مدل تفکر کشاورز

استاندارد

برای اثبات وجود خود، می شود استقامت به خرج داد و  قدم ها را مصمم تر برداشت.

برای برخاستن، بایستی مدت زمانی بر روی زمین تقلا کرد و افتان و خیزان به تکاپو افتاد، تا به مرحله برخاستن نائل شد.

برای نشان دادن مخالفت، می توان سر خم نکرد و به باورها و عقاید مورد نظر پایبند بود و پر تلاش به مسیر خود ادامه داد.

مقابله با ترس امکان پذیر خواهد بود اگر بتوانیم، اقدام کنیم و برخلاف جریان ترس ها و تنش ها، حرکت کنیم و سختی را به جان بخریم تا بر قله رفیع آرامش صعود پیدا کنیم.

برای نیل به پیروزی و دستیابی به آنچه بیان شد، مناسب و مفیدتر است تا مدل تفکر کشاورزی داشته باشیم نه تفکر کارگری.

کارگر با توجه به حقوق پایان ماه و برای دریافت پاداش و مزایا کار می کند.

در مقابل، کشاورز بذرها را می کارد،  صبر پیشه می کند و امیدوار است تا فصل درو فرا رسد. آنگاه می بیند که چه میزان محصول قابل برداشت دارد؟ و آیا اصلاً محصولی برای برداشت وجود دارد؟

صبوری، کاهش توقع و انتظار، برای کسب نتیجه و دستاوردها در ازای عملکرد و زحمات مستمر در بلندمدت ، مانع از دلسردی و بی انگیزه گی می شود و مهم تر اینکه باعث می شود مقاوم و مصمم در پی هدف خود و کشف مسیرهای جدید به پیش رویم.

آنچه در رابطه با مدل تفکر کشاورزی و کارگری بیان داشتم، وام گرفته از صحبت های میثم مدنی عزیز در مجموعه نوشته هایش درباره “چرا کتاب بخوانیم؟” می باشد که بسیار بر دل و جانم نشست.

نظم در نوشتن

استاندارد

روزهایی که سرحال نیستید و کارها خوب پیش نمی رود چه می کنید؟

امروز که دفتر یادداشت مربوط به درس گزارش نویسی در متمم را تورق می کردم، در بخشی از آن با عنوان “نویسندگان چگونه می نویسند؟ با سوال بالا مواجه شدم. برایم جالب توجه آمد چون خودم هم چند روزی می شد تحت چنین چالشی قرار گرفته بودم.

با دو پاسخ از نگاه دو نویسنده روبرو شدم:

  • نوشتن را کنار می گذارم و صبر می کنم تا اوضاع بهتر شود و سرحال تر شوم.
  • نویسنده حرفه ای باید زمانبندی روزانه داشته باشد و به آن متعهد باشد. نوشتن یک مهارت است و نه یک هنر. اگر به خاطر اینکه چیز الهام بخش در ذهن مان پیدا نمی کنیم از مهارت خود فاصله می گیریم خودمان را فریب داده ایم. به تدریج زیربنای مهارت مان تخریب می شود.

هر دو مدل را تا حدودی تجربه کرده بودم.

همین چند روز اخیر، وقتی به خودم سهل گرفتم و تعلل کردم تا شرایط بهتر شود و موضوعی و بهانه ای برای نوشتن پیدا کنم، روزهایم به همین منوال گذشت و فاصله ای ایجاد شد. امروز دست به کیبورد شدن هم کمی برایم سخت بود.

اما بخاطر دارم که یک زمانی، با تمام مشکلات، خستگی و فرسودگی وقتی دست به کار شدم و تا حد بضاعت و توانم در تقویت مهارت ها و خواسته هایم تلاش می کردم،  همان قدم های هر چند کوچک بر عزت نفسم می افزود و محکم تر شدم و با انگیزه بیشتر دست به کار می شدم.

نوشتن هم جزو مهارت هایی است که نیاز به مداومت و ممارست دارد و برای تقویت آن لازم است از برداشتن قدم های کوچک و روزانه نویسی دست بر نداشت.

همچون سایر دوستان، من هم بالطبع دوست دارم و تلاش می کنم تا نوشته هایم مفید و سازنده باشند اما از جهتی به این نتیجه رسیدم که نباید این هدف، مانعی بر سر راه منظم نویسی شود. قبل از اینکه دیر شود و فاصله ها بیشتر شود بایستی به مقابله بپردازم.

ترسم از اینست که نامنظم نوشتن برابر شود با تضعیف و تخریب تدریجی مهارت نوشتن.

دنیا در دستان کیست؟

استاندارد

سناریو اول:

تازه از مرخصی برگشته بود که پیشنهاد شد برای سفری سه چهار روزه همراه شود. در کمترین زمان ممکن تصمیمش را گرفت و قبول کرد. کارمند بود و یکی از فرزندانش هم مدرسه ای بود. قبل از سفر و در آخرین روز با مدرسه تماس گرفت و عنوان کرد که سفری پیش آمده و می خواهد اطلاع دهد که فرزندش چند روزی مدرسه نمی آید، در جریان باشید. آخرین ساعات حضور در اداره، با شخصی که بعنوان سرپرست اداره بود برای گرفتن مرخصی هماهنگ کرد. در نهایت بی هیچ دست انداز یا به تعبیری با حداقل ترین چالش، راهی سفر برای گذراندن اوقات خوش شد.

سناریو دوم:

تولد فرزندش نزدیک بود بود و از یک ماه قبل برای تدارک میهمانی و جشن تولد در حال برنامه ریزی بود. چه لباسی بپوشند؟ چه پذیرایی صورت بگیرد؟ خانه را چطور تزئین کند؟ کارت دعوت را خودش طراحی و تولید کند یا حاضری بخرد؟ (ترجیحش درست کردن کارت ها به دست خودش بود) چه کسانی را دعوت کند؟ چه زمانی تماس بگیرد و مهمان ها را دعوت کند؟ کیک تولد را از کجا بگیرد؟ برای تزئین روی کیک چه چیزی سفارش دهد؟ میوه چند نوع بگیرد؟ و …

کیک تولد به آن شکلی که سفارش داده بود تحویل نشد. میهمانان با تاخیر و بی نظم و پراکنده در جشن حاضر شدند. در شب تولد، فرزند بیمار و بد اخلاق بود و …

سناریو سوم:

کارمند در اداره پیگیر انجام کاری بود که به او محول شده بود. در همان روز  با سرپرست مربوطه که تقریباً رابطه نزدیک تری داشت تماس گرفت و درخواست کرد تا اطلاعات را در اسرع وقت به دستش برسانند. برای اینکه خیلی سخت نگیرد از در تعامل و مصالحه صحبت کرد و برای شنبه هفته آینده قول گرفت تا اطلاعات را کامل تحویل بگیرد. شنبه همدیگر را دیدند و کارمند با لبخند یادآوری کرد که امروز منتظر هست. شنبه چیزی به دستش نرسید یکشنبه، دوشنبه و روزهای بعدی هم هر بار که پیگیری می کرد سرپرست با عذرخواهی و خوش و بش کردن عنوان می کرد چشم حتما امروز هماهنگی می کنم تا برایت ارسال کنند. بعد از چند روز که اطلاعات ارسال شد، کارمند متوجه شد که نقص و ایراد بسیاری در کار است. نکات اشتباه را بازگو کرد و قرار شد اصلاحات صورت گیرد و فایل تکمیلی مجدداً ارسال شود. اما خبری نشد و هر بار که پیگیری صورت می گرفت سرپرست عنوان می کرد که چشم، حتما همین امروز هماهنگ می کنم تا به دستت برسد. روزها گذشت و کارمند موضوع را با مسئول بالا دستی اش در میان گذاشت که از سوی مقام بالاتر پیگیری شود تا کم کاری و تعویق در انجام کار از جانب کارمند تعبیر نشود.

قرار شد جلسه ای مشترک گذاشته شود تا انجام آن کار به صورت جدی تر پیگیری شود. جلسه کنسل شد. روزها و هفته ها و ماه ها گذشت. بعد از سه ماه یک روز با تماس همکار آن کارمند، با واحد مربوطه در همان روز فایل تکمیلی ارسال شد و پس از آن تماس گرفتند که راستی آن فایل را به آن کارمند هم بدهید و پیغام بدهید که دیگر اینقدر تماس نگیرد. کارمند تعجب زده و عصبانی شد. کارمند نمی تواند با فرهنگ آن شرکت سازگار شود.

هر سه سناریو بالا با واقعیت امر، فاصله چندانی ندارد. آنها را با توجه به محیط اطراف و تجربیات شخصی خودم بازگو کردم. وقتی به روند اتفاقات و طرز برخورد و مدل های ذهنی و الگوهای رفتاری و سبک زندگی های متفاوت در اطرافم نگاه می کنم در اکثر مواقع چنین می گذرد.

ادعا یا واقعیت این است که درصد بیشتر جامعه و مردم از هر صنفی بر اساس داستان کارمند در سناریو اول و سرپرست و شرکت در سناریو سوم زندگی می کنند. این حرف را بارها شنیده ام “برای اینکه اذیت نشوی بهتر است خیلی سخت نگیری، کمتر کسی مثل شماست. دنیا در دست همین اکثریت است”

در این خصوص بحث نمی کنم. به نظرم، هر کس در هر جایی که هست و به هر شکلی که برخورد می کند برای خودش مناسب است و احتمالاً توانسته از پس مشکلاتش بر آید که حاضر نیست سبک زندگی اش را اصلاح یا تغییر دهد و یا سبک رفتاری دیگری را ببیند.

اما گاه در مجاورت و مصاحبت با این افراد برای سوق به سمت فکر کردن این سوالات را می پرسم:

  • آیا در بازه زمانی بلند مدت هم چنین افراد یا چنین شرکت هایی پابرجا هستند و ماندگار؟
  • آیا در افق زمانی بلند مدت هم این افراد می توانند با راحتی و آسودگی خاطر گذران زندگی داشته باشند؟
  • هزینه و فایده کدام یک از سبک های زندگی در درازمدت، مناسب تر و مفید تر است؟
  • کدام یک از این افراد آسیب کمتری را به خود و محیط اطراف تحمیل می کند؟
  • آیا در همه جا می توان با سبک رفتاری اکثریتی، از پس حل مشکلات بر آمد؟

یادداشتی کوتاه بر آثار دن اریلی

استاندارد

تا کنون تعداد سه جلد از کتاب های دن اریلی از جمله نابخردی های پیش بینی پذیر، پشت پرده ریاکاری و جنبه مثبت بی منطق بودن را که در ارتباط با اقتصاد رفتاری می باشد مطالعه کردم و به نظرم بسیار کاربردی بودند. کاربردی از این جهت که بر اساس نتایج بدست آمده از آزمایشات متعددی که در این کتاب ها عنوان شده است، در تصمیم گیری ها و انتخاب ها می شود آگاهانه تر دست به اقدام زد.

دن اریلی از آنجایی که در کتاب هایش با به اشتراک گذاشتن تجربیات شخصی اش از جمله سختی های بی شائبه ای که بر اثر حادثه سوختگی متحمل شده و با بیان نکات مفید و آموزنده ای که در طول دوران بستری و درمانش کسب کرده، توانسته به عنوان نویسنده ارتباط عمیق تری را با مخاطب برقرار نماید.

دن اریلی همچنین در هر یک از کتاب هایش بر اساس تحقیقات و آزمایش های فراوانی که با کمک همکارانش ترتیب داده، به بحث و تشریح جزئیات مسائل و دغدغه هایش می پردازد و با تکیه بر روش علمی و بطور مفصل نابخردی و بی منطقی های انسان را گردآوری، بررسی و تفسیر می نماید. البته در بی منطقی ها و تصمیم گیری بر اساس احساسات و عواطف جنبه های مثبت و امیدوار کننده ای را هم یادآور می شود که می تواند یکی از نشانه های تفاوت و تمایز انسان ها باشد.

نکته جالبی که در پایان کتاب جنبه مثبت بی منطق بودن عنوان نموده و بر آن تاکید دارد، این است که در تصمیم ها و تفکرات، باورها، پیشنهادها و توصیه های اطرافیان و همچنین انتخاب های مان شک و تردید داشته باشیم و بر اساس آنچه تا کنون انجام شده یا اینکه بر مبنای آنچه گذشته گان و پیشینیان اقدام نموده اند پیش نرویم. قدم گذاشتن در مسیری که بیشتر پا خورده است را بر مبنای آمار و ارقام و اقدام اکثریت با دیده ی تردید بنگریم. دن اریلی از ما می خواهد که سعی کنیم سوالات زیاد داشته باشیم و از جهات مختلف به مسائل نگاه کنیم و یک مسئله را درست تعریف کنیم. برای موفقیت در این مهم پیشنهادش این است که هر چیزی را در بستر آزمایش قرار دهیم و با تعدادی آزمایش هر چند کوچک در تصمیم ها و انتخاب های خود آگاهانه و منطقی تر دست به اقدام بزنیم.

به نظرم با توجه به فرصت محدود و اینکه یک بار بیشتر نمی توانیم زندگی در این وادی را تجربه کنیم مناسب و مفید می تواند باشد تا پیشنهاد دن اریلی را در حد امکان به عمل آوریم و بر روی موضوعات و مسائل پیش رو، کمی متوقف شویم و به سرعت راحت ترین راه حل را انتخاب نکنیم. مدتی را به جمع آوری و گردآوری اطلاعات بپردازیم و بر روی راه حل های مختلف و احتمالاً نتایج متفاوتی که در انتهای هر یک از مسیرها در پیش خواهد بود، بیندیشیم و تصورات عمیق تری را در سر بپرورانیم و دست به انتخاب آگاهانه تری بزنیم.

 

ذخیره روشنایی برای تاریکی

استاندارد

مطلق گویی نکنیم و مطلق بینی نداشته باشیم و گفته های قطعی و مطلق را هم جدی نگیریم.

وقتی حال دلمان به طور کلی خوب هست، هر گاه حتی دلیل روشن این همه پر انرژی بودن و نشاط را هم  نمی دانیم.

دنیای اطراف هم در نظرمان زیباتر از روزهای دیگر هست.

ترجیح خودمان اینست که همیشه و هر لحظه مان زیبا، خوب و سرشار از انرژی باشیم.

اما در دنیای واقعی وقتی نیم نگاهی به روند عملکرد مثلا یک ماهه خودمان بیندازیم، می بینیم که اینطور نیست یا لااقل امکان و احتمالش کم است.

در طول یک ماه، روزهایی را پر انرژی، پرتلاش و با انگیزه هستیم، چند روزی را با سختی و بی انگیزه به کارها و امورات مان رسیدگی می کنیم و چند روزی را بایستی تحت کنترل بیشتر  سپری کنیم تا در مسیر تحقق اهداف و خواسته هایمان قدم برداریم.

روند طبیعی می تواند به این شکل باشد. در طول یک ماه، گاه چهار فصل را تجربه می کنیم و شاهد گرما و سرما، بهار و خزان و زمستان زندگی روزمره خود خواهیم بود.

برای اینکه بتوانیم در روزهای سخت و تیره مانع تحلیل رفتن شویم و با استقامت بیشتری قدم برداریم، مناسب است از انرژی مان در روزهای پر از شادی نهایت بهره و استفاده را ببریم. به حد کفایت در چنین روزهایی بهینه عمل کنیم و ذخیره شادی و ذخیره توان و انرژی داشته باشیم تا بتوانیم در روزهایی که متحمل سختی می شویم آن ذخیره را به عنوان سوختی برای صبوری به خرج دادن هزینه کنیم.

چگونه می توانیم به اندازه کافی و وافی در روزهای خوش سرمایه گذاری داشته باشیم؟

  • کمک کردن و دست یاری دادن برای رفع حاجت می تواند پس انداز خوبی برای روزهای گرفتاری باشد.
  • بیشتر خواندن و بیشتر کار کردن و طولانی تر نوشتن در روزهایی که حال بهتری داریم می تواند پس انداز روزهای بی حوصلگی و کم کاری مان باشد.
  • مفید و سازنده واقع شدن در محیط پیرامون می تواند مرهمی باشد بر روزهای کسالت باری که حتی حوصله خودمان را هم نداریم.
  • زیبا سخن گفتن و صادقانه و خالصانه عمل کردن می تواند ذخیره ای باشد برای روزهایی که سکوت و انفعال را انتخاب کردیم.
  • برنامه ریزی داشتن و استفاده حداکثری از امکانات و داشته ها و توانایی ها در روزهای خوشی می تواند پشتوانه گرمی باشد برای بی برنامگی ها و پراکندگی هایی که گاه پیش می آید.

همراهان همیشگی

استاندارد

می توان با ترس کمتر و دیدی روشن تر، جور دیگر نگریست و درک کرد یا پا در وادی ناشناخته ها گذاشت.

پیدا کردن همراهی که بی هیچ چشم داشت، در لحظات شادی و نشاط، لحظاتی که بی حوصله و بی رمقی، لحظاتی که ناراحت و غمگینی، لحظاتی که هیجان زده ای و در هر لحظه با هر احساس و روحیه ای که هستی، می توانی روی آن حساب کنی.

احساسات گذرا هستند و چندان قابل اتکا نیستند

اما گاه بر اساس آنها مورد قضاوت قرار می گیریم

داشتن همراهی که مدام بر تو خرده نگیرد و با لحنی شفاف و صادقانه و به دور از تعارفات با تو سخن بگوید، دری کمیاب است

می توان کتاب را به عنوان آن همراه همیشگی یافت و برگزید.

همراهی که آگاهی فراخ و دید ژرف و اندیشه ای دیگر هدیه می دهد

در پایان یک روز سخت یا آغاز یک روز زیبا، لحظات و گذر زمان را جاری و روان می سازد

با کتاب به عنوان یک همراه خوب و همیشگی روزگار را سپری می کنم و هر روز یاد می گیرم و آموخته ها را به سمت عمل هدایت می کنم. تلاش می کنم از این همنشینی غافل نشوم و تا آخرین فرصت حیات، همراهی اش را از دست ندهم.

نوشتن هم یکی دیگر از همراهان خوب است

مو شکافانه عمل می کند و جزئیات را نمایان می کند.

نوشتن هم نوعی فکر کردن است فکر کردن عمیق

با این حال جنس نوشتن بر روی کاغذ می تواند، سیری دیگر باشد.

بزرگ منش بودن

استاندارد

از شنیدن و مطالعه زندگی نامه بعضی بزرگان و اندیشمندان حیرت می کنم.

شگفت زده می شوم از انتخاب روش و نوع بازخوردشان در مواجهه با چالش و سختی های پیش رو

آنان هم از گونه انسان ها هستند.

اما بسیاری از ما برای توجیه نامناسب بودن انتخاب های مان عنوان می کنیم

انسان ها دارای ظرفیت گوناگونند و آستانه تحمل هر شخص فرق می کند

اما مگر آن اقلیت از جنس دیگر و گونه ای دیگر هستند

اصلا مگر با این حرف ها و پیش رفتن به این شکل، مشکلی حل شده یا اینکه از میزان سختی کاسته شده؟

یا مگر سختی و درد وارد شده بر دیگران کوچک بوده؟

مناسب است بجای توجیه و آوردن هزار و یک دلیل برای دفاع از موضع خود

تعصب به خرج ندهیم  و این را هم ببینیم که

می تواند تمایز آن اقلیت، بالا بردن سطح تحمل و صبوری باشد برای تبدیل کردن سختی به شکوفایی و اعتلا.

یعنی به جای غصه خوردن و عجز و ناله، سعی کرده اند دست به کار شوند و جایگزین مناسب تر و خوشایندتری به جای ناله و زاری پیدا کنند.

قطعاً چنین طریقی آسان نیست و بسیار سخت است

 چقدر تحسین برانگیز و حیرت آور است زندگی و منش بزرگانی همچون ملاصدرا، نادر ابراهیمی، نیچه، دن اریلی و احتمالاً خیلی از بزرگان دیگر که هنوز آنها را نشناختم.

فاصله بسیار است

به هر حال بسیار باید بیاموزم و تمرین کنم

امیدوارم روزی اکثریتی بشویم یا لااقل جزو همان اقلیتی باشیم که بتوانیم همچون بزرگان قدم برداریم، مسائل را حل کنیم و مسیر پر فراز و نشیب زندگی را بپیماییم.

 

آدم ها متفاوتند

استاندارد

فاصله ها عیان شده است

نمی توان یک سویه آنرا پیوند داد

از تازگی و طراوت سخن، خبری نیست

دنیای ما متفاوت شده،  تغییر و دگرگونی حادث گشته

می خواهی وضعیت موجود را حفظ کنی

می خواهی بایستی و به استراحت بنشینی

می خواهی بمانی و فارغ از هر اندیشه ای گذران کنی

گاه رغبتی به هم صحبتی و همراهی نیست

دلیل قاطع ات هم اینست: آدم ها متفاوتند

من هم نمی توانم بنشینم، آرام و قرار ندارم

نمی توانم در فضای سکون و بی جنب و جوش تنفس کنم و دم نزنم

حق با توست آدم ها متفاوتند

بهتر است هر کدام به راه خود برویم 

فضا را بر یکدیگر تنگ نکنیم

می روم جایی که آرام گیرم

می شنوم سخنی که وجودم را مملو از سرزندگی سازد

مشعوفم با خلوتی که با آغوشی باز در انتظار است

پناه می برم به آنجایی که تعلق خاطر خواهم داشت

و برای جور دیگر ساختن تعلل نخواهم کرد.

به امید خوشی های خالص

استاندارد

پیروزی، فتح قله های سختی، بالا رفتن، رشد و موفقیت را دوست داریم و برای دستیابی به آن تلاش می کنیم.

تصورمان این است که رسیدن به بالاترین پله های ترقی، دستیابی به خواسته ها چه در مورد خودمان و چه اطرافیانمان نهایت نشاط، خوشی، رسیدن به آرامش و لذت بخش خواهد بود.

اما گاه چه تلخ می شود. وقتی خودت یا دیگری گرفتاری ای صعب داشته باشید.

لحظه ای که برای رسیدن به موفقیت جشن می گیریم و یکدیگر را در این شادمانی شریک می کنیم. می خندیم و خوشحالیم.

آیا این خوشحالی ها خالصانه و عمیق است؟

چقدر خوب می شد که در شادی ها و موفقیت ها، تمام اطرافیان هم، در سطح خود خوشحال و آرام بودند.

وقتی می بینی یا می دانی که یکی از اطرافیانت با وجود تلاش و برنامه ریزی ها، دچار مسئله و چالشی بغرنج هست و سعی دارد در کنار خوشی ها و موفقیت های تو همراهی ات کند و با تو شادمانی کند.

نمی توانی خالصانه و از اعماق وجود خوش باشی.

ته دلت و جایی از قلبت غم نشسته و دوست داری همه با هم خوش باشید، دوست داری  شیرینی داشته ها، موفقیت ها و تجربه های خوب و سازنده را یکایک اطرافیان هم به اندازه خواسته خودشان چشیده باشند.

در حسرت و دلگیری او شریکی و هر دو آنرا پنهان می سازید و به ظاهر، تمام و کمال در حال شادمانی کردن هستید.

امیدوار و آرزومندم شوق و ذوق، لحظات خوش و خنده های از ته دل خالصانه و با فراغ بال نصیب همگان شود.

اندر احوالات رانندگی

استاندارد

حدود ۶-۵ ماهی می شود که رانندگی می کنم. توی این مدت هر دفعه نشستن پشت خودرو و رانندگی کردن در کوچه و خیابان های شهر برایم تجربه جدیدی در بر داشته است.

اینقدر این تجربه ها ناب بودند که هر بار که می خواهم به سمت ماشین بروم پروردگار و ائمه اطهار را چند صد بار یاد می کنم، حالا می فهمم یکی از دوستانم چرا هر بار که به سمت ماشینش می رفت آیه الکرسی می خواند و نیایش کوتاهی داشت😉

چند مورد از دلایلی که تصمیم گرفتم تا ماشین بخرم :

مستقل بودن، اینکه بتوانم کمک حال اطرافیان باشم و زحمات شان را جبران کنم، کسب امنیت بیشتر، کاهش مزاحمت در رفت و آمد، رفاه و حس قدرت.

و حالا تجربه های ۶-۵ ماهه من در رانندگی:

  • به دنیای بی رحمی پا گذاشته ام. فکر می کردم وقتی مسیری را پیاده طی می کنم امکان مزاحمت و شنیدن خزعبلات بیشتر است و وقتی بتوانم با ماشین خودم رفت و آمد کنم از شر آن افراد خلاص خواهم شد. برآوردم اشتباه بود.
  •  اگر کمی خطا در رانندگی داشته باشم حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد رانندگان فحش و ناسزاست که نثار می کنند.
  • چنانچه موقع رانندگی با تعلل، آهسته و با احتیاط حرکت کنم، باز هم خیل کثیری از رانندگان با انواع و اقسام حرکات در صدد پس زدن  هستند.
  • تعداد معدودی از رانندگان هستند که وقتی با فشار روانی و استرس فراوان سعی می کنی رانندگی بهتری داشته باشی، با نگاه شان و نوع رانندگی شان کمک می کنند، تو را به آرامش دعوت می کنند و صبوری به خرج می دهند.
  • اگر ندانسته حرکت اشتباهی کنی یا ندانسته در مسیر اشتباهی قدم بگذاری، به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست و عواقب آنرا گاه همان لحظه بایستی پرداخت کنی.
  • قرار نیست در این زمین بازی، ملاحظه تازه کارها شود. در این زمین دشنام و توهین می شنوی، زخمی شوی. اگر به خیر بگذرد و قربانی نشوی، خواهی توانست در کنار آنان به سمت مسیر خودت حرکت کنی.

فکر می کردم تمام این تجربه ها مختص من هست و شاید مسیری که من در آن رفت و آمد دارم، نیاز به تحمل این حجم از فشار و استرس است.

اما وقتی در ماشین، کنار برادرم می نشینم یا با تاکسی و یا آژانس در مسیری حرکت می کردم، متوجه شدم فرقی ندارد اینکه در مهارت رانندگی تازه کار باشی یا حرفه ای و با تجربه، وقتی راننده می شوی چشم و گوش ات  به این اتفاقات و رویدادها  عادت خواهد کرد و روند طبیعی و دنیای رانندگی را با تمام واقعیاتی که در خود دارد، خواهی پذیرفت و با آرامش بیشتری به پیش خواهی رفت، فقط امیدوارم جزو غرق شدگان در فرهنگ نادرست رانندگی نشوم که نشانگر عقده حقارت هستند.

به هر ترتیب تصمیم گرفتم استقلالم بیشتر شود و پا پس نکشم. منعطف و صبور باشم و در محیط خارج از چارچوب هم بتوانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم. امیدوار هستم بتوانم روزی با خونسردی و آرامش بیشتری رانندگی کنم و با داشتن این مهارت حداکثر بهره را ببرم و فرصت کسب تجربه استقلال و رفاه را با شرایط مناسب و در محیطی آرام تر برای سایرین فراهم آورم.