تصمیم گیری

استاندارد

کتاب تصمیم گیری نوشته ی یونا لرر را مدتی پیش مطالعه کردم. در اینجا قصد دارم به صورت مختصر و کلی در رابطه با آن نکاتی را بیان نمایم.

در این کتاب به بررسی ساختار مغز و اینکه نحوه تصمیم گیری ما به چه شکل و در کدام بخش از ساختار مغز اتفاق می افتد پرداخته شده است.

همانطور که دنیل کانمن از تفکر سیستم یک و سیستم دو نام برده است.  تفکر و تصمیم گیری در سیستم یک بر مبنای شهود و احساس افراد صورت می پذیرد که به آن تفکر سریع و تند می گوید. تصمیم گیری در سیستم دو بر اساس منطق و عقلانیت می باشد که به عنوان تفکر کند خوانده می شود.

کتاب تصمیم گیری یونا لرر در هر بخش به صورت مجزا، با بیان مصادیق و نمونه های شناخته شده، گاه در قالب داستان، به تفهیم تصمیم گیری بر مبنای احساس و یا تصمیم گیری بر مبنای عقل و خرد می پردازد. در یک فصل صرفا به مزایا و منافع تصمیم گیری بر پایه احساس و در فصلی دیگر به تصمیم گیری بر اساس عقلانیت را تشریح نموده است. در  بخش های دیگر نیز به معایب و ایراداتی که در نبود بخشی از عملکرد مغز که مربوط به احساس یا منطق می باشد پرداخته شده است.

در این کتاب به تفصیل به موضوعات مطرح شده در هر بخش به تفسیر و تجزیه و تحلیل مسائل مرتبط با تصمیم گیری های شهودی و منطقی پرداخته و هر یک از آنها را با داستان ها و شرح وقایع تفصیل نموده است و  به منابع و نمونه های موردی و تحقیقات و آزمون های علمی استناد نموده است.

بحث راجع به اینکه بالاخره تصمیم گیری شهودی بهتر است یا تصمیم گیری منطقی، جزو آن دسته است سوالات است که نمی توان با پاسخ های صفر و یکی به نتیجه دست پیدا کرد. پاسخ به چنین سوالاتی تحلیلی است و به صورت قطعی نمی توان به نتیجه رسید.

سوال مناسب تر می تواند این باشد که در چه شرایطی تصمیم گیری شهودی و در چه شرایطی تصمیم گیری منطقی می تواند راهگشا باشد و ما را سریع تر یا مناسب تر به سوی حل مسئله سوق دهد یا اینکه مسئله را در نظرمان روشن گرداند.

تصمیم گرفتن موضوعی است که حواشی و معیارهای مختلفی دارد و از جوانب متفاوت می توان آنرا بررسی نمود.

این کتاب به زبانی ساده و با بیانی روان و با جمع آوری شواهد و تحقیقات متعدد توانسته مخاطب را در فهم مطالب و پذیرش نحوه تصمیم گیری متقاعد سازد.

فکر می کنم بحث تصمیم گیری شهودی و منطقی همچون بحث مرغ و تخم مرغ باشد اینکه کدام یک در ابتدا قرار دارند و کدام بر روی کدام اثر می گذارد و کدام اثر پذیر است به سرانجام نرسد.

با این وجود تجربه و گذر زمان باعث شده بیشتر تصمیم را به سمت تصمیم سریع و شهودی سوق پیدا کند. همچون هر مهارتی می توان گذر زمان را در کسب آن و توانمندی و حرفه ای شدن در آن مهارت لحاظ نمود.

 

روان شناسی عزت نفس

استاندارد

کتاب “روان شناسی عزت نفس” نوشته ی ناتانیل براندن و ترجمه ی مهدی قراچه داغی جزو آن کتاب هاست که بر روی میز کار و مطالعه در مقابل چشمانم باقی خواهد ماند.

این کتاب شامل سه بخش است.

در بخش نخست کتاب، ناتانیل براندن به بحث عزت نفس به عنوان نیاز اولیه و ضروری برای همه انسان ها می پردازد و آنرا نظام ایمنی آگاهی معرفی می کند. سپس عزت نفس را مفهوم پردازی می نماید و گستره ی معنا و مفهوم آنرا شرح می دهد.

“وقتی می گوئیم عزت نفس مورد نیاز است منظورمان این است که :

– در فرایند زندگی نقش موثری ایفا می کند

– برای رشد سالم و طبیعی ضرورت دارد

-دارای ارزش بقایی است

عزت نفس از دو بخش با هم مرتبط تشکیل می شود. ۱- داشتن احساس اطمینان به خود در برخود با چالش های زندگی (باور خود توانمندی) ۲- احساس داشتن صلاحیت برای خوشبخت شدن (احترام به خود)

منبع اصلی و مهم عزت نفس در درون ماست و مهم کاری است که ما می کنیم.

عزت نفس آن چیزی است که درباره ی خود می اندیشیم و احساس می کنیم.”

در بخش دوم کتاب با عنوان منابع درونی عزت نفس، به  ۶ رکن اصلی عزت نفس اشاره شده و هر یک به تفصیل شرح داده شده است.

۶ رکن اصلی عزت نفس شامل:

۱- زندگی آگاهانه

۲- خودپذیری

۳- مسئولیت در قبال خود

۴- ابراز وجود

۵- زندگی هدفمند

۶- انسجام و یکپارچگی شخصی

بخش سوم و پایانی کتاب با عنوان “نقش عوامل بیرونی: خود و دیگران” به بررسی سهم و نقش هر یک از عوامل بیرونی اشاره نموده است. از جمله نقش والدین و خانواده در میزان تقویت عزت نفس کودک و نقش مدارس و مربیان در تضعیف یا تقویت عزت نفس دانش آموزان و همچنین نقش محیط کار و سازمان ها در تقویت عزت نفس کارکنان خود مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

در صفحات پایانی کتاب، ناتانیل براندن عشق را به عنوان رکن هفتم عزت نفس مورد توجه می دهد.

“نیروی مورد نیاز تنها از داشتن عشق به زندگی خود تامین می شود این عشق شروع فضیلت است، وسیله ای برای تحقق آرزوهای ماست نیرویی است که به شش رکن عزت نفس توان حرکت می دهد.”

در متمم هم مبحث بسیار کاربردی و دوست داشتنی با عنوان “کارگاه عزت نفس”  وجود دارد که احساس می کنم مورد استقبال اغلب دوستان واقع شده است. مرور آن مطالب در کنار مطالعه کتاب ناتانیل براندن که جزو منابع معرفی شده در آن کارگاه هست و همچنین گوش سپردن به نکات آموزنده ای که در فایل های صوتی آقا معلم با عنوان “مسیر اصلی” که نام برازنده ای بر آن گذاشته است بسیار موثر و مفید در کیفیت زندگی فردی و اجتماعی می باشد.

آنچه در مطالعه این کتاب بیشتر مورد توجه ام قرار گرفت:

۱- وقتی با اشتباهی از جانب خودم یا دیگران مواجه می شوم بجای سرزنش کردن و یا همدلی، سعی کنم در ابتدا واقعیت و حقیقت امر را آگاهانه جستجو و مشاهده کنم.

پرسیدن برخی سوالات می تواند کمک کند از جمله اینکه چرا اینگونه شد؟ یا چرا چنین اتفاقی افتاد؟ سپس به دنبال نتیجه و هدف اصلی به منظور کاهش اشتباه باشم. ما می توانیم با پرسیدن سوالات از خود نتیجه اثربخش تری را پیگیری نماییم و تکرار اشتباه را به حداقل برسانیم. با دیدن دستاورد این اشتباه چه چیزی یاد گرفتم؟ از این اتفاق چه نکته ای آموختم؟ چه اقداماتی می توانم در جهت بهبود این وضعیت انجام دهم؟”

بنابراین در مواجه با خطا و اشتباه بجای احساس گناه، خجالت و شماتت خود یا اطرافیان، اشتباه کردن را به عنوان فرصت مناسبی برای یادگیری مورد توجه قرار دهم.

– در میان مباحث روانشناسی مطرح شده برای اینکه درک روشن تری از خود پیدا کنیم اذعان شده است که برای درک خویشتن به پرده برداری و کشف اسرار نهفته، مبهم و تاریک خود بپردازیم. در فصل عزت نفس و روان درمانی این کتاب اشاره شده، فروید تفاوت میان روانکاوی و کارآگاهی را اینگونه توصیف نموده است که در کارآگاهی جنایت مشخص است و باید مجرم شناسایی شود، اما در روانکاوی، مجرم مشخص است و جرم است که باید مشخص گردد. یونگ هم با عنوان سایه این مسئله را توضیح داده است.

آنچه برایم قابل دفاع و پذیراتر هست موضع گیری و تاکید متفاوت روان شناسی عزت نفس است. در روان شناسی عزت نفس به جای پرده برداری از نقطه های تاریک، به پرده برداری از نقاط روشن و جنبه های مثبت شخص توجه شده است. جنبه های مثبت و توانمندی هایی که گاهی از آن بی اطلاع هستیم. اینکه به امکانات بالقوه خود توجه کنیم. البته در ادامه توضیح داده که می بایستی در صورت لزوم به جنبه های منفی و سایه های تاریک نیز دقیق شد اما در اکثر مواقع بر جنبه های مثبت تاکید شده است.

پیدا کردن اشکالات و سایه های تاریک ساده است، همانگونه که در زندگی روزمره خود آنرا در خود و دیگران به سرعت می یابیم، مشکل این است که جنبه های سالم را شناسایی کنیم.

در این خصوص یاد تمرینی که در گذشته داشتم افتادم و در ادامه تصمیم گرفتم جنبه های مثبت، مفید، روشن و سازنده صحبت ها، فعالیت ها و اقدامات خود و اطرافیانم را بیشتر مورد توجه قرار دهم. به این شکل فکر می کنم میزان زیادی از اضطراب و ناراحتی ها کاهش پیدا کرده و بالتبع عزت نفس تقویت گردد.

امیدوارم مطالعه این کتاب را در جهت بهبود کیفیت زندگی، گوارای وجودتان نمایید.

ارتباط بدون خشونت

استاندارد

در این پست قصد دارم مختصری از برداشت خودم را در رابطه با مطالعه کتاب ارتباط بدون خشونت اثر مارشال روزنبرگ بیان نمایم.

در این کتاب، برقراری ارتباط از دو زاویه مورد بررسی قرار گرفته است. اول چگونگی و نحوه رفتار خودمان و نوع بیان مان و دوم نحوه برخورد با دیگران و رفتار متقابل با اطرافیان.

بخش نخست این است که از ما می خواهد برای برقراری ارتباط با محیط اطراف چهار مورد اساسی را در وجود خود بررسی کنیم و بر آن اساس نسبت به اعلام درخواست خود اقدام نماییم. این ۴ مورد کلیدی شامل مشاهده کردن، بیان احساسات، اعلام نیاز، بیان تقاضا و پیشنهاد می باشد.

بطور مثال وقتی از نحوه ی برخورد فروشنده ناراضی هستیم. در اولین اقدام سعی کنیم صرفا آنچه را مشاهده کرده ایم به صورت آشکار و واضح به طرف مقابل اعلام کنیم. برای نمونه وقتی با بدقولی نماینده ی شرکتی که از آن ها محصولی خریداری کردیم مواجه می شویم. مناسب است مشاهدات را با جزئیات و بصورت شفاف با ایشان مطرح نماییم. اینکه ساعت ۶ قرار گذاشتیم و شما تازه ساعت ۷ تماس گرفتید و گفتید تا یک ساعت دیگر می رسید و دوباره ساعت ۷:۳۰ تماس گرفتید که جایی مشغول کار هستید و قبل از رسیدن با من تماس خواهید گرفت و بعد از چند بار تماس و هر بار اعلام اینکه نیم ساعت دیگر می رسید نهایتا حدود ۱۱ شب محصول ما را تحویل دادید.

در مرحله بعدی به بیان احساسات می پردازیم اینکه احساس عصبانیت و ناراحتی و بی احترامی کردیم و با اعلام نیاز به  توجه به حقوق مشتری و احترام به مشتری، نیاز به صداقت و تعهد نسبت به بیان تقاضا و پیشنهاد اقدام می کنیم مثل اینکه انتظار ما این است وقتی در انجام کار با مشکل مواجه می شوید با بیان واقعیت مثل اینکه در آخرین روزهای سال ترافیک کار بسیار است و سعی می کنیم در اسرع وقت اقدام نماییم مشتری را از سردرگمی خارج کنید.

مارشال روزنبرگ در این کتاب بر این باور است تا برای برقراری ارتباط مناسب تر سعی کنیم به صورت آگاهانه و با توجه و دقت مشاهدات مان را با جزئیات بیان کنیم، به صورت شفاف و واضح از احساسات مان صحبت کنیم، با بیانی رسا نیازهایمان را اعلام نموده و با شجاعت تقاضا و پیشنهادمان را برای بهبود رابطه و تحقق نیازهایمان بیان نماییم. در این راستا تاکید دارد در ارتباطات مان از قضاوت کردن، مقایسه کردن و با نیش و کنایه حرف زدن پرهیز کنیم.

در حین مطالعه، به نحوه ی صحبت کردن خودم فکر کردم و متوجه شدم چقدر در مکالماتم سعی دارم به صورت مختصر و کلی یا بهتر است بگویم کُد شده صحبت کنم. به طور حتم این تسریع در صحبت کردن با هدف سریع تر رسیدن به نتیجه می باشد. اما در عمل شاهد این هستم که ناقص و کلی صحبت کردن باعث می شود برای رسیدن به نتیجه مورد انتظارم و بیان منظورم چندین بار تلاش کنم و انرژی صرف کنم و گاه امکان دارد حتی به محقق شدن خواسته ام هم منجر نشود. تاسف بار زمانی است که با برچسب زدن یا قضاوت کردن و متهم کردن اطرافیان به کج فهمی و دیر فهمی فضای ارتباطی را متشنج نماییم.

به این ترتیب اهمیت شفاف صحبت کردن و کامل صحبت کردن که اتفاقاً یکی از پیشنهادات آقا معلم هم در فایل صوتی مربوط به گردهمایی نیز بوده برایم روشن و آشکارتر شد. کامل صحبت کردن منجر به برداشت و فهم مشترک، صرفه جویی در وقت، انرژی و روشن کردن منظورمان و هزینه دست یابی به خواسته هایمان و بهبود و تقویت ارتباطات می شود که شاید کمتر به صورت آگاهانه به آن توجه کنیم.

در بخش دوم یعنی نحوه برخورد با دیگران و ارتباط متقابل نیز از ما خواسته می شود تا به احساسات و نیازهای طرف مقابل توجه داشته باشیم و به صورت همدلانه به آنها گوش بسپاریم. به این شکل “نه” شنیدن هم برای ما قابل پذیرش می شود وقتی در نظر داشته باشیم که در پاسخ به درخواست مان طرف مقابل با “نه” گفتن پاسخ می دهد، می توانیم با توجه به احساس و نیازهای مورد نظر آن شخص موقعیت او را بهتر درک نماییم و بپذیریم و رابطه مان را با پرهیز از قضاوت ها و برداشت های خودمحورانه بهبود ببخشیم.

در این کتاب از ما خواسته می شود تا به ارتباط محبت آمیز و نحوه ی صحبت کردن با خودمان هم به صورت آگاهانه توجه کنیم زیرا کسی که نتواند با خود مهربان باشد چگونه می تواند مهر و عطوفت را به دیگران انتقال دهد. پیشنهاد شده است در صورتیکه مرتکب اشتباهی شدیم، افسوس خوردن را جایگزین سرزنش خود و احساس گناه و افسردگی کنیم و در انتها خود را ببخشیم و برای تحقق نیازهای مورد نظر خود تلاش کنیم.

مارشال روزنبرگ نیز همچون ویلیام گلاسر و بسیاری از بزرگان، توجه ما را به قدرت انتخاب و آزادی معطوف می دارد و از ما می خواهد که از اقدامات اجباری و کارهایی که در راستای تشویق  یا تنبیه یا تایید دیگران انجام می دهیم فاصله بگیریم و مسئولیت انتخاب های خود را بر عهده بگیریم. انتخاب هایی که از احساسات و نیازهای درونی مان نشات می گیرد. با اقدامات مبتنی بر اختیار ما می توانیم زندگی رضایت بخش تری را تجربه کنیم و این احساس رضایت را به محیط اطراف مان نیز منتقل نماییم.

بخش پایانی کتاب به ابراز قدردانی به عنوان روشی برای بیان شادی و شعف درونی ما و نه آلت دست قرار دادن دیگران پرداخته است. همچنین متقابلاً دریافت قدردانی را بدون احساس برتری و یا فروتنی های ساختگی به این شکل تشریح نموده است که آگاه باشیم که قدرت خداست که به وسیله ی ما کار می کند و اوست که به ما قدرت غنی سازی زندگی دیگران را می دهد. به این ترتیب به هنگام دریافت سپاسگزاری از جانب اطرافیان، توجه داشته باشیم تا در تله ی خود بزرگ بینی و خضوع ساختگی گرفتار نشویم.

جمله ی تاثیر گذاری در رابطه با قدردانی در این کتاب خواندم که احساس کردم بیان آن در این جا خالی از لطف نباشد. این جمله از یکی از اعضا گروه فلسطینی بنام نافذ عسایلی است. او وقتی برای آموزش ان. وی. سی (ارتباط بدون خشونت) صحبت های مارشال روزنبرگ را شنیده بود در پایان کارگاه برای قدردانی از ایشان گفت:

“خدا را در وجودت می بوسم که به تو اجازه داد به ما بدهی آنچه را که دادی”

رابطه میزان تحمل و نوآوری

استاندارد

در حال مطالعه کتاب “چرا ملت ها شکست می خورند” اثر دارون عجم اوغلو و جیمزای. رابینسون هستم که در بخشی از آن مفهوم پردازی واژه “نوآوری” برایم جالب توجه آمد. به همین منظور، در ادامه قسمتی آموزنده از متن کتاب را که در رابطه با عملکرد نظام پاداش دهی در اقتصاد شوروی در دوران حکومت استالین بود را در اینجا نقل می کنم.

تحت برنامه ریزی متمرکز معمولاً تولید میزانی از محصول برای هر بنگاه هدف گذاری شده بود؛ هر چند که چنین برنامه هایی اغلب مورد مذاکره مجدد قرار می گرفتند و تغییر می کردند. از دهه ۱۹۳۰، اگر اهداف برنامه در بنگاهی محقق می شد کارگرانش پاداش می گرفتند. این پاداش ها کاملاً قابل توجه بودند-برای مثال تا ۳۷ درصد دستمزد مدیران و مهندسان ارشد. اما پرداخت آنها به طرق گوناگون سبب ایجاد انگیزه های منفی علیه تغییر فناورانه می شد. برای نمونه نوآوری مستلزم آن بود که بخشی از منابع از فرآیند تولید جاری دور شود و به مطالعه و آزمون ایده های جدید اختصاص یابد؛ لذا این خطر را با خود داشت که اهداف تولید برآورده نشود، در نتیجه پاداش ها پرداخت نگردد. به عنوان نمونه ای دیگر، اهداف تولیدی معمولاً بر مبنای سطوح قبلی تولید تعیین می شدند. این امر انگیزه عظیمی ایجاد می کرد که تولید هرگز گسترش پیدا نکند؛ چرا که مستلزم تعهدی برای تولید بیشتر در آینده بود و چرخ دنده اهداف آتی تولید را چند درجه به سمت بالا حرکت می داد. همواره بهترین راه برای رسیدن به اهداف تعیین شده و گرفتن پاداش، کوتاهی در انجام وظایف بود. این واقعیت که پاداش ها ماهانه پراخت می شد نیز سبب تمرکز همگان بر وضعیت حال می شد. حال آن که نوآوری، مستلزم فدا کردن امروز به منظور بیشتر داشتن در فرداست.

حتی وقتی پاداش ها و محرک ها بر تغییر رفتار موثر بودند، معمولاً مسائل دیگری را به وجود می آوردند. برنامه ریزی متمرکز فقط یک مشکل داشت و آن اینکه در جایگزین کردن آن چه اقتصاددان بزرگ قرن هجدهم، “آدام اسمیت” آن را “دست نامرئی بازار” می نامید بی هنر بود. وقتی برنامه، اهداف تولید ورق آهن را به “تن” بیان می کرد ورق ها بسیار ضخیم ساخته می شدند. وقتی این هدف بر اساس “سطح” تعیین می شد ورق های تولید شده بسیار نازک بودند. اگر برنامه، اهداف تولید چلچراغ را بر حسب تن اعلام می کرد، محصولات آن قدر سنگین بود که به سختی می شد آنها را از سقف آویخت.

این مطالب برایم یادآور درس “تحمل برای برآورده شدن خواسته ها” در متمم و البته کامنت های آموزنده دوستانم هم بود.

همخوانی و سازگاری در نیازها

استاندارد

ویلیام گلاسر در کتاب تئوری انتخاب چهار نیاز اساسی انسان را شامل نیاز به بقا، آزادی، قدرت و عشق و احساس تعلق می داند و بر همین مبنا و بر اساس مدل تئوری انتخاب با تکیه بر مرکز کنترل درونی سعی دارد ما را در پاسخ به سوالات زیر راهنمایی کند.

چگونه می توانیم در برقراری ارتباط با دیگران موفق باشیم؟

چگونه با دیگران کنار بیاییم؟

چگونه در ارتباطات مان سازگاری بیشتری داشته باشیم؟

چطور چالش های پیش رو در ارتباطات بلند مدت خود را مدیریت کنیم؟

چگونه ارتباط های بلندمدت  و صمیمانه تری داشته باشیم؟

و بسیاری از سوالات مشابه

ایشان توضیح می دهد که انسان ها بر اساس ژن هایشان تفاوت هایی را در سطح و اندازه علاقه مندی و میزان توجه به هر یک از ۴ نیاز اساسی دارا می باشند. به این شکل که مثلاً در اکثر آقایان نیاز به قدرت نسبت به خانم ها در سطح بالاتری دیده می شود یا نیاز به عشق و احساس تعلق در خانم ها نسبت به آقایان بیشتر مشاهده می شود.

با وجود اینکه نیازهای اساسی بر اساس ژنتیک از بدو تولد به افراد منتقل می شود باز هم تفاوت در میزان هر یک از نیازهای اساسی در تمامی افراد (خواهر و برادر و یا دوقلوها) با نسبت متفاوت وجود دارد. در نتیجه منشاء اصلی تفاوت ها در میزان نیازهای اساسی ما وجود دارد.

حال وقتی با درجات متفاوتی از نیازهای اساسی هر یک از افراد با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند یا قصد دارند برای مدت زمان طولانی و بلند مدت در کنار یکدیگر باشند. با اختلاف نظرها و چالش هایی مواجه خواهند شد که این مشکلات را در میان اعضاء خانواده نیز می توانیم شاهد باشیم.

ویلیام گلاسر بر این باور است که ارتباطی می تواند موثر و سازگار و در بلندمدت دوام آورد که افراد دارای شباهت و همخوانی نزدیکی در شدت و میزان نیازهای اساسی خود باشند. همچنین اذعان می نماید که در صورتیکه دو نفر احساس نیاز به بقا را در حد متوسط و نیاز به آزادی و قدرت در حد کم و نیاز به عشق و احساس تعلق در سطح بالا داشته باشند، می توان به وجود یک رابطه موفق امیدوار بود.

واقعیت این است که همخوانی و شباهت در روابط میان افراد، نادر می باشد و اختلاف سلیقه و تفاوت در نیازهای اساسی در اکثر روابط به طرز محسوسی محرز می باشد. به گفته ی وی، در رابطه ای که هر دو طرف نیاز به قدرت و آزادی را در سطح بالا خواهان باشند، اختلافات بیشتری را در پیش رو خواهند داشت.

حال چه باید کرد؟ با وجود تفاوت در نیازهای اساسی، چگونه می توانیم رابطه اثربخشی با یکدیگر داشته باشیم؟ آیا اساساً در بستر ارتباطی میان افراد راه حلی برای مرتفع نمودن اختلاف ها و همخوانی تفاوت در نیازها وجود دارد؟

ویلیام گلاسر در فصل پنجم از کتاب تئوری انتخاب به توضیح مفصل و مبسوط راه حل های همخوانی و ایجاد سازگاری و داشتن روابط موثر و مفید با اطرافیان بخصوص نزدیکان و کسانیکه با آنان رابطه صمیمانه تری داریم پرداخته است.

امیدوارم اگر سوالات مطرح شده در این پست دغدغه شما نیز می باشد و تا کنون فرصت بررسی آنها را نداشتید، برای دست یابی به راهکار مناسب نسبت به مطالعه این کتاب ترغیب شده و بر این اساس پاسخ بسیاری از سوالات و ابهامات ذهنی خود را  ردیابی نمایید.

کتاب انسان خردمند

استاندارد

تا جایی که به خاطر دارم کتاب های تاریخی و مطالب مرتبط با تاریخ گذشته را در دوران تحصیل و بالطبع به اجبار خوانده بودم و بهتر است بگویم برای گذر از امتحانات آنها را صرفاً حفظ می کردم. با این اوصاف در گذشته علاقه ای هم به تاریخ نداشتم و حتی بازدید از موزه ها هم برایم جذابیتی نداشت.

با گذشت زمان و به مرور در سفرهای تفریحی، بازدیدی از مکان ها و موزه های تاریخی داشتیم که برایم جذابیت پیدا می کرد. از جمله بازدید از چینی خانه شیخ صفی الدین در اردبیل یا خانه رضا شاه در آلاشت و بازدید از قلعه رودخان که با اصرار برادرزاده ام توفیق حضور و بازدید از قلعه را به دست آوردم.

زمانی که آقا معلم کتاب انسان خردمند  تاریخ مختصر بشر را معرفی کردند، نسبت به مطالعه این کتاب ترغیب شدم و آنرا در فهرست کتاب هایم قرار دادم تا در آینده تهیه کنم. آن موقع وقتی کامنت دوستان را هم پایین همان پست خواندم کلی به حالشان غبطه خوردم.

و اما نتیجه اخلاقی غبطه خوردن😉

کتاب انسان خردمند هدیه امانی، ارزشمند و بیاد ماندنی شد از سوی دوست نازنینم طاهره خباری که به من فرصت بهره مندی سریع تر از مطالعه آن را ارزانی داشت.

راجع به این کتاب طاهره توضیحاتی را در وبلاگ قبلی اش ارائه کرده است.

یووال نوح هراری نویسنده کتاب انسان خردمند، تاریخ بشر را از هزاره ها و سده ها و دهه ها و دوران کهن تا عصر حاضر را در ۴ بخش انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی، وحدت بشر و انقلاب علمی به تشریح پرداخته است.

این کتاب شامل ۲۰ فصل می شود که در هر بخش از آن با فضا و جوی متفاوت و البته منسجم آشنا می شویم. همچنین سوالات چالش برانگیز و بحث های مطرح شده خواننده را بسیار به فکر وادار می کند.  سفر ذهنی ای که در طول مطالعه کتاب رخ می داد باعث می شد گذر زمان را احساس نکنم و بیشتر راغب می شدم تا بیشتر بتوانم دنیا را بفهمم و درک کنم.

ترجمه روان و شفاف کتاب توسط نیک گرگین سبب می شود، خواننده با طیب خاطر غرق در مطالعه آن شود و ذهنش را تماماً در مسیر مرور روایات توصیف شده رهسپار گرداند.

خواندن تاریخ مربوط به دوران کهن شنیدنی و جالب بود. از گزارشات مربوط به جانداران غول پیکر و چند تنی گرفته تا نحوه زندگی و تفکر انسان خوراک جو و شکارگر که هر یک برای بقا و حفظ خود تلاش می کردند. تاریخ حضور انسان خردمند از گذشته تا عصر حاضر بسیار رسا توصیف و تشریح شده است. انسان خردمندی که در ابتدا بر روی کره خاکی، موجود چندان قابل توجهی در میان سایر موجودات نبود و جدی گرفته نمی شد، با گذشت هزاره ها و قرن ها روند دیگری را به نمایش کشید.

روایات کوتاه و گذرای این کتاب به قدری گیرا بود که هر فصل آن حرف ها و گفته ها و ایده ها و افکاری بسیاری را به ذهن متبادر می کرد. با مطالعه آن بسیار دوست داشتم تا با دوستی بنشینم و راجع به آن صحبت کنم و افکار و تصویرهای ذهنی و مجهولات و سوالات را مطرح کنم.

مطالعه این کتاب تجربه ی تازه ای از آشنایی ام با تاریخ بشر بود. ذوق و شوق وافری که برای مطالعه از ابتدای در دست داشتن این کتاب داشتم، در طول مطالعه و تا آخرین سطرهای کتاب هم ادامه داشت و افزون می شد.

سوالات مطرح شده و مطالب تشریح شده در کتاب سوالات بیشتری را برایم ایجاد می کرد. از جهتی خرسند می شدم، وقتی سوالی را می دیدم که جزو سوالات من هم بوده و در گذشته کلی ذهنم درگیر و مشغول آن بوده است.

این کتاب برای من سفری شگفت و هیجان انگیز بود که شاید بشود گفت زود به پایان رسید اما مناسب است بگویم با سوالات متعددی که تا پایان کتاب همراه بود، فکر و اندیشه در قبضه آن باقی می ماند.

این کتاب جزو آن دسته از کتاب هاست که چندین بار باید خوانده شود و امیدوارم مطالعه مجدد آنرا از دست ندهم.

برخی از سطور و سوالات جالب توجه کتاب از نظر من:

  • در ابتدای انقلاب کشاورزی، انسان فکر می کرد فرزندانش هرگز سر گرسنه زمین نخواهند گذاشت و اگر سخت کار کنند، زندگی بهتری خواهند داشت. پس چرا انسان ها وقتی می دیدند این برنامه نتیجه معکوس می دهد از کشاورزی دست نکشیدند؟
  • زندگی راحت تر به محنت بیشتر منجر شد، و این آخرین بار نبود. این همان چیزی است که امروز برای ما هم رخ می دهد.
  • جستجوی بشر برای زندگی راحت تر نیروهای عظیمی را برای تغییر آزاد کرد که جهان را به شکلی دگرگون ساخت که هیچ کس پیش بینی و آرزویش را نکرده بود.
  • در حقیقت تناقضات نیروی محرکه فرهنگ ها و باعث خلاقیت و پویایی گونه ماست. همان طور که با هم نواخته شدن دو نت متضاد موسیقی باعث تحول قطعه موسیقی می شود، اختلاف در افکار و ایده ها و ارزش ها ما را ملزم به تفکر و ارزیابی مجدد و نقادی می کند. ثبات بستر خشک مغزهاست.
  • آزمون واقعی دانش این نیست که صحت داشته باشد بلکه این است که ما را قدرتمند کند. دانشمندان معمولاً چنین فرض می کنند که هیچ نظریه ای صد در صد صحیح نیست. در نتیجه، حقیقت، برای دانش، آزمون ضعیفی است. آزمون واقعی کارایی و سودمندی است. نظریه ای که ما را قادر می سازد تا کارهای جدیدی انجام دهیم دانش به حساب می آید.
  • اگر خوشبختی را توقعات تعیین می کند، پس دو رکن جامعه ما – رسانه های گروهی و صنعت تبلیغات – ممکن است ناآگاهانه در حال خالی کردن ذخایر خشنودی دنیا باشند.
  • شاید سوال واقعی که در برابرمان قرار می گیرد این نیست که “دوست داریم چه چیزی بشویم؟”، بلکه این است که “چه خواسته هایی خواهیم داشت؟” کسانی که از این سوال به وحشت نمی افتند احتمالا به اندازه کافی به آن فکر نکرده اند.

معنای کار و تلاش

استاندارد

در حال مطالعه کتاب “جنبه مثبت بی منطق بودن” اثر دن اریلی هستم. فصل دوم این کتاب با عنوان “معنای کار و کوشش” به شرح و توصیف نحوه عکس العمل ها و عملکرد ما در ارتباط با کار، هدف یا شغلی که برعهده داریم  پرداخته است.

دن اریلی داستان دانشجویش را بیان می کند که در محیط کار بر روی پروژه ای با اشتیاق مشغول کار است و در نهایت طراحی حاصل کارش را به مدیر مربوطه می رساند. مدیر هم پس از دیدن گزارش، از کارمندش تعریف و تشکر می کند و بیان می کند که گزارش جامعی ارائه داده است اما به دلایل تصمیمات مدیریتی در سطوح بالاتر و وجود برخی مسائل، گزارش ایشان مورد استفاده قرار نخواهد گرفت. کارمند دچار یاس و بی انگیزگی می شود و نمی تواند همچون گذشته با رغبت به کارش ادامه دهد و تلاش کند.( بعد از بازبینی متن، متوجه شدم در این پاراگراف داستان را نزدیک به وضعیت کاری خودم تعریف کردم که کمی متفاوت از داستان نقل شده در کتاب است:))

دن اریلی با کمک همکارانش چند آزمایش در رابطه با تاثیر معنادار بودن کار و کوشش در میزان تعهد و انگیزه افراد، انجام می دهد و به این نتیجه می رسد که وقتی در انجام کاری حتی کمترین معنا وجود داشته باشد افراد با انگیزه بیشتری به تکمیل و به نتیجه رساندن کار همت می کنند و در صورتیکه با بی توجهی و بی معنایی در مقابل تلاش و کوششان برای کار روبرو شوند، انگیزه شان فرو کاسته می شود.

معنادار بودن نه صرفاً در ارتباط با کار که در ارتباط با هر آنچه که برایش تلاش می کنیم هم موثر است. دنبال کردن اهداف در زندگی مان وقتی به صورت منظم و مستمر و با انگیزه به پیش می رود که در پس آنها معنایی نهاده باشیم.

دن اریلی در قسمتی از این فصل کتاب در رابطه با وبلاگ نویسی برای پاداش معنوی هم اشاراتی داشت که برایم جالب توجه بود. او می پرسد چرا وبلاگ ها این قدر پر طرفدارند؟ و دلیلش را تنها این نمی داند که افراد بسیاری آرزوی نوشتن دارند زیرا قبل از پدید آمدن وبلاگ ها هم افرادی می نوشتند.

دن اریلی دو ویژگی را در وبلاگ نویسی عنوان می کند که آنرا از دیگر شکل های نوشتن متمایز می کند و این دو ویژگی همان معنا و انگیزه ای هستند که افراد را به نوشتن ترغیب می کنند.

۱- افراد با این امید می نویسند که دیگران نوشته های شان را می خوانند و آمار بازدیدکننده ها می تواند یکی از ویژگی های انگیزاننده در دنیای وبلاگ نویسی باشد.

۲- در وبلاگ نویسی افراد این امکان را به خواننده می دهند که واکنش و عقاید خود را درباره مطلب وبلاگ بنویسند.

“در نتیجه حتی نوشتن برای یک نفر در مقایسه با نوشتن برای هیچ کس، به نظر می رسد مشوق بزرگی باشد تا افراد زیادی را به سمت وبلاگ نویسی سوق دهد.”

وقتی به روند نوشتن خودم نگاه می کنم. می بینم گاهی در نوشتن بی نظم شده ام، با این حال عادت به نوشتن باعث شده، هر گاه بین نوشتن هایم فاصله ایجاد می شود حس خوبی را تجربه نکنم و مدام گوشه ای از ذهنم درگیر آن باشد و در جستجوی بهانه ای برای نوشتن.

دلایل نوشتنم را قبلاً در بخش “درباره ی من” عنوان کرده ام. با این حال به واقع یکی از انگیزه ها و مشوق های اصلی من هم، این است که از طریق وبلاگ نویسی بتوانم حرف هایم را با دوستانم مطرح کنم، دوستانی که احساس می کنم وجه اشتراک نزدیک تری با آنان دارم.

البته یکی از انگیزه های  اساسی و ویژه ام، ارتباط و دیدن شدن توسط آن حداقل یک نفر (به قول دن اریلی) است که کسی نیست جز “معلم زندگی ام” و نوشتن می تواند یکی از بهترین وجوه حفظ و نگهداری این ارتباط باشد.

پشت پرده ریاکاری

استاندارد

کتاب “پشت پرده ی ریاکاری” نوشته ی دن اریلی می باشد. این کتاب را می توان در ادامه کتاب “نابخردی های پیش بینی پذیر” و به نوعی مکمل آن دانست.

در این کتاب نابخردی ریاکاری و دروغ گویی در حرف ها، صحبت ها، عملکرد و رفتار انسان مورد بررسی قرار گرفته است و اینکه چگونه ما به هر کس دروغ می گوییم حتی به خودمان.

دن اریلی در این کتاب در ۱۰ فصل با عناوین مختلف و از زوایای متفاوت بر اساس آزمایش های متعدد به تجزیه و تحلیل ریاکاری پرداخته است.

فصل ۱: آزمودن مدل ساده ی بزه بخردانه

در این فصل به توضیح نمونه آزمایش هایی که بر روی دانشجویان انجام داده، پرداخته است و نتایج آزمون های دن اریلی و همکارانش نشان داده که هر شخص تا آن اندازه تقلب و خطا می کند که نسبت به خودش احساس خوب داشته باشد یا به تعبیری وجدانش آسوده باشد. اکثر آدم ها دست به تقلب می زنند و میزان اشتباه کردن و آلوده شدن به خطا در هر شخص متفاوت است و تا جایی است که نسبت به تصویر خودش حس بدی نداشته باشد.

فصل ۲: خوشی قصه بافی

دن اریلی به قصه بافی یا توجیه کردن به عنوان عاملی برای سر پوش گذاشتن بر روی اشتباهات و خطاهای رفتاری انسان ها اشاره دارد. راهکارهایی که جهت کاهش دغل کاری پیشنهاد نموده شامل منشورهای اخلاقی و یادآوری عقاید مذهبی است که می توانند بر روی شخص تاثیر گذار باشد. همچنین تاثیر امضا کردن را در متعهد شدن افراد به درستکاری بیان می نماید.

فصل ۳: انگیزه های کور کننده

در این فصل هم به نوعی به بحث تضاد منافع پرداخته است. اینکه گاهی منافع شخصی به عنوان یک انگیزه بزرگ مانع عملکرد صحیح می شود. آزمایش های که در این رابطه صورت پذیرفته نیز جالب توجه است از جمله اینکه ما نسبت به محبت و لطفی که در حق مان می شود در اکثر مواقع دنبال جبران آن هستیم. بدین شکل امکان دارد از همین شیوه کسانی برای پیشبرد اهداف خود، از افراد سوءاستفاده کنند و به دام بیندازند.

فصل ۴: چرا وقتی خسته ایم سراغش می رویم؟

با مطالعه این فصل دلیل بعضی بی انضباطی ها و شکست در برنامه ریزی ها و بروز عادات منفی تا حدودی برایم آشکار شد. دن اریلی توضیح می دهد که در روزهای پر تنش، همچنین مشغولیت ها و آشفتگی ذهنی یا زمانیکه بیشتر در معرض استرس هستیم و با چالش های متنوع روبرو می شویم امکان آسیب پذیری بیشتری داریم. وقتی کم می آوریم و ظرفیت تحمل کردن لبریز می شود، در این شرایط تصمیم گیری و انتخاب های نادرست و اشتباه بیشتری را مرتکب می شویم. مثلا گاهی دلیل به هم خوردن تناسب اندام و شکست دررعایت رژیم غذایی مناسب در بعضی افراد می تواند وجود فشارهای روانی متعدد باشد.

فصل ۵: چرا با پوشیدن مارک قلابی بیشتر دست به نیرنگ می زنیم؟

دن اریلی به تاثیر گذاری محیط و فضای اطراف و حتی نوع پوشش بر روی نحوه عملکرد و رفتار انسان تحقیق کرده است. همچنین به این موضوع پرداخته که گاهی ما با انجام یک اشتباه راه را برای اشتباهات بعدی هموار می کنیم. به یاد ضرب المثل “آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب” افتادم.

فصل ۶: گول زدن خودمان

گاهی برای اینکه تصویرقدرتمند و زیبایی از خودمان را به دیگران نشان دهیم، مدعی چیزهایی می شویم که شاید اصلا جزو توانمندی های ما نباشد. اغراق در معرفی خودمان گاه با چنان شدت و حدتی صورت می پذیرد که خودمان هم آنرا می پذیریم. به نظرم می شود بگوییم که خطای شناختی “اعتماد به نفس بیش از حد” با “گول زدن خودمان” می تواند مرتبط  و در یک راستا باشد.

فصل ۷: خلاقیت و ریاکاری، همه ما داستان پردازیم

بر اساس آزمایش های صورت گرفته کسانی که از خلاقیت بیشتری برخوردار بودند در زمینه توجیه کردن وقصه بافی در قبال اشتباهات و خطاهای کاری و رفتاری خودشان هم توانمند تر بودند.

فصل ۸: دغل کاری در نقش عفونت

دغل کاری و تقلب و انجام اشتباهات رفتاری همچون یک ویروس می تواند فراگیر شود و به محیط اطراف تسری پیدا کند. چنانچه گاه رعایت هنجارهای اجتماعی در محیط اطراف منوط به طرز برخورد دیگران می شود. در صورتیکه اکثر افراد قانون را زیر پا بگذارند و طبق چارچوب عمل نکنند، بی توجهی به هنجارهای اجتماعی راحت تر و بیشتر صورت می پذیرد. به نظرم فرهنگ سازمانی و فرهنگ جامعه نیز بر همین اساس در میان افراد نهادینه می شود و نسل به نسل منتقل می شود. به این ترتیب اصلاحات و بازسازی های دوره ای یا کوتاه مدت می تواند راهکاری در جهت کاهش اشتباهات و هدایت به سمت مسیر درست باشد.

فصل ۹: دغل کاری هم یارانه

در این فصل به تاثیر کار گروهی و تیمی بر میزان تقلب ها مطابق آزمایش های متعدد پرداخته شده است. در کار گروهی نیز به تضاد منافع اشاره شده است. یک نکته مثبتی که در کار گروهی عنوان شده بود اثر زیر نظر بودن و نظارت بیرونی و مستقیم گروه بر نحوه عملکرد بود.

فصل ۱۰: پایانی نیمه خوش بینانه

فصل پایانی کتاب هم به راهکارهایی در جهت کاهش خطاها، اشتباهات و دغل کاری افراد اشاره دارد. اینکه اشتباهات محیط و دیگران مجوزی برای نقص در عملکرد ما نباشد.

به نظر من مباحث این کتاب به  طور کلی به عوامل بیرونی یا به تعبیری مرکز کنترل بیرونی هم اشاره دارد، بدین طریق که افراد به توجیه اشتباهات می پردازند.

ضعف در مرکز کنترل درونی و ضعف در وجدان اخلاقی و مسئولیت پذیری منجر به خطاهای عملکردی شده است. در نتیجه می توانیم با تقویت مرکز کنترل درونی و داشتن استانداردهای بالا در جهت بهینه کردن عملکرد خودمان اقدامات بسزایی انجام دهیم.

عبور کردن از ارزش با مقایسه کردن

استاندارد

دن اریلی در فصل اول کتاب “نابخریهای پیش بینی پذیر” به بحث نسبیت و مقایسه کردن پرداخته است.

وقتی هدف از کاری که می خواهیم انجام دهیم را به فراموشی می سپاریم یا وقتی احساساتی و هیجان زده می شویم یا وقتی عزت نفس کافی نداریم یا وقتی ارزش گذاری نکرده ایم و سلسله مراتب ارزش های خود را به صورت دقیق نمی دانیم یا وقتی به خودمان زحمت فکر کردن را نمی دهیم یا وقتی عادت کردیم به محیط و دنیای اطراف مان از زاویه دید بسته و همگرا نگاه کنیم.

هر یک از موقعیت ها و شرایط بالا را داشته باشیم احتمالا برای حل مسئله پیش روی مان به مقایسه می پردازیم. مقایسه ای که گاه می تواند بسیار مخرب باشد و در نهایت تصمیم اشتباه بگیریم.

با بررسی دقیق و توجه و دقت نظر بیشتر و پرهیز از تصمیم گیری در لحظه ای که دارای احساسات و هیجانات بالایی هستیم و به نوعی متوقف شدن و سپس فکر کردن، به قول دن اریلی گسترده اندیشی و وسیع کردن منظره پیش رو به احتمال قوی می توانیم تصمیم مناسب تری را اتخاذ کنیم.

مصداق این مقایسه کردن ها و تصمیم ها و انتخاب های اشتباه را من هم بسیار تجربه کردم، وقتی نیاز و هدف مدنظر خود را نمی دانیم یا آنرا گم می کنیم. مثلاً خرید های بی حساب از حراجی ها، خرید مازاد بر مصرف به دلیل وجود تخفیف یا اشانتیون که بر روی یک محصول وجود دارد.

مقایسه وضعیت توسعه فردی خود با اطرافیان ممکن است به عدم رضایت از عملکرد خود و یا به رضایت بیش از حد از عملکرد خود منتهی شود. هر دو حالت نتیجه نداشتن استراتژی در تصمیم گیری و ضعف در شناسایی اهداف می باشد. وقتی هدف داشته باشیم و بر اساس ارزش ها و باورهایمان برای بهبود و تقویت وضعیت فردی خود گام برداریم، هر لحظه با در نظر گرفتن آن هدف به عنوان یک ستاره قطبی جهت حرکت مسیر را در پیش می گیریم و میزان بهره برداری از وقت و انرژی را در جهت نزدیک شدن به اهداف مان تعقیب می کنیم.

اثر مرکب، آغاز جهشی در زندگی

استاندارد

“اثر مرکب” عنوان کتابی از دارن هاردی، ناشر و دبیر تحریریه ی مجله ی موفقیت می باشد.

مطالعه صفحه به صفحه کتاب برایم با شور و شوق و تجدید خاطره بسیار، همراه بود. با مطالعه این کتاب، دروس مختلف متمم از جمله توسعه مهارت های فردی  برایم مرور شد و همچنین در بخش های مختلف کتاب، آموزه های ارزشمند آقا معلم  که در طول این سال ها به شکل های مختلف از ایشان خوانده یا شنیده بودم، تداعی شد.

در فصول ابتدایی این کتاب، به مباحثی با عنوان “انتخاب ها”، “عادت ها” و “تکانش” پرداخته شده است.

چند جمله ی منتخب از این فصول:

“انتخاب ها ریشه ی هر کدام از دستاوردهای شماست.

انتخاب های تان شما را می سازند.

تصمیم بگیرید که صد درصد مسئولیت زندگی تان را برعهده بگیرید و کنترل زندگی تان را به دست بگیرید.

عادت های بد و تخریب کننده را ریشه کن کنیم و جای شان عادت های جدید، مثبت و سالم بکاریم.

نتایج و پیامدهای قطعی و مثبتی که می خواهید در زندگی تان تجربه کنید، نتیجه ی انتخاب ها و کارهای هوشمندانه ایست که مدام تکرار شده اند.”

با مطالعه ی این فصل ها، مبحث میکرو اکشن ها که بارها آقامعلم اهمیت آنرا گوشزد کرده بود، دوباره پیش رویم آمد. همچنین مجموعه محتوایی که با عنوان “با متمم تا عید نوروز” در روزنوشته ها بیان شده بود برایم تداعی شد.

در فصل پنجم کتاب با عنوان “تاثیرات” به بررسی نوع ارتباطات و محتواهای مصرفی و محیط اطراف ما می پردازد که می توانند بر چگونگی کیفیت زندگی بسیار اثربخش باشند. یاد این جمله از آقامعلم افتادم. “هیچ کس از متوسط اطرافیانشان بالاتر نمی رود”

در فصل ششم کتاب با عنوان “شتاب بخشی”  دارن هاردی به تلاش های اضافی بعد از انجام بهترین تلاش ها تاکید دارد و همچنین توصیه می کند در هر جنبه از زندگی بیش از آن چیزی که از ما انتظار می رود، انجام دهیم و ظاهر شویم. مطالعه این فصل هم، برای من تداعی گر خاطرات و صحبت های آقامعلم بود، در روزنوشته ها در قوانین زندگی من به این موضوع اشاره داشتند که “فقط یک گام بیشتر بردارید.”

به این باور رسیدم بکارگیری و عمل به کلیه نکات ریز و در عین حال دقیق و مفیدی که در  این کتاب پیشنهاد شده است، می تواند در بلند مدت تاثیر شگفتی را بر مسیر پیش رویمان قرار دهد.