آدم ها متفاوتند

استاندارد

فاصله ها عیان شده است

نمی توان یک سویه آنرا پیوند داد

از تازگی و طراوت سخن، خبری نیست

دنیای ما متفاوت شده،  تغییر و دگرگونی حادث گشته

می خواهی وضعیت موجود را حفظ کنی

می خواهی بایستی و به استراحت بنشینی

می خواهی بمانی و فارغ از هر اندیشه ای گذران کنی

گاه رغبتی به هم صحبتی و همراهی نیست

دلیل قاطع ات هم اینست: آدم ها متفاوتند

من هم نمی توانم بنشینم، آرام و قرار ندارم

نمی توانم در فضای سکون و بی جنب و جوش تنفس کنم و دم نزنم

حق با توست آدم ها متفاوتند

بهتر است هر کدام به راه خود برویم 

فضا را بر یکدیگر تنگ نکنیم

می روم جایی که آرام گیرم

می شنوم سخنی که وجودم را مملو از سرزندگی سازد

مشعوفم با خلوتی که با آغوشی باز در انتظار است

پناه می برم به آنجایی که تعلق خاطر خواهم داشت

و برای جور دیگر ساختن تعلل نخواهم کرد.

به امید خوشی های خالص

استاندارد

پیروزی، فتح قله های سختی، بالا رفتن، رشد و موفقیت را دوست داریم و برای دستیابی به آن تلاش می کنیم.

تصورمان این است که رسیدن به بالاترین پله های ترقی، دستیابی به خواسته ها چه در مورد خودمان و چه اطرافیانمان نهایت نشاط، خوشی، رسیدن به آرامش و لذت بخش خواهد بود.

اما گاه چه تلخ می شود. وقتی خودت یا دیگری گرفتاری ای صعب داشته باشید.

لحظه ای که برای رسیدن به موفقیت جشن می گیریم و یکدیگر را در این شادمانی شریک می کنیم. می خندیم و خوشحالیم.

آیا این خوشحالی ها خالصانه و عمیق است؟

چقدر خوب می شد که در شادی ها و موفقیت ها، تمام اطرافیان هم، در سطح خود خوشحال و آرام بودند.

وقتی می بینی یا می دانی که یکی از اطرافیانت با وجود تلاش و برنامه ریزی ها، دچار مسئله و چالشی بغرنج هست و سعی دارد در کنار خوشی ها و موفقیت های تو همراهی ات کند و با تو شادمانی کند.

نمی توانی خالصانه و از اعماق وجود خوش باشی.

ته دلت و جایی از قلبت غم نشسته و دوست داری همه با هم خوش باشید، دوست داری  شیرینی داشته ها، موفقیت ها و تجربه های خوب و سازنده را یکایک اطرافیان هم به اندازه خواسته خودشان چشیده باشند.

در حسرت و دلگیری او شریکی و هر دو آنرا پنهان می سازید و به ظاهر، تمام و کمال در حال شادمانی کردن هستید.

امیدوار و آرزومندم شوق و ذوق، لحظات خوش و خنده های از ته دل خالصانه و با فراغ بال نصیب همگان شود.

اندر احوالات رانندگی

استاندارد

حدود ۶-۵ ماهی می شود که رانندگی می کنم. توی این مدت هر دفعه نشستن پشت خودرو و رانندگی کردن در کوچه و خیابان های شهر برایم تجربه جدیدی در بر داشته است.

اینقدر این تجربه ها ناب بودند که هر بار که می خواهم به سمت ماشین بروم پروردگار و ائمه اطهار را چند صد بار یاد می کنم، حالا می فهمم یکی از دوستانم چرا هر بار که به سمت ماشینش می رفت آیه الکرسی می خواند و نیایش کوتاهی داشت😉

چند مورد از دلایلی که تصمیم گرفتم تا ماشین بخرم :

مستقل بودن، اینکه بتوانم کمک حال اطرافیان باشم و زحمات شان را جبران کنم، کسب امنیت بیشتر، کاهش مزاحمت در رفت و آمد، رفاه و حس قدرت.

و حالا تجربه های ۶-۵ ماهه من در رانندگی:

  • به دنیای بی رحمی پا گذاشته ام. فکر می کردم وقتی مسیری را پیاده طی می کنم امکان مزاحمت و شنیدن خزعبلات بیشتر است و وقتی بتوانم با ماشین خودم رفت و آمد کنم از شر آن افراد خلاص خواهم شد. برآوردم اشتباه بود.
  •  اگر کمی خطا در رانندگی داشته باشم حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد رانندگان فحش و ناسزاست که نثار می کنند.
  • چنانچه موقع رانندگی با تعلل، آهسته و با احتیاط حرکت کنم، باز هم خیل کثیری از رانندگان با انواع و اقسام حرکات در صدد پس زدن  هستند.
  • تعداد معدودی از رانندگان هستند که وقتی با فشار روانی و استرس فراوان سعی می کنی رانندگی بهتری داشته باشی، با نگاه شان و نوع رانندگی شان کمک می کنند، تو را به آرامش دعوت می کنند و صبوری به خرج می دهند.
  • اگر ندانسته حرکت اشتباهی کنی یا ندانسته در مسیر اشتباهی قدم بگذاری، به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست و عواقب آنرا گاه همان لحظه بایستی پرداخت کنی.
  • قرار نیست در این زمین بازی، ملاحظه تازه کارها شود. در این زمین دشنام و توهین می شنوی، زخمی شوی. اگر به خیر بگذرد و قربانی نشوی، خواهی توانست در کنار آنان به سمت مسیر خودت حرکت کنی.

فکر می کردم تمام این تجربه ها مختص من هست و شاید مسیری که من در آن رفت و آمد دارم، نیاز به تحمل این حجم از فشار و استرس است.

اما وقتی در ماشین، کنار برادرم می نشینم یا با تاکسی و یا آژانس در مسیری حرکت می کردم، متوجه شدم فرقی ندارد اینکه در مهارت رانندگی تازه کار باشی یا حرفه ای و با تجربه، وقتی راننده می شوی چشم و گوش ات  به این اتفاقات و رویدادها  عادت خواهد کرد و روند طبیعی و دنیای رانندگی را با تمام واقعیاتی که در خود دارد، خواهی پذیرفت و با آرامش بیشتری به پیش خواهی رفت، فقط امیدوارم جزو غرق شدگان در فرهنگ نادرست رانندگی نشوم که نشانگر عقده حقارت هستند.

به هر ترتیب تصمیم گرفتم استقلالم بیشتر شود و پا پس نکشم. منعطف و صبور باشم و در محیط خارج از چارچوب هم بتوانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم. امیدوار هستم بتوانم روزی با خونسردی و آرامش بیشتری رانندگی کنم و با داشتن این مهارت حداکثر بهره را ببرم و فرصت کسب تجربه استقلال و رفاه را با شرایط مناسب و در محیطی آرام تر برای سایرین فراهم آورم.

پراکنده نویسی و برون ریزی

استاندارد

هوشمندی می تواند استفاده حداکثری از حداقل داشته ها باشد.

استراتژی می تواند رد کردن و نپذیرفتن پست و مقام باشد.

استراتژی می تواند نپذیرفتن جایزه نوبل باشد چرا که به چیزهای بزرگتری دست یافته که اخذ یک پاداش و جایزه کوچک می تواند دامی شود و بندی باشد به پای فرد که از بالا رفتنش ممانعت کند.

خلوت گزینی و زندگی در سکوت و تنهایی می تواند به انحطاط و سقوط بکشاند و می تواند به درجه اعلا برساند.

تلاش و تحرک و پویایی می تواند برای زنده نگه داشتن و معنا یافتن زندگی و معنا سازی باشد و بی توجهی به هر دلبستگی و وابستگی مادی باشد.

باورهای درونی است که رضایت اعلا را می آفرینند.

منتظر نشستن، احتیاط کردن، بر اساس استاندارد و مطلق ها و میانگین ها و متوسط ها به پیش رفتن. تمایزی ایجاد نمی کند.

راهی که عده اندک و کمی پیمودند و مسیری که کمتر پا خورده است و نهایتش متعالی و ارزش آفرین است درس آموز است. راهی است پر از چالش.

آیا عبور از چالش ها و مبارزه و مقابله و پشت کردن به هر آنچه از نظر دیگران تحسین برانگیز و جذاب و ستودنی است در توان و ظرفیت ما هست؟

وقتی برای یک ارتقا و برداشتن یک گام بلندتر، به پس زدن دست دیگران و پا نهادن بر شانه های آنها خود را سزاوار می بینیم و ظرفی کوچک و قامتی کوتاه داریم و به یبوست فکری دچار می شویم بعید است قد بکشیم.

اما اگر بنگریم و گرد و غبار بزداییم و به روشی دیگر گام برداریم در مسیری دیگر حرکت کنیم که متفاوت یا شاید هم مغایر با خیلی از آنچه تا کنون بهترین می دانستیم باشد. حداقلش این است که زندگی دیگری را تجربه می کنیم.

می توانیم امتحان کنیم می توانیم لمس کنیم و کم کم وارد وادی اندک کسانی شویم که در انزوا برای بزرگی روح خود، نگاه و دید خود و برای صیقل دادن و روشنایی مسیر پیش روی خود تلاش می کنند. آنانی که توقعی از کسی ندارند. کسانیکه در جهت دستیابی به آنچه اکثریت جلوه ای از بزرگی می دانند، حرکت نمی کنند.برای خود و در راستای ادراک بیشتر، فهم و آگاهی فراخ تر و برای رضایت درونی و ژرف اندیشی کار می کنند، تلاش می کنند، می آموزند، یاد می گیرند، می خوانند و بی هیچ بهانه و چشمداشتی یاد می دهند.

صیقل دادن ذهن

استاندارد

یکی از سوالاتی که در دوران کودکی، ذهنم را به خودش مشغول می کرد این بود که چطور مثلاً وقتی امام حسین (ع) خودش را معرفی می کرده و می گفته که فرزند رسول خداست باز هم به جنگ و ستیز با او بر می خاستند؟ چرا وقتی این قدر واضح خودش را معرفی می کند، دیگران متوجه نمی شوند و با او مخالفت می کنند؟ متعجب می شدم از اینکه وقتی همه چیز واضح و روشن است. چطور می شود آدم نبیند و نفهمد و مرتکب اشتباه شود.

چند سال بعد، سوال دیگری داشتم چرا وقتی کاری یا حرفی یا عملی خوب و خیر و نیک است، دیگران از انجامش و گاه حتی از شنیدنش پرهیز می کنند و حاضر نیستند لحظه ای به آن توجه کنند؟

بر اثر گذر زمان، تجربه ها و ادراک های کسب شده، به پاسخی رسیدم که تا حدود زیادی متقاعدم کرد.

ما با توجه به ارزش ها، اولویت ها، باورها و اعتقادات و مدل ذهنی مان زندگی می کنیم و محیط اطراف را درک می کنیم.

تا زمانی که خود را برترین و کامل ترین تصور می کنیم یا با نگاهی تک بعدی به پردازش اطلاعات دریافتی می پردازیم، نقص و ایراد و ابهامی در نوع تفکر و عملکرد خود نمی بینیم، به این شکل، مسلماً در برابر هر آنچه ناقض باورهایمان است موضع گیری می کنیم و آنها را نکوهیده می دانیم. تعصب است که انسان ها را به بن بست می کشاند.

شک و تردید در اکمل بودن، منعطف بودن و بررسی و تجزیه و تحلیل سبب می شود حداقل یک پله جلوتر یا عقب تر را هم ببینیم. کم و کاستی و ایراد و اشتباهات را ببینیم و برای اصلاح شدن آنها و جایگزینی شان با رفتاری مناسب تر دست به کار شویم.

البته منظورم از منعطف بودن و نبستن دریچه ذهن و نگاه، این نیست که مسیر را بر روی هر گونه ورودی ای باز بگذاریم. مجهز بودن به فیلتری برای تمیز دادن اطلاعات سالم از ورودی های ناسالم و مسموم، می تواند تقویت کننده باشد. همچنین مناسب است در بازه های زمانی متفاوت، اندیشه و ذهن خود را صیقل دهیم.

یکی از اساتید عزیز در مقطع و دوره ای که دانشگاه درس می خواندم، به ما سفارش می کرد که در دعا کردن ها یمان از خدا بخواهیم توانایی تحلیل کردن و توانایی فکر کردن را نصیب مان کند.

تفکر کردن و اندیشیدن نوعی نرمش فکری است که برای تقویت قوای ذهن ضروری محسوب می شود.

آموخته ی جدید

استاندارد

تمام آنچه در اینجا بیان می کنم معناسازی و برداشت من از یک تجربه شخصی است.

گاهی اوقات این سوال تو ذهنم بود که:

چرا هزینه خطا و اشتباه یک شخص را دیگران باید بپردازند؟

چرا دود اشتباه یک نفر، تو چشم بقیه می رود؟

چرا باید بقیه بر اثر اشتباه یک نفر به دردسر بیفتند؟

تجربه تلخ در رانندگی باعث شد تا حدودی به جواب این سوالم برسم. در این تجربه کل مسئولیت خطا و اشتباه را به عهده گرفتم و پذیرفتم. با این حال وقتی از زاویه دید سیستمی به ماجرا نگاه می کردم،

متاثر می شدم از بروز مشکلی که مقصر اصلی اش من بودم و در آن شرایط، تعداد زیادی از اطرافیان را گرفتار کرده بودم.

 در پس آن ماجرا و فکر مشغولی ام به این نتایج رسیدم:

-شاید نمی بایست اینقدر مغرورانه و مطلق در رابطه با اشتباهات و شخص خاطی موضع گیری کنم.

-همه انسان ها عامدانه مرتکب خطا نمی شوند. گاه برآورد اشتباه و بی دقتی (نه صرفاً از روی سهل انگاری) باعث بروز اشتباه می شود.

-همه خطاکارها هم طلبکار نیستند و دست به توجیه اشتباهات شان نمی زنند.

-بعضی از خطاکارها قبول دارند که اشتباه کردند و مسئولیت خطای خود را می پردازند و واقعا راضی نیستند و دلشان نمی خواهد که بخاطر نقص در عملکرد آنها، افراد دیگری دچار دردسر و گرفتاری شوند.

-آموختم همیشه هزینه ی تمام اشتباهات مان را خودمان به شخصه و به تنهایی نمی توانیم پرداخت کنیم.

-گاهی دیگران برای بزرگ شدن ما و برای رفع اشتباهات و خطاهای احتمالی ما هزینه می دهند و گاه قربانی می شوند.

-با شنیدن اشتباه دیگران نسبت به آنان سوگیری منفی نداشته باشم، کمی تحمل کنم و تمام جوانب را نگاه کنم.

-پس برای کاهش خطاهای احتمالی خود و دیگران، مناسب است کمی صبوری به خرج دهم و برای مرتفع کردن آن بیندیشم.

-شاید گاه همدلی و کاهش فشار روانی کفایت کند و کمک بزرگی باشد.

-زندگی اجتماعی، حضور در جامعه، مشارکت های اجتماعی و رشد همگانی می تواند از دلایل پذیرفتن خطاها و ایرادات و اشکالات محیط اطراف باشد تا طی یک روند طولانی شاهد بهبود و بهسازی باشیم.

این ماجرا برایم تداعی گر بعضی از مباحث مطرح شده در دانش پیچیدگی هم بود.

یک شاخه گل

استاندارد

گل ها در گل فروشی منتظر بودند

تعدادی از آنها توسط گل فروش جدا شدند و درون گلدان های تزئینی چیده شدند

بعضی از آنها بر روی داربست چوبی کنار هم قرار گرفتند، آنها مهمان عده ای آدم سیاه پوش بودند

گل ها خیلی با هم تفاوت داشتند در رنگ ها، عطرها، اندازه ها و شکل ظاهری

حتی آنهایی که در ظاهر شبیه هم بودند باز هم نسبت به هم متفاوت بودند

این را از چشم های آدم ها می شد فهمید وقتی در انتخاب کردن و برداشتن گل ها دچار تعلل می شدند

مشتری وارد گل فروشی شد

سرمست از عطر گل ها و با لبخند نگاهی به اطراف انداخت

در میان آن همه گل با رنگ ها و عطرهای متنوع

به تماشای گل های رز سرخ نشست

و چشمش بر یک شاخه غنچه که کمی باز شده بود ثابت ماند

با وسواس خاصی، به آرامی آنرا از میان سایر گل ها انتخاب کرد

به گل فروش گفت: همین را می خواهم

گل فروش پرسید: تزئین می خواهید؟

مشتری لبخند زد و گفت: نه فقط یک روبان قرمز

گل فروش با سلیقه آن تک شاخه را با روبان تزئین کرد

روبان همچون لباسی زیبا بر تن شاخه گل نشست

آن شاخه گل در پایان سفرش

برای تبریک تولد به دست دختری رسید که برایش یک شاخه گل از هر هدیه ای با ارزش تر بود.

استفاده از اختیار حداقلی

استاندارد

فهرست کوتاه استفاده از اختیار حداقلی برای به دست آوردن منافع و اثربخشی بیشتر در محیط اطراف:

  • صبح زود بیدار شدن حدود یک ساعت تا یک ساعت نیم قبل از رفتن به اداره یا قبل از بیدار شدن اعضای خانواده و رسیدگی به کارها و خواسته های شخصی در فضایی آرام و ساکت.
  • شنیدن (متفاوت از گوش سپردن دقیق می شود) پادکست های آموزشی یا زبان انگلیسی در طول رانندگی (البته با اولویت توجه و دقت در رانندگی).
  • نوشتن (یادداشت روزانه، خاطره نویسی، برنامه ریزی روزانه، رونویسی)
  • دیدن زیبایی ها (مناظر طبیعی، رفتار و برخوردهای آموزنده دیگران، نقاط قوت محیط اطراف)
  • یادگیری و آموختن مطالب موثر و مورد نیاز (توسعه فردی و حل مسائل پیش رو)
  • اختصاص زمان مشخصی برای مطالعه کتاب یا مطالعه منظم کتاب
  • اختصاص زمانی هر چند کوتاه برای خلوت کردن با خود
  • تغییر بک گراند کامپیوتر با آنچه که برایم خوشایند تر است (استفاده از مجموعه عکس نوشته هایی که از  پیام اختصاصی متمم ذخیره و جمع آوری کردم)
  • توجه به بهداشت شخصی، استفاده از پوشش آراسته، منظم و معطر، واکس زدن کفش ها
  • پیاده روی منظم حداقل در یک مسیر کوتاه
  • کمک و همدلی با اطرافیان
  • پرهیز از مشارکت در صحبت ها و حرف های بی فایده، سطحی و تکراری

شما از اختیار حداقلی خود در چه زمینه هایی استفاده می کنید؟

تجربه چیست؟

استاندارد

تجربه نوعی آزمودن و آزمایش است.

تجربه می تواند مستقیم (توسط خود شخص) یا غیر مستقیم (توسط دیگران) کسب شود.

تجربه می تواند حاصل یک شکست و اشتباه باشد که به واسطه آن زمین خوردیم و برخاستن را آموختیم.

تجربه می تواند توجه به خطرات و اشتباهاتی باشد که گاهی شانس می آوریم و به خیر می گذرد.

تجربه آموختن از خطاها و تلاش برای رفع اشکال و پرهیز از خطای مجدد و تکراری است.

تجربه می تواند ما را به سمت انتخاب ها و تصمیم گیری مناسب تر سوق دهد.

تجربه می تواند شنیدن عواقب ندانسته ها و خطاهای اطرافیان باشد.

تجربه می تواند نگاه کردن از دریچه دید دیگران باشد.

تجربه نوعی یادگیری عمیق است.

تجربه مثل هر شروع و آغازی سخت و انرژی بر است اما ماحصلش می تواند کارایی و اثربخشی بیشتر با هزینه کمتر باشد.

تجربه مثل داروی تلخی است که طعمش ناخوشایند و اثرش شفابخش است.

تجربه گاه همچون ایستادن بر لبه پرتگاه، هولناک است. 

تجربه سنگ محکی برای مستحکم و مقاوم شدن است.

تجربه مثل آب سردی است که یکباره بر سرمان فرود می آید و شوک وارد می کند.

تجربه گاه میوه ای است که دست به دست چرخیده و به ما رسیده تا از خوردنش لذت ببریم.

تجربه را می توان معادل دیرآموختن ها دانست.

تجربه کشیدن خط بطلان بر روی بی توجهی و سهل انگاری است.

تجربه امتحان کردن و ریسک کردن است برای تائید یا رد باورها و دانسته ها.

تجربه دیدن تنوع، تناقض و تضاد و اختلاف و گوناگونی هاست.

تجربه رسیدن به یک جواب و تسری آن در همه جوانب نیست.

تجربه روندی است برای زیباتر زیستن و شفاف تر و گسترده تر نگریستن.

سوال درست و بیان مسئله

استاندارد

همانطور که بسیار شنیدیم کلیدی ترین نکته در حل مسئله شناسایی مشکل و تعریف مسئله و پرسیدن سوال درست است. سوال درست پرسیدن هم نوعی توانمندی است. سوال درست و دقیق می تواند ما را به سمت پاسخ و راه حل مناسب تر سوق دهد.

در بخشی از کتاب نابخردی های پیش بینی پذیر، به بررسی این سوال پرداخته بود که چرا مردم زیر بار قرضی می روند که از عهده اش بر نمی آیند؟ دن اریلی اشاره کرده بود که مردم در طرح سوال دچار مشکل هستند و برای رفع احتیاجات خود سوالات اشتباه مطرح می کنند. مثلاً آنها بجای اینکه با توجه به شرایط و وضعیت خودشان در جستجوی اخذ وام باشند و بجای اینکه به مبلغ بهینه وام با در نظر موقعیت خود فکر کنند. به اشتباه این سوال را می پرسند که بانک چقدر وام می دهد و بیشترین مبلغ وام اعطایی از سوی بانک چقدر است؟ در نتیجه ی این سوال متفاوت، افراد در مسیری بسیار متفاوت قدم می گذارند که احتمال مشکل آفرینی آن هم بیشتر خواهد شد.

چندی پیش مصداق دیگری از چنین اشتباهی را در ماجرایی که از یک شخص نقل می شد شنیدم. او ماجرایش را اینگونه بیان کرد که به همراه فرزندش به داروخانه مراجعه نموده و درخواست کرم ضد آفتاب کرده بود. در ادامه پرسیده بود که برای اینکه نیمی از دست هایش دچار آفتاب سوختگی هست می تواند از کرم ضد آفتاب استفاده کند؟ متصدی داروخانه ظاهراً با لحن تمسخر آمیز همراه با تعجب جواب داده بود. که کرم ضد آفتاب را اول استفاده می کنند نه اینکه بعد از آفتاب سوختگی. آن شخص هم برای دفاع از خودش و به گفته ی خودش برای اینکه ضایع نشود سریع گفته: نه کرم ضد آفتاب را برای فرزندم می خواهم. در نهایت محصولی که نیاز نداشته را خریداری نموده است.

هر چند به نظرم در این ماجرا از متصدی داروخانه با توجه به جایگاهش، انتظار می رود که با لحن مناسب تر نسبت به تقاضای مشتری، رفع نیاز و راهنمایی بیمار انجام وظیفه نماید. با این حال در مواجهه با چنین برخوردهایی مناسب است بتوانیم شرایط را مدیریت کنیم، فکر می کنم اگر آن شخص راحت تر و درست تر سوال می کرد به نتیجه بهتری می رسید. مثلا اگر واقعاً مشکلش تیرگی رنگ پوست دستش بود از متصدی داروخانه درخواست راهنمایی می کرد یا این گونه سوال می کرد که برای رفع تیرگی پوست چکار می تواند بکند یا از چه محصولی می تواند استفاده کند؟

ناتوانی در بیان مسئله و سوال درست، بیان متفاوت و پیچیده کردن یک مسئله ساده، به نتیجه ی متفاوت و متضاد با منافع مان ختم خواهد شد که نه تنها مسئله را حل نمی کند بلکه باعث باقی ماندن مسئله و چالش برانگیز شدن آن هم خواهد شد.