اختصاص زمان مناسب برای مطالعه کتاب

استاندارد

تجربه ی من در مدیریت زمان برای مطالعه به چند طریق بوده است که می خواستم آنها را در اینجا به اشتراک بگذارم. مدت زمان و ساعات مختلفی را برای مطالعه کتاب امتحان کرده ام.

مدتی کتاب را روزانه همراه خودم حمل می کردم تا بتوانم در طول مسیر رفتن به اداره یا در میانه کار و بطور کلی در هر فرصتی از همنشینی و همراهی با آن بهره کافی را ببرم.

در اتوبوس گاهی که صندلی خالی برای نشستن پیدا می شد. با خوشحالی کتاب را از کیفم بیرون می آوردم و سعی می کردم با تمرکز کافی، فکر و ذهنم را تا رسیدن به مقصد همراهش کنم. نهایت مطالعه ای که در مسیر ۲۰ دقیقه ای داشتم، به شرط اینکه رادیو ماشین صدایش چندان بلند نباشد یا اینکه مسافران بلند بلند با یکدیگر صحبت نمی کردند و اگر بحث و جدلی در طول مسیر پیش نمی آمد، مطالعه ۲ تا ۳ صفحه ای از کتاب بود. اگر شرایطی که عنوان کردم هم پیش می آمد منجر به خواندن شاید یک صفحه از کتاب با برگشت به جمله قبل یا پاراگراف قبل می شد. انرژی و توان زیادی را از دست می دادم و نهایتاً همان را هم درست متوجه نشده بودم.

در اداره هم از هر فرصتی که پیش می آمد و فاصله ای که در میانه کار ایجاد می شد سعی می کردم برای مطالعه استفاده کنم. البته اگر سایر همکاران در اتاق نبودند یا اگر بودند و صحبتی نبود و اتاق در سکوت قرار می گرفت یا اگر همکار یا ارباب رجوع در این فاصله به اتاق مراجعه نمی کردند و اگر زنگ تلفن اتاق به صدا در نمی آمد یا اگر رئیس سراسیمه برای ارجاع کار فوری نمی آمد و … می توانستم با تمرکز نسبتاً خوبی از آن فرصت برای مطالعه کتاب استفاده کنم.  عملاً متمرکز شدن با محدودیت همراه بود و در اکثر مواقع چنین فرصتی کم پیش می آمد. با این حال گویی همراه داشتن کتاب قوت قلبم بود. در حقیقت باری بر دوشم شده بود که سعی داشتم برای سبک تر شدن آن، از فرصت های کوچک هم برای مطالعه استفاده نمایم.

در  شیوه های بالا آنچه بیش از هر چیزی نصیب شده بود، نگاه و صحبت های تحسین برانگیز اطرافیان بود و این واقعاً چیزی نبود که دنبالش باشم. از طرفی بخاطر حمل و نقل روزانه کتاب، دچار درد در ناحیه گردن یا کمر می شدم و بدتر از همه اینکه مطالعه ام بخاطر وقفه ها و فاصله های زمانی غیر متمرکز، بصورت سطحی و پراکنده انجام می شد.

فاصله ام از دنیای کتاب ها و جذابیت قدم گذاشتن به وادی ناشناخته ها و مجهولات و عطش یادگیری و دانستن دلایلی بود که سعی داشتم از هر فرصت کوچکی با اولویت برای مطالعه کتاب استفاده کنم غافل از اینکه با آن شیوه هایی که در پیش داشتم تشنه لبی بر کرانه جویبار بودم که صرفاً دچار توهم رفع عطش شده بودم اما به واقع تشنگی ام مرتفع نشده بود.

فایل های صوتی مدیریت توجه بسیار آموزنده بود تا در این راستا، رهیافت دیگری را برای مطالعه کتاب در پیش بگیرم.

اکنون تا جایی که امکانپذیر باشد، دو تا سه ساعت زمان متوالی و پیاپی را برای مطالعه اختصاص می دهم. مدیریت این زمان را هم با کنترل بر روی عوامل محیطی که منجر به حواس پرتی می شود، تحت نظر دارم. همچنین مدت زمان مطالعه را به اطرافیان اعلام می کنم تا با خیالی آسوده و متمرکز رهسپار دنیایی دیگر شوم. این شیوه مطالعه کردن باعث شده، سفری واقعی در پیش داشته باشم و از  همراهی با افکار نویسنده و نگریستن به شیوه ای متفاوت نسبت به آنچه تا کنون دیده ام، تجربه و درکی مضاعف را به دست آورم.

یک صبح یک طلوع

استاندارد

صبح برای رفتن به اداره به همراه یکی از دوستان و همسرش با ماشین در حرکت بودیم. هوای مطبوع و خنکی بود. امروز آسمان شهر جزو یکی دیگر از آن آسمان های زیبا و سحرانگیز بود. خوشحالم از داشتن این عادت که روزم را با نگاه به آسمان شروع می کنم و می توانم هر بار چشم انداز متفاوت و حیرت انگیزی از آن را به تماشا بنشینم.

از روی یکی  از پل ها در حال عبور بودیم و نگاهم همچنان به آسمان دوخته شده بود، به ذهنم رسید تا تصویری از آن آسمان زیبا را ثبت کنم و به سرعت و کاملاً به موقع، گوشی را از داخل کیفم بیرون آوردم و دستگیره در را برای پایین کشیدن شیشه ماشین چرخاندم و آن منظره را (تصویر پایین)  ماندگار ساختم.

 

 

در طول مسیر رادیو ماشین روشن بود. وقتی به پخش خبر رسید، توجهم جلب شد تا کمی از اخبار مطلع شوم. خبرها به این شرح بود:

  • قاتل دانشجوی دکتری بازداشت شد و جهت بررسی انگیزه قتل توسط بازپرس جنایی تحت بازجویی قرار گرفت.
  • کشتار جمعی در …
  • اعتراض و فشار جمعی در …
  • جنگ و خونریزی در …
  • بیماری و میزان مرگ و میر در …

در عرض چند دقیقه اخبار کوتاه (با کمی اغراق)  واقعا  بصورت رگباری غیر از موارد بالا خبر متفاوت دیگری بازگو نشد. طنز ماجرا این بود که در پایان گوینده خبر گفت: “روز خوبی در پیش داشته باشید. خدانگهدار”

بلند زدم زیر خنده و حرف های پایانی را اینطور تکرار کردم: هیچ نگران نباشید. مثل همیشه خبر خاصی نیست. شاد باشید و روزگار بر شما خوش.

به واقع از این همه سنخیت و یکپارچگی در سخنان بعضی از این گونه گویندگان خبر در حیرت می ماندم. این حیرت کجا و حیرت صبح از دیدن آسمان کجا😉

تفاوت ادراک نسبت به شخصیت و جایگاه شغلی

استاندارد

حدود ۲۲ سالم بود که برای اولین بار به صورت رسمی در یک شرکت کوچک خصوصی مشغول به کار شدم. وقتی به درب ورود شرکت رسیدم از نگهبان راهنمایی خواستم تا به سمت دفتر مدیریت بروم. فکر می کنم کمتر کسی آدرس محل کارش به این جذابی و نشاط آوری بوده باشد.

“مستقیم برو. دست چپ از زیر پل سنجاب می گذری و وقتی قلعه را دیدی، وارد قلعه شو از پله ها برو بالا، طبقه اول دفتر مدیریت هست”

احتمالاً می تونید حدس بزنید. اولین محل کار من “شهربازی بزرگ تهران” معروف به لوناپارک بود. با توجه به اینکه در روزهایی که شهربازی برای استفاده عموم باز بود (بهار و تابستان) همکاران تا ساعت ۱۲ یا ۱ شب مشغول فعالیت بودند، در شش ماهه ابتدای سال، ساعت شروع کار ۹ صبح بود.

من تنها خانمی بودم که در بخش اداری آن شرکت مشغول به کار بودم. در نتیجه با توجه به اینکه بعدازظهرها کارم زودتر تمام می شد. صبح ها من استثنائاً ساعت ۸ یعنی یک ساعت زودتر از سایر همکاران در شرکت حضور داشتم.

یکی از همکارانم با دستور مدیریت از بدو ورودم به آن شرکت، تمام جزئیات و موارد مربوط به انجام کار را خالصانه به من آموزش داد. در طول همکاری ام با آن شرکت بسیار از تجربیات ایشان که متواضعانه در اختیارم می گذاشتند آموخته بودم و به واقع تا به امروز، داشتن همکاری تا آن اندازه صادق و شفاف را تجربه نکردم.

اینها را گفتم، برای بیان خاطره ای از همان زمان که به تازگی برایم تداعی شد.

چندی پیش وقتی فنجانم را برداشتم و می خواستم چای بریزم. لیوان دیگری را هم برداشتم و برای رئیسم هم چای ریختم و به ایشان تعارف کردم. بسیار تشکر کرد. می خواستم از اتاقش بیرون بیایم که ذهنم فلش بک خورد به حدود ۱۲ سال گذشته. خندیدم و رو به رئیسم گفتم.

من همان کسی هستم که در سال های ابتدایی تجربه کاری ام وقتی یکی از همکاران که بسیار هم به گردنم حق داشتند مطلبی را با کلی بالا و پایین کردن این طور بیان کردند که ببخشید آقای … (مدیر شرکت) رودربایستی کردند و از من خواستند تا از شما یک خواهشی داشته باشم اگر جوابتان منفی هم باشد اشکال ندارد. گفتم: بفرمائید گفت: امکان دارد چون شما یک ساعت زودتر از بقیه همکاران به اداره می آیید، زحمت بکشید و فقط زیر سماور را روشن کنید، بقیه کارهایش را همکارمان ساعت ۹ انجام می دهد. من هم با کلی غرور جوانی، قیافه ام در هم رفت و قاطعانه گفتم: نه. چیزی نگفت و با ناامیدی رفت و دیگر این موضوع از جانب هیچ کسی مطرح نشد.

امروز که برای شما کاملا خودجوش چای آوردم. خاطره آن روز برایم زنده شد. با رئیس خندیدیم و از اتاقش بیرون آمدم.

تمام آنچه بیان کردم بهانه ای بود تا حرف اصلی ام را عنوان کنم.

در ابتدای تجربه کاری با غرور جوانی سعی داشتم جایگاه شغلی خودم را حفظ کنم و حالا پس از گذشت سال ها تجربه کاری آموخته ام؛ توجه به جایگاه شغلی اهمیت چندانی ندارد و شخصیت افراد به واسطه میز و صندلی و مدرک و هر چیز گذرا، بالا و پایین نخواهد شد. مهم است با توسعه شخصیت و موثر واقع شدن در محیط اطراف، گامی هر چند کوچک، برای روشنایی بخشیدن به مسیر پیش روی خود و اطرافیان برداریم.

 

 

عمیق ترین تجربیات کاری ام را مدیون همکارانی هستم که با بزرگیشان، بزرگ شدن و رشد مرا در طول زمان به ارمغان آوردند. بر این باورم سال های نخست کار یکی از تاثیر گذارترین و با اهمیت ترین مراحل در روند تجربه کاری و شغلی ماست.

داشتن نظم و انضباط کاری، اخلاق حرفه ای و به تعویق نینداختن کارها، پرهیز از غرض ورزی، به اشتراک گذاری اطلاعات و آموزش خالصانه به همکاران و حساسیت بر نحوه برخورد با ارباب رجوع و انجام کیفی امور وظیفه ای و زمینه ای در محیط کار را ریشه در یادگیری، مجاورت و مصاحبت با مدیران و همکاران عزیزم بخصوص در سال های ابتدایی اشتغال به کار می دانم.

تأملی بر آینده

استاندارد

گاهی دیدن همکاران بازنشسته، پرس و جو احوال، نحوه گذراندن زندگی شان و شنیدن صحبت ها و نصیحت هایشان برایم آموزنده است.

پدر یکی از همکاران که بازنشسته بود را در آسانسور دیدم. توصیه می کرد که دخترم از لحظات و حضورتان در محیط کار نهایت استفاده و لذت را ببرید. قدر کار کردن و بودن در محیط کار و مجاورت با همکارانتان، گپ و گفت و لحظاتی که در شرکت هستید را بدانید. بعد از بازنشستگی باید یک گوشه از خانه بنشینید.

خندیدم و گفتم: چشم حتماً. خداروشکر همکاران خوبی از جمله دختر شما را داریم و سعی می کنیم قدر لحظه هاتمان را بدانیم. اتفاقاً من هم چند وقتی است به این فکر می کنم چه کار می توانم بکنم تا پس از پایان کار در محیط شرکت، بتوانم دوران بازنشستگی بهتری را تجربه کنم؟

کلاً اگر به دوره میان سالی و پیری رسیدیم چطور می توانم آن مرحله از زندگی را به نحو مطلوب تری بگذرانم و از وقتم استفاده بهتری داشته باشم؟

انتظار جواب نداشتم. ایشان هم چیزی نگفتند و فقط اسمم را پرسیدند و بعد خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.

به این فکر کردم که نحوه زندگی کنونی ام، نحوه زیستن امروزم و نحوه  استفاده از فرصت ها و زمانم می توانند بر روی آینده پیش رویم تاثیر گذار باشند. در حقیقت طی کردن هر یک از مراحل متفاوت زندگی به صورت روندی است که تحت تاثیر مراحل قبلی است.

از لحظه بعد و از فردا و آینده خبر ندارم و قابل پیش بینی هم نیست که چه پیش خواهد آمد. با این حال باور دارم داشتن برنامه ریزی بلند مدت برای آینده می تواند مفید و یاری گر باشد.

با بالاتر رفتن سن و سال، دوست ندارم زندگی ام بی برنامه پیش برود. دوست ندارم روزمرگی داشته باشم یا اینکه دل خوش به چند مسافرت و گذراندن اوقاتم در کنار کسانی باشد که صرفاً جهت پر کردن اوقات با آنها باشم. دوست ندارم از بیکاری حوصله ام سر برود. دوست ندارم متوقع باشم یا منتظر اینکه دیگران جویای حالم باشند. دوست ندارم لحظات خوش، موفقیت ها، مهارت ها و رشدهایم منوط به گذشته باشد و در آینده صرفاً به خاطره گویی و مرور گذشته بپردازم.

شرایط متفاوت و غیرقابل پیش بینی است، با این حال آنچه را می توانم بیشتر باور کنم اثرگذاری عظیم ارزش ها، انتخاب ها، تصمیم هاو اولویت های ما بر فراز و نشیب روند زندگی است.

رضایت را به عنوان شاخصی در مناسب و مفید بودن تصمیمات و انتخاب ها می دانم. البته منظورم از رضایت به معنای راحتی و آسودگی خیال نیست. در هر انتخابی چالش هایی نیز پیش رو خواهد بود. اینکه بتوانیم در طول مسیر در حل مسائل پیش رو با از دست دادن انرژی و توان کمتر قدم برداریم و گله و شکایت و آه و ناله و شیون را چاشنی هر اقدام و حرکتی نکنیم می تواند از اثرات رضایت باشد. رضایت و خشنودی ای که از باورها و خواسته های قلبی و درونی ما نشأت می گیرد.

برای برنامه ریزی بلند مدت نیاز به تعمق و فکر کردن جدی تر است. فعلاً دو مورد از ترجیحاتم که دوست دارم وقت بیشتری برای آن ها بگذارم تا در آینده هم از اثرات مثبت آن ها بهره مند شوم، تلاش برای کسب مهارت و توانمندی در نوشتن و کتاب خواندن و یادگیری عمیق و اثربخش است.

تلطیف جبر محیطی

استاندارد
  • با جبر محیطی ای که خودمان هم در ایجاد آن بی تقصیر نیستیم، چه کار می کنید؟

گاهی بنا بر ملاحظات و عللی، شرکت و حضور در یک موقعیتی را قبول می کنیم که تقریباً قبل از حضور،  بی فایده بودن و اتلاف وقت را در آن شرایط می توانیم پیش بینی کنیم و حدس بزنیم.

می خواهیم خوش بین باشیم و با دید مثبت همکاری لازم را داشته باشیم. با این حال، شرایط به همان منوالی که حدس زده بودیم، پیش می آید.

در چنین شرایطی چه کار می کنیم؟

حرص می خوریم؟

غرولند می کنیم؟

احساس می کنیم در این موقعیت گیر افتادیم و گرفتار شدیم؟

احساس می کنیم به اجبار در این موقعیت شرکت کردیم؟

بخاطر حضور اجباری در چنین فضایی به زمین و زمان بد می گوییم؟

تجربه من این بود.

اینبار کمتر حرص خوردم و به نحو دیگری عمل کردم. موقعیت و شرایط را بررسی کردم. وقتی مطمئن شدم موضوع کاملاً بی ارتباط با موقعیت و بی اثر در محدوده یادگیری ماست و هر چقدر هم بخواهم گوش بسپارم چیزی عایدم نخواهد شد.

خودکار را به دست گرفتم و از دفترچه یادداشتی که به همراه داشتم برای نوشتن استفاده کردم. البته این بار این نوشتن شامل یادداشت برداری از مباحث مطرح شده در کلاس نبود. صد البته که یادداشت برداری از جملات و صحبت های آموزنده و مفید بسیار هم لذت بخش است و عادتی نیکوست.

در ابتدا قصد داشتم در خصوص موضوعی بنویسم تا بتوانم در وبلاگم منتشر کنم اما بخاطر عوامل محیطی نتوانستم تمرکز کافی را داشته باشم. پس شروع کردم به برون ریزی ذهنی جهت کنترل احساس و هیجانات ناشی از خشم و ناراحتی.

تاثیر خوبی داشت. آرام تر شده بودم. بعد هم اینترنت گوشی موبایل را روشن کردم و در  آن محدوده زمانی به خوانش در سایت و وبلاگ هایی پرداختم که در اثنا آن مطالب مفید، آموزنده و سازنده ای نگاشته شده بود. چند تا اسکرین شات از نکات آموزنده گرفتم که البته بعد متوجه شدم، بهتر بود بجای اسکرین شات، از آن پاراگراف ها یادداشت برداری یا رونویسی می کردم.

در آن شرایط، فیزیک و جسمم در آن فضا حضور داشت و ذهنم در فضای مورد نظرش در راستای خواسته ها و اولویت های مهم تر به پیش می رفت.

به این شکل سعی کردم به مقابله با جبر محیطی بپردازم.

نوشتن به همراه یک نوجوان

استاندارد

نوشتن و بخصوص مطالعه کردن را اغلب در محیطی آرام و ساکت انجام می دهم.

وقتی محیط ساکت باشد، معطوف شدن بر کلمات، انتخاب واژ ه ها و ترکیب آنها با هم و ساختن جملات و پاراگراف ها به شکل منسجم تر صورت می پذیرد.

داشتن تمرکز و توجه در حین نوشتن باعث می شود جملات را سلیس و روان بیان کنم.

با این حال محیط آرام و ساکت همیشه مهیا نیست و چه بسیار پیش آمده که نوشتن را به دلیل شلوغی محیط به تعویق انداختم و آن روز را به دلیل ایجاد اختلال در عادت به نوشتن، با احساس گناه سپری کردم.

تصمیم گرفتم در مواقعی که محیط برای انجام عادت های مورد علاقه ام مهیا نیست به سهم خودم اقدامی انجام دهم.

طی روزهای اخیر، ساعات بسیاری را با برادرزاده نوجوانم همراه بودم. قصد داشتم نوشتن بر روی کاغذ را انجام دهم. فکری از ذهنم گذشت. به او پیشنهاد کردم همراه من شروع به نوشتن کند. از او خواستم قلم و کاغذی بیاورد و در ارتباط با موضوعی که اعلام می کنم هر آنچه دوست دارد بنویسد.

از یک سو، انتظار نداشتم استقبال کند. از سوی دیگر، به دلیل علاقه و ارتباط عاطفی ای که داشتیم امیدوار بودم بپذیرد. دیدم از اتاق بیرون رفت. سپس با  قلم و کاغذ در دست اعلام آمادگی کرد و  با لبخند کنارم نشست تا موضوع را بیان کنم. هر دو مشتاقانه شروع کردیم به نوشتن و پس از اتمام، متن های نوشته شده را برای یکدیگر خواندیم.

بسیار شگفت زده شدم فکر نمی کردم بتواند به آن زیبایی بنویسد. در واقع با توجه به نوجوانی خودم، خودمحورانه تصور می کردم او هم در زمینه نوشتن ضعیف باشد و از انجام این کار طفره رود.

به هر حال در نهایت، بسیار تحسینش کردم.

با خوشحالی به طرف والدین رفت. شنیدم که توضیح داد با پیشنهاد عمه، شروع به نوشتن کرده است. سپس با غرور و اعتماد به نفس بالا، هر آنچه نوشته بود را در حضور جمع با صدایی رسا قرائت کرد.

در مجاورت طبیعت

استاندارد

آنچه در مجاورت با طبیعت حس کردم.

آسمان چادر سیاه بر سر کشیده و ستاره های درخشان و چشمک زن را در بر گرفته است. در نیمه شب، نگاه به آسمان مملو از ستاره، حیرت آور است.

راه رفتن در جاده، مشاهده انبوه درختان سرسبز و نگریستن به شالیزارها که با وزش باد، به طرز اعجاب انگیزی مواج می شوند.

به جریان آب، به آواز پرندگان و نغمه سرایی جیرجیرک ها گوش سپردیم.

شستن دست ها با آبی خنک که طراوت و تازگی را روانه وجودمان کرد.

با وزیدن هر نسیم، رقص شور انگیز برگ های درختان با آهنگی از سرمستی، گوش را نوازش می دهد.

چه خوب که کفش ها را از پا در آوریم و قدم زدن بر روی چمنزار را حس کردیم، خیسی چمن ها و خشکی و زبری علف های اطراف را لمس کردیم.

بعد از مناجات با یکتا خالق هستی، آماده حرکت شدیم. قدم زدیم و گام برداشتیم و چشم به آسمان ابری دوختیم. انگار ابرها اجازه نمی دادند بالا آمدن خورشید را نظاره گر باشیم. برگشتیم و در میانه راه ناگهان از رستاخیز آهسته خورشید، چشمان مان روشن گشت. آفتاب آهسته، آرام و با ابهت بر پهنه آسمان ساطع شد. عجب طلوع بی نظیری را به تماشا نشستیم.

دیدن آزادی و رهایی، در جست و خیز و شنای قورباغه ای کوچک بر سطح آب، که دقایقی پیش در دست پسر بچه ای محبوس شده بود.

راه رفتن با دلهره و فائق آمدن بر اضطراب، با اعتماد به طبیعت و همراه شدن و قدم برداشتن بر تنه درختانی که بر بستر رودخانه پل نجات شده بودند.

تقویت حواس پنج گانه

استاندارد

توجه به حواس پنج گانه و تقویت آنها از طریق استفاده و بکارگیری شان با استمداد از طبیعت، باعث شده  درک و تجربه ملموس تری را بدست آورم.

در پیاده روی های عصرانه که گه گاه انجام می دهم. با دست کشیدن بر برگ های درختان و گل هایی که در مسیرم قرار دارند به حس لامسه توجه می کنم. همچنین با راه رفتن در فراز و نشیب جاده به پاهایم حس لامسه  را یادآوری می کنم.

با گوش سپردن به صدای پرندگان، صدای وزش باد در میان برگ های درختان و شنیدن صدای رودخانه، حس شنوایی را مورد توجه قرار می دهم. همچنین گوش دادن به موسیقی و توجه به آهنگ ها و صداهای متفاوتی که در کنار یکدیگر تلفیق شده اند تا یک اثر دلنشین تولید شود، حس شنوایی را نوازش می دهد. بالاخص وقتی سعی کنیم اصوات مختلف را از یکدیگر تفکیک کنیم.

مشاهده و دیدن طبیعت پیش رو، دیدن گربه ها، پرندگان و حشرات ریز و درشت و نگاه کردن به فضای سر سبز که پوشیده از چمن، شمشاد و درختان و پوشش های گیاهی متفاوت در طول مسیر، حس بینایی ام را تلطیف می کنند.

حس بویایی را با بوییدن عطر گل های یاس که به رنگ های سفید و زرد نمایان شده اند، مورد توجه قرار می دهم و با توقف در مسیر پوشیده از گل ها و  پر کردن مشامم از عطر دل انگیز گل های بهاری، بر روی حس بویایی متمرکز می شوم.

برای حس چشایی هم می توان از طبیعت مدد گرفت که البته در هر جایی امکان پذیر نیست. نوشیدن آب گوارایی که در مسیر رودخانه یا در چشمه ای زلال جاری است.

طبیعت را با تمام حواس مان می توان در آغوش گرفت و آرام شد.

روز شکرگذاری

استاندارد

سکانس اول:

یکی از دوستان عزیزم که به تازگی مشغول عکاسی شده، عکسی زیبا از منظره برفی به همراه قندیل های آویزان برایم فرستاد. از او تشکر کردم و گفتم: امسال خیلی برف ندیدم، از دیدن عکست واقعاً لذت بردم.

سکانس دوم:

صبح برای رفتن به اداره می خواستم از خانه بیرون بیایم که یاد صحبت برادرم افتادم که گفته بود فردا هوا سرد می شود. دوباره برگشتم و شال گردنم را برداشتم و راه افتادم. در حیاط را که باز کردم متوجه شدم زمینی کمی خیس شده، فکر کردم باران می آید دستم را که با دستکش پوشانده بودم به سمت آسمان گرفتم و دانه های ریز برف را که حالت تگرگ داشت دیدم بسیار شگفت زده و خوشحال شدم. با شادی بسیار دستم را به سمت آسمان می گرفتم، دستم پر از برف شد، سپس در آغوش کشیدم و در تمام مسیر، خدارا شکر کردم، گاه صورتم را رو به آسمان می گرفتم تا با تمام حواسم وجود برف این نعمت الهی را بطور کامل لمس کنم.

امروز دیر آمدن ماشین و با تاخیر رسیدن به اداره به هیچ عنوان استرس و نگرانی برایم ایجاد نکرد. قسمت دیگری از مسیر را برای رفتن به اداره پیاده روی کردم، قدم های آهسته با چشمانی باز به اطرافم نگاه می کردم و دانه های ریز برف به همراه باد با سرعت و شدت محیط اطراف را سفیدپوش کرده بودند. وقتی به اداره رسیدم شبیه آدم برفی شده بودم، از شدت سرما دستم درد گرفته بود اما این درد برایم شیرین بود، با خنده و صدایی پر از نشاط و انرژی، به همکاران سلام و صبح بخیر گفتم و روزی متفاوت را شروع کردم.

سکانس سوم:

عکس هایی از محوطه شرکت گرفتم تا این لحظات زیبا را با تمام دوستان نازنینم به اشتراک بگذارم.

غیرمنتظره

استاندارد

وقایع و رویدادهایی که کمتر اتفاق می افتند گاهی تاثیر بزرگتری بر روی ما دارند.

تا چندی پیش تقریبا از صدای زنگ تلفن خاطره بدی بخاطر نداشتم. شنیدن صدای زنگ تلفن، برایم نشانگر این بود که یک دوست یا آشنایی جهت احوالپرسی، انجام کاری، دعوت به مهمانی تماس گرفته است. این پیش زمینه ها مرا در یک شرایط مطلوب و عادی کالیبره کرده بود. اما به مرور زمان قوهای سیاه هم خودشان را نشان می دهند.

وقتی که با خوشحالی جوابگوی تماس یک دوست بودم و متوجه لحن بغض آلود و گریه اش شدم و یا زمانیکه انتظارش را نداشتم و خبر بدی دریافت کردم. این اتفاقات هر چند نادر بودند، تاثیر بزرگی بر روحیاتم داشتند.

مثل امروز که با شنیدن صدای زنگ تلفن در ابتدای صبح، با نگرانی به تلفن جواب دادم. خواهرم بود گفت: معصومه از پنجره بیرون رو نگاه کردی؟ برو پنجره رو باز کن. هوا سرد بود و بارش مخلوطی از برف و بارون رو دیدم. نفس راحتی کشیدم و خدا رو شکر کردم.

احساس امنیت ابدی و جاودانه نیست، بایستی آماده دیدن قوهای سیاه هم باشیم و از جهتی شکننده نباشیم.