانیم به کرات ببینیم.

تفاوت در رنگ ها، تفاوت در اندازه ها، تفاوت در زبان ها، تفاوت در جانداران، تفاوت در چهره ها، تفاوت در ادراک و نگرش، تفاوت در زیستن

گوناگونی و تنوع در فصول سال و تفاوت فرهنگ ها و جوامع و هر آنچه که به آن آگاهی داریم و در زاویه دید ما قرار دارد.

تفاوت برگ درختان و تنوع اندازه آنان و در کل گوناگونی آنها در کنار یکدیگر جنگل را خلق نموده، جنگلی که در  فصل های گوناگون سال، پوشش وچهره ای متفاوت به خود می گیرد.

چقدر از دیدن تفاوت و دگرگونی ها در کنار یکدیگر لذت برده اید؟

لذت شنیدن یک موسیقی که ترکیبی از نت های متنوع یا گاها متضاد می باشد.

لذت دیدن جنگل پاییزی که مرکب از هزار رنگ در کنار یکدیگر می باشد.

لذت خواندن مقاله یا کتابی که ترکیبی از کلمات متنوع، مشابه و متضاد در کنار یکدیگر است.

به نظرم لذت بردن از تفاوت ها و تنوع ها، از یک اصولی پیروی می کند و شاید بتوان گفت نظم و ساختار درونی دارند که ثمره آنها چنین زیبا و لذت بخش می شود.

آیا همیشه ترکیب تفاوت ها، اثری ستودنی را به جا می گذارد؟

پذیرفتن تفاوت ها اما مسئله ای دیگر است.

ما از دیدن کدام یک از این تفاوت ها لذت می بریم؟

معیار ما برای پذیرش تفاوت ها چیست؟

تفاوت ها شاید زمانی دلنشین و لذتبخش شوند که بتوانیم خلاء و کمبودی را در وجودمان به واسطه آنها جبران کنیم. به نظرم در این صورت است که میل و رغبت و کششی به سمت تفاوت ها پیدا می کنیم. همچنین در صورتیکه در خودمان، شمه ای از آن ویژگی وجود داشته باشد، ممکن است مجذوب آن شویم.

مثل دیدن زیبایی های طبیعت یا مطالعه یک کتاب یا مطلبی آموزنده یا مصاحبت با بعضی اطرافیان که از مجاورت با آنها انرژی می گیریم و در افکارشان غرق می شویم.

به تجربه دریافتم که تفاوت ها در کنار یکدیگر زمانی می توانند بر دل و ذهن ما بنشینند که سنخیت و یکپارچگی ای را به همراه آورند، در غیر اینصورت امکان دارد تحملشان کنیم و یا نهایتاً نتوانیم پذیرای آنها باشیم.

همیشه ترکیب تفاوت ها و تضادها در کنار یکدیگر تصویر زیبا را خلق نمی کند.

گاه کنار هم نشستن و ترکیب تفاوت ها سبب ایجاد عارضه و تشنج فضا می شود.

مثل ترکیب شیمیایی مواد و عناصر مختلف که گاهی معجزه می آفرینند و گاه می توانند به تولید سم و سرطان منجر شوند.

دو نفر که فضای فکری و ذهنی بسیار متفاوت با یکدیگر دارند و هیچ یک حاضر نیستند کمی در فضای فکری طرف مقابل خود قدم بزنند چگونه می توانند قول و قرارداد کنار هم بودن، آن هم به صورت دائمی را امضا کنند و به یکدیگر متعهد بمانند.

بر این باورم که نوعی هماهنگی و هم وزنی است که می تواند میان تفاوت ها سینرژی ایجاد نموده و شاهکاری خلق شود.

کلماتی که بعضی از آنها شاید به تنهایی معنایی در خود نهفته نداشته باشند اما با ترکیب و قرار گرفتن کنار یکدیگر می توانند به سرایش یک شعری ختم شود.

یا مخلوطی از رنگهای متنوع و مختلف به همراه خطوطی متفاوت بر روی بوم نقاشی که اثری هنری را  به نمایش می گذارند.

 

واژه ها

استاندارد

واژه ها و کلمات سحرانگیزند.

واژه ها پایه های ساختمان مذاکره و ارتباطات هستند.

با بکارگیری واژه “سلام” ارتباطی آغاز می شود

با قرار گرفتن واژه ها پشت سر هم جملات شکل می گیرند

و با وفور واژه ها و جملات و پاراگراف ها متنی به شکل پیام، نامه، قرارداد به صورت مکتوب یا شفاهی بیان می شود

انتخاب واژه ها هم هنر است

با بکارگیری بعضی واژه ها ارتباط  محکم تر و طولانی مدت تری صورت می پذیرد.

در همین اثنا بکارگیری بعضی واژه ها مکالمه را کوتاه یا ناقص و ارتباط را مختل  و نافرجام می سازد.

انتخاب واژه ها موازی با دنیای مطلوب مان با احساس خوشایند همراه می شود و افراد مطلوب را به ما نزدیک سازد.

انتخاب نوع واژه ها حد و مرز ارتباط ها را مشخص می کند.

مهره اصلی و کلیدی هر ارتباطی واژه هایی هستند که در کنار یکدیگر پیام آور مقصود ماست.

مناسب است برای انتخاب واژه ها حساسیت به خرج دهیم و آنها را سبک سنگین کنیم.

واژه ها، معرف ما هستند، معرف درون ما هستند، معرف دانسته ها و نادانسته های ما هستند.

واژه ها، معرف سطح و میزان درک ما از دنیای اطراف است.

واژه ها همچون پولک و مروارید های تزئینی هستند که می توانند نمایشگر طرحی مفهوم و روشن بر پهنای لباس کلام باشند.

واژه ها را می توان اسنوبوردی تجسم کرد که استفاده مناسب آن نیازمند توانایی است. توانمندی ای که می تواند لذت تسلط و ارتباط برقرار کردن با محیط اطراف را دو چندان کند و ناتوانی در استفاد از آن ممکن است بارها ما را نقش بر زمین کند.

به هر حال برای بقا و کسب رضایت از نعمت حیات و کشف دنیای پیرامون باید به ابزار واژه ها مجهز باشیم و مهارت استفاده مناسب و بجا از آن را با توجه به محیط زندگی با دقت بیشتر بکار گیریم و برای پیشبرد خواسته ها و تسلط بر  گستره ی وسیع تر، تواناتر شویم.

تغییر و تفاوت در نوع نگرش

استاندارد

نگاهی به گذشته و مروری بر تاریخ زندگی مان نشان از فراز و فرودها و تغییر و دگرگونی هایی است که اغلب می تواند مشهود و محسوس باشد.

بخش کوچکی از مطالعه ام در رابطه با تغییرات و تفاوت میان تفکر سرمایه داری و تفکر مصرف گرایی برایم جالب توجه بود که  قصد دارم آن را در حد توان و بر اساس برداشت خودم در اینجا تشریح نمایم.

تفکر سرمایه داری که می توان آنرا در میان جوامع توسعه یافته بیشتر مشاهده کرد شعاری دارند با عنوان “بیشتر سرمایه گذاری کن”. به موازات آن، تفکر مصرف گرایی را که در میان جوامع در حال توسعه و جهان سوم و اقشار و افراد معمولی و متوسط بیشتر می توان مشاهده کرد شعاری دارند با عنوان ” مصرف کن”

افراد و جوامع با تفکر سرمایه داری بر روی تولید بیشتر و ثروت بیشتر متمرکزند و برای افزایش سرمایه نسبت به بکار گیری سرمایه و همچنین بهره مندی از سود سرمایه با ورود آنها به چرخه تولید همت مضاعف دارند. آنها از هر منبعی به نفع سرمایه گذاری و افزایش تولید سود می جویند.

در همین حال افراد با تفکر مصرف گرایی برای مصرف بیشتر و کسب مالکیت و حفظ زیبایی یا جوانی هزینه گزاف می نمایند و بر میزان قرض و قسط و بدهی خود می افزایند تا کالاهای مصرفی بیشتر و جدیدتر و حس بهتری را تجربه کنند.

تاریخ اینگونه بیان می دارد که در گذشته افراد معمولی صرفه جویی بیشتری داشتند و ثروتمندان و طبقات اجتماعی مرفه و درباریان، بی پروا به مصرف گرایی می پرداختند. اکنون این تفکر و عملکردها معکوس شده است.

در گذشته خانواده ها به مناسبت خاصی مثلاً روز پدر تصمیم می گرفتند که برای جشنی کوچک، غذا را بیرون از خانه صرف کنند. در آن زمان، میزان غذا خوردن در بیرون از خانه شاید سالانه به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید اما امروزه بی هیچ بهانه، مصرف غذاهای آماده و فست فود بیشتر شده و سبک غذایی متفاوتی را تجربه می کنیم و کمتر پخت و پزهای خانگی را شاهد هستیم.

در همین راستا، دلایل بعضی از بیماری ها ناشی از فقر و کمبود مواد غذایی نمی باشد بلکه مشکل از تغذیه نامناسب می باشد که منجر به چاقی و افزایش وزن  و سایر بیماری های مرتبط به آن شده است.

و در این میان سرمایه گذرانی که سعی بر استفاده از خوراک ارگانیک و سالم و مفید دارند.

تفاوت تفکر مصرف گرایی با تفکر سرمایه داری را در سایر حوزه ها هم می توانیم ببینیم.

چشم و هم چشمی هایی که در مصرف کالا و استفاده غیر ضروری تجملات مشاهد می کنیم و تجملات را جزئی جدایی ناپذیر و از ضرورت های زندگی می پنداریم.

اگر بخواهم در این خصوص مثال عینی بیان کنم، وجود بوفه های مملو از انواع و اقسام ظروف و دکوری های گران قیمتی است که در اکثر جهیزیه های عروسی خودنمایی می کند. در نگاه من خرید و هزینه برای اینگونه اسباب و وسایل، نوعی اتلاف منابع مالی خانواده هاست و در واقع لزوم وجود این ویترین های نمایشی در خانه را نمی توانم درک کنم.

به هر حال، مسیری که افراد با تفکر مصرف گرایی در پیش دارند، راه را برای سرمایه داران هموار می کند و بر ثروت و سرمایه آنان می افزاید.

تفکر ات و باورهای غلط و حس همه چیز دانی و عالم بودن باعث شده افراد زاویه دید بسته و تعصب نابجا و بی تفاوتی و بی توجهی به منابع موجود در محیط اطراف را داشته باشند. به این شکل با تمسخر تولید کنندگان مقتدری (مانند چین)، روز به روز جایگاه و موقعیت خود را متزلزل و ضعیف تر خواهیم کرد.

یکی از نکات کلیدی و نقطه قوت تفکر سرمایه داری و به نوعی راز اصلی رشد آنان این گونه بیان شده است:

 آنان به ندانستن و نادانی های خود آگاهی دارند و می دانند که بسیار نمی دانند. در نتیجه به صورت مستمر به جستجو و کنجکاوی و کشف و تسخیر محیط اطراف می پردازند.

تحلیلی مختصر و ناقص

استاندارد

ندیدن روندها و قضاوت بر اساس مشاهده ها یا رویدادها و هر آنچه صرفاً در زاویه دید افراد قرار می گیرد باعث  تصمیمات و اشتباهات بزرگ می شود.

در جریان زلزله غرب کشور، نتیجه بی اعتمادی مصادف با هدررفت و اسراف منابع و داشته ها، هرج و مرج و بی نظمی، بی تفاوتی نسبت به مسائل آینده و پیچیدگی و عمیق نمودن مشکلات شده است.

کمک های انفرادی و گروه های مختلف که هر یک به صورت مجزا دست به کار شده اند، نمادی از یکپارچگی و اتحاد نمی تواند باشد و به نوعی نمایش اختلافات داخلی است.

به نظرم یکی از عواملی را که می توان نتیجه این آشفتگی و نابسامانی دانست، محتواهای سطحی تولید شده در شبکه های اجتماعی است. هر شخصی و گروهی خود را متخصص در تمام حوزه ها می بینند و دست به کاری می زنند که نتیجه آنرا در طی این چند روز شنیدیم و مشاهده کردیم.

این ها نشان از ناتوانی ما در تشخیص متخصص از غیر متخصص، مدرک به دست و بی سواد و مدعیان بی شمار است.

نگرانی ام از این است که با چنین بازتاب هایی، مشکلات آینده پیچیده تر شود و در لحظات بحرانی وضعیت از این روزها متشنج تر شود و کسی برای مرتفع نمودن و حل مسائل پا پیش نگذارد و عملکرد ارگان ها و موسسات رسمی دچار ضعف و اختلال بیشتری برای امدادرسانی شود.

می شنیدم که در جریان توزیع نامناسب شاید یک خانواده چندین پتو دارند و خانواده ای دچار کمبود هستند.

وقتی مدل ذهنی رایج عده ای در ایام تاسوعا و عاشورا، کنجکاوی شان از دانستن نوع غذا نذری است یا حرص خوردن یک سری آدم سیر برای گرفتن غذاهای اضافه است که گاه دور ریخته می شود.

از طرفی رفتار زباله گرد یا کارگر شهرداری که زحمت نظافت شهر را بر عهده دارد، این گونه است که برای رفع گرسنگی دست در زباله می کنند و به خودشان مجوز نمی دهند تا دست به جیب دیگران کنند، آنها در مقابل کمک اطرافیان، حرص نمی زنند و به فکر سایر هم نوعان شان هستند.

یا کسانی که نیازی به ترحم و حمایت از جانب کسی ندارند و سعی می کنند تا آخرین توان شان بر روی پای خود بایستند و با سیلی صورت خود را سرخ نگه می دارند و عزت مند زندگی می کنند. و در این میان چه بسیار کسانی هستند که از ناخوشی های شان، با اغراق بیشتر سخن می رانند و خوشی ها را در بعدی کوچک بیان می دارند تا مبادا چشم زخم بخورند.

هر یک از افراد بالا در شرایط بحران چه خواهند کرد و چگونه برای رفع مشکلات شان اقدام خواهند کرد؟

آیا مدیریت زندگی شخصی خود را داریم که حالا قصد مدیریت یک گروه و یک حوزه را داریم؟

به نظرم اول بهتر است به اندازه و در حد و توان خودمان و در جایگاه خودمان به نحو مطلوب نقش ایفا کنیم تا بتوانیم در آینده با عزت نفس به سراغ وزنه سنگین تر برویم.

در این میان ترجیح می دهم نسبت به موسسات و سازمان های رسمی از جمله هلال احمر اعتمادم را حفظ کنم.

البته من هم ادعای متخصص بودن را ندارم. صرفاً می خواستم این بار برای شروع نوشتن یک متن تحلیلی، به حد فهم خودم چنین تحلیلی را با تمام نقص اش بنویسم به امید اینکه در آینده بتوانم بهتر ببینم و  مسائل و دنیای اطرافم را با جزئیات مفصل تر و روشن تر، تشریح و تحلیل نمایم.

در بحران، منطق پیروز است یا احساس

استاندارد

مدل ذهنی، مشمول روندی از افکار و اندیشه ها و باورهای ماست که مسیرش به سادگی تغییر نمی کند یا بر اثر یک رویداد نمی توان انتظار داشت که متحول شود. تغییر و تحول در مدل ذهنی و باورها به تدریج صورت می پذیرد و آهسته آهسته نفوذ می یابد و عمیق و پایدار می شود.

بر این باورم، انجام کار خیر و کمک رسانی اگر جزو مدل ذهنی مان باشد و جایگاهی در زندگی مان داشته باشد. فرقی نمی کند روزهای بحران را در پیش رو داشته باشیم یا شرایط عادی. هر فردی با چنین افکاری تا جایی که در توانش هست، سهمی را به این کار اختصاص می دهد.

با اینکه در دوران جنگ کودک بودم و فقط صحنه هایی از رژه های نظامی، اعزام شدن اطرافیان به جبهه های جنگ یا تشییع شهدا را به خاطر دارم. اتفاقاتی که این روزها در اطرافم می بینم برایم یادآور گفته ها و خاطرات همکاران و کسانی است که از دوران جنگ تعریف می کردند.

وقتی شنیدم همچون موقعیت ها و شرایط گذشته، مردان چند خانواده خویشاوند قرار است به همراه یکدیگر راهی غرب کشور  شوند تا محموله  کمک های جمع آوری شده، طی یکی دو روز گذشته را به آن منطقه برسانند. اولین سوالی که بر زبانم جاری شد این بود: کی برمی گردید؟

در چنین شرایطی، گاه بدترین سناریو را در ذهنم تجسم می کنم که شاید آنهایی که راهی چنین مسیرهایی در زندگی می شوند، نتوانستند بازگردند. آیا به این فکر کرده اند که خانواده آنها چه خواهند کرد؟ نمی دانم شاید من زیادی بدبین باشم اما احساس می کنم آنها کمتر به این موضوع فکر می کنند و شاید  هم خوش بین هستند.

واقعیت جامعه در دوران جنگ و پس از دوران جنگ چه بوده است؟ خانواده ای که بخواهد با آبرو و عزت زندگی کند و بدون نیاز و سربار شدن گلیم خود را از آب بیرون بکشد چقدر باید متحمل هزینه (منظورم هزینه مالی نیست) شوند؟ چطور آن ها راضی می شنوند پاره های تن شان برای رفع چالش های مسیر زندگی، خجل و شرمنده اطرافیان باشند.

هیچ یک از خانواده ها مانع رفتن مردان شان نشدند اما شاید بخاطر داشتن دلشوره و دیدن چهره نگران همسران شان این فکرها در ذهنم چرخید.

می دانم که هر چیزی پیش بیاید، دیر یا زود هر فردی و هر خانواده ای با شرایط جدید وفق می پذیرد و زندگی در جریان است.

 با این حال فکر می کنم گاه دچار خطای شناختی می شویم. شبیه این مورد که کمک رسانی به هم نوعان کمی دورتر را از کمک به نزدیکان نیازمندی که در اطرافمان هستند ارجح تر قلمداد می کنیم.

به نظرم می شود شدت تنش ها را کمتر هم کرد و کمی منعطف اقدام نمود. کاش در لحظات بحرانی پای منطق را هم وسط بکشیم و کمی از خطاهای ذهنی و شناختی فاصله بگیریم تا تصمیم مناسب و معقولانه تری اتخاذ کنیم.

در همین ماجرایی که توصیف کردم شاید مفید تر بود، حداقل یکی از مردان به نمایندگی سایرین، در کنار اعضای خانواده باقی می ماند. از یک طرف باعث دلگرمی سایر خانواده ها می شد و از طرف دیگر در صورت مواجهه با یک مشکل یا مسئله ای که نیاز به حضور یک مرد هست، او می توانست خانواده ها را در مرتفع نمودن و کاهش نگرانی شان همراهی نماید.

ان شاءالله وقتی به سلامتی بازگردند حتماً این موضوع را با آنها مطرح خواهم کرد، شاید کمی روی آن فکر کنند.