عبور کردن از ارزش با مقایسه کردن

استاندارد

دن اریلی در فصل اول کتاب “نابخریهای پیش بینی پذیر” به بحث نسبیت و مقایسه کردن پرداخته است.

وقتی هدف از کاری که می خواهیم انجام دهیم را به فراموشی می سپاریم یا وقتی احساساتی و هیجان زده می شویم یا وقتی عزت نفس کافی نداریم یا وقتی ارزش گذاری نکرده ایم و سلسله مراتب ارزش های خود را به صورت دقیق نمی دانیم یا وقتی به خودمان زحمت فکر کردن را نمی دهیم یا وقتی عادت کردیم به محیط و دنیای اطراف مان از زاویه دید بسته و همگرا نگاه کنیم.

هر یک از موقعیت ها و شرایط بالا را داشته باشیم احتمالا برای حل مسئله پیش روی مان به مقایسه می پردازیم. مقایسه ای که گاه می تواند بسیار مخرب باشد و در نهایت تصمیم اشتباه بگیریم.

با بررسی دقیق و توجه و دقت نظر بیشتر و پرهیز از تصمیم گیری در لحظه ای که دارای احساسات و هیجانات بالایی هستیم و به نوعی متوقف شدن و سپس فکر کردن، به قول دن اریلی گسترده اندیشی و وسیع کردن منظره پیش رو به احتمال قوی می توانیم تصمیم مناسب تری را اتخاذ کنیم.

مصداق این مقایسه کردن ها و تصمیم ها و انتخاب های اشتباه را من هم بسیار تجربه کردم، وقتی نیاز و هدف مدنظر خود را نمی دانیم یا آنرا گم می کنیم. مثلاً خرید های بی حساب از حراجی ها، خرید مازاد بر مصرف به دلیل وجود تخفیف یا اشانتیون که بر روی یک محصول وجود دارد.

مقایسه وضعیت توسعه فردی خود با اطرافیان ممکن است به عدم رضایت از عملکرد خود و یا به رضایت بیش از حد از عملکرد خود منتهی شود. هر دو حالت نتیجه نداشتن استراتژی در تصمیم گیری و ضعف در شناسایی اهداف می باشد. وقتی هدف داشته باشیم و بر اساس ارزش ها و باورهایمان برای بهبود و تقویت وضعیت فردی خود گام برداریم، هر لحظه با در نظر گرفتن آن هدف به عنوان یک ستاره قطبی جهت حرکت مسیر را در پیش می گیریم و میزان بهره برداری از وقت و انرژی را در جهت نزدیک شدن به اهداف مان تعقیب می کنیم.

لحظه نگار: تشویق به صبحانه خوردن

استاندارد

حتماً این ضرب المثل را شنیدید که “صبحانه را تنها بخور، ناهار را با دوستت بخور و شام را بده به دشمنت” اما شاید جالب باشد که بگویم من گاهی برعکس آن عمل می کنم. یکی از عادت های غذایی که هر چند وقت یکبار به هم می خورد عادت به صبحانه خوردن است. اصولا ترجیح می دهم اگر قرار باشد یک وعده غذایی حذف شود وعده صبحانه باشد.

البته اگر صبحانه گرم مثل املت یا عدسی بود دست رد به سینه اش نمی زدم. یکی دیگر از مشوق هایم برای خوردن صبحانه، همراه شدن و حضور در جمع خانواده یا دوستان است. همچنین متوجه شدم شاید علت تنبلی ام در خوردن صبحانه به نوع آن مرتبط است یعنی مشکل از نوع خوراک هایی است که برای وعده صبحانه در نظر می گیرم و بهتر است آنرا با خوراکی هایی که بیشتر به آن میل دارم جایگزین کنم. مدتی بود که با پنیر روزانه ارتباط خوبی پیدا کرده بودم اما پس از مدتی تکراری بودنش دوباره اشتیاق خوردن صبحانه را در من کم کرد.

به تازگی پنیر لاکتیکی را برای صبحانه انتخاب کردم که تا این لحظه نظر مثبتی روی آن دارم. همچنین وجود رنگ های متنوع نیز می تواند اشتهایم را برای خوردن صبحانه تحریک کند. مثلا همراه شدن سبزیجات،  گوجه فرنگی، خیار و گردو مخلفاتی است که بشقاب صبحانه را جذاب تر می کند.

با همه ی این تفاسیر باز هم می توانم بگویم صرف نظر کردن از وعده صبحانه برایم راحت است و وابستگی چندانی به آن ندارم، مگر اینکه جذابیتی برایم داشته باشد. بالاخره برای صبحانه خوردن و داشتن تغذیه مناسب هم تنوع و تغییر نیاز است😉

این هم تصویر یک صبحانه دوست داشتنی در یک روز سرد پاییزی به میزبانی من در اداره، کلی برای درست کردن آن از چند روز قبل استرس داشتم و مدام سعی می کردم خلف وعده کنم، اما امان از همکاران پیگیر😉

 

اثر مرکب، آغاز جهشی در زندگی

استاندارد

“اثر مرکب” عنوان کتابی از دارن هاردی، ناشر و دبیر تحریریه ی مجله ی موفقیت می باشد.

مطالعه صفحه به صفحه کتاب برایم با شور و شوق و تجدید خاطره بسیار، همراه بود. با مطالعه این کتاب، دروس مختلف متمم از جمله توسعه مهارت های فردی  برایم مرور شد و همچنین در بخش های مختلف کتاب، آموزه های ارزشمند آقا معلم  که در طول این سال ها به شکل های مختلف از ایشان خوانده یا شنیده بودم، تداعی شد.

در فصول ابتدایی این کتاب، به مباحثی با عنوان “انتخاب ها”، “عادت ها” و “تکانش” پرداخته شده است.

چند جمله ی منتخب از این فصول:

“انتخاب ها ریشه ی هر کدام از دستاوردهای شماست.

انتخاب های تان شما را می سازند.

تصمیم بگیرید که صد درصد مسئولیت زندگی تان را برعهده بگیرید و کنترل زندگی تان را به دست بگیرید.

عادت های بد و تخریب کننده را ریشه کن کنیم و جای شان عادت های جدید، مثبت و سالم بکاریم.

نتایج و پیامدهای قطعی و مثبتی که می خواهید در زندگی تان تجربه کنید، نتیجه ی انتخاب ها و کارهای هوشمندانه ایست که مدام تکرار شده اند.”

با مطالعه ی این فصل ها، مبحث میکرو اکشن ها که بارها آقامعلم اهمیت آنرا گوشزد کرده بود، دوباره پیش رویم آمد. همچنین مجموعه محتوایی که با عنوان “با متمم تا عید نوروز” در روزنوشته ها بیان شده بود برایم تداعی شد.

در فصل پنجم کتاب با عنوان “تاثیرات” به بررسی نوع ارتباطات و محتواهای مصرفی و محیط اطراف ما می پردازد که می توانند بر چگونگی کیفیت زندگی بسیار اثربخش باشند. یاد این جمله از آقامعلم افتادم. “هیچ کس از متوسط اطرافیانشان بالاتر نمی رود”

در فصل ششم کتاب با عنوان “شتاب بخشی”  دارن هاردی به تلاش های اضافی بعد از انجام بهترین تلاش ها تاکید دارد و همچنین توصیه می کند در هر جنبه از زندگی بیش از آن چیزی که از ما انتظار می رود، انجام دهیم و ظاهر شویم. مطالعه این فصل هم، برای من تداعی گر خاطرات و صحبت های آقامعلم بود، در روزنوشته ها در قوانین زندگی من به این موضوع اشاره داشتند که “فقط یک گام بیشتر بردارید.”

به این باور رسیدم بکارگیری و عمل به کلیه نکات ریز و در عین حال دقیق و مفیدی که در  این کتاب پیشنهاد شده است، می تواند در بلند مدت تاثیر شگفتی را بر مسیر پیش رویمان قرار دهد.

فعالیت موثر در محیط کار

استاندارد

تغییر یافتن و حرکت تدریجی رو به جلو، نه تنها در مسیر زندگی بلکه در بستر کار نیز می بایستی اتفاق بیفتد. از روز اولی که در یک شرکت مشغول به کار می شویم مناسب است به فکر یادگیری و افزایش مهارت های شغلی خود باشیم. ارتقاء شغلی صرفاً منوط به گذر زمان نخواهد بود، داشتن مهارت و تغییرات مثبت تدریجی که در مسیر شغلی می گذرانیم مولفه مهم تری برای ترفیع و ارتقاء شغلی محسوب می شود.

یکی از دوستان عنوان می کرد که در گذشته در محیط کار بسیار فعال و پر انرژی بوده و اکثر کارهای اداره با نظارت او صورت می پذیرفته، زمانیکه این صحبت ها را می شنیدم. فعالیت بسیار کم و انگیزه و انرژی کمی را در فعالیت های شغلی اش شاهد بودم. به این ترتیب در ابتدا برایم غیر قابل باور بود. وقتی از سوی سایر افراد نیز مورد تائید بودن این موضوع را شنیدم، تعجب کردم.

پس چرا در حال حاضر میزان فعالیت سازنده و مفید در ایشان کاهش یافته است.

او عنوان کرد که مجموعه قدردان زحمت ها و فعالیت هایش نبوده و سایرین به واسطه حمایت و رابطه داشتن، توانستند به ارتقاء شغلی دست پیدا کنند. روی این موضوع فکر می کردم که متوجه شدم از آن دوره طلایی مربوط به گذشته، بسیار دور شدیم. با او صحبت کردم و عنوان کردم که از آن زمان تا امروز حدود ۲ سال ایشان به دلیل مرخصی زایمان در شرکت حضور نداشتند و پس از آن هم به دلیل داشتن فرزندان کوچک و رسیدگی به آن ها، در شرکت به صورت نامنظم حاضر می شده و در نهایت روند نامناسبی از زیاد شدن مرخصی ها و مشارکت کمتر در فعالیت های شغلی، بی انگیزه شدن، شکل گرفته بود که  به عدم تغییر در جایگاه شغلی اش تا امروز منجر شده است.

البته منکر دیدن رشد و ارتقاء شغلی در سطوح مختلف سازمان به واسطه رابطه بازی نیستم. با این حال باور دارم یادگیری مداوم ، فعالیت منظم و مستمر و انجام  به موقع و صحیح امورات محوله شغلی، انجام کار به بهترین شکل و با کمترین اشتباه و تلاش برای موثر واقع شدن در هر جایگاه شغلی ای که واقع هستیم بالاخره به ثمر خواهد نشست. بی اخلاقی های دیگران نمی تواند مجوزی برای کم کاری ما باشد و بهتر است به سهم خود و بی هیچ معامله و توجیهی، مسئولیت امورات شغلی را به بهترین نحو بر عهده بگیریم.

سهم ورزش در برنامه روزانه

استاندارد

آیا نرمش و ورزش جایگاهی در برنامه روزانه تان دارد؟

مدتی بود که نرمش کردن جزو عادت هایم شده بود و اکثر روزها قبل از رفتن به اداره نیم ساعت نرمش صبحگاهی داشتم. یک پومودور نرمش که انجام حرکت هایی بر روی سر، گردن، شانه ها، مچ دست، پاها و کمر را شامل می شد. پس از مدتی تکراری شدن این روند، احساس کردم انگیزه و رغبت کمتری برای انجام نرمش دارم و خلاصه به مرور این عادت کمتر شد.

با توجه به  نوع کار و سبک زندگی ام که پشت میز نشینی بسیار و تحرک کمتری دارم. در برنامه ریزی های هفتگی یا ماهیانه دوباره تصمیم گرفتم زمانی را برای ورزش کردن ایجاد کنم. نرمش صبحگاهی را یک روز در میان و در روزهای فرد انجام دهم و روزهای زوج را که با اتوبوس تا اداره می روم، می توانم مسیر کوتاهی را تا رسیدن به اداره پیاده روی داشته باشم. یک روز در هفته را هم به شنا کردن اختصاص دادم، به نوعی برای ورزش کردن تنوع ایجاد کردم😉

به تازگی با همکارم که محل سکونتش به ما نزدیک است، قرار گذاشتیم تا روزهای فرد که با ماشینم تا منزل می رویم. از منزل ما تا محدوده منزل ایشان را پیاده روی داشته باشیم و از میانه راه او به سمت مسیر خودش و من هم به سمت منزل برگردم. همین تصمیم باعث شده تا عادت پیاده روی را هم به عنوان یک عادت مثبت در برنامه روزانه ام بیشتر کنم. ۵۰ درصد مسیر را با یک همراه و ۵۰ درصد مسیر را به تنهایی جمعاً به مدت نیم ساعت پیاده روی می کنم.

همچنین در محل کارم، برای رفتن به ناهارخوری از میان دو سالن پذیرایی که یکی از آنها پایین ساختمان اداری ماست و سالن دیگر که حدود ۱۰ دقیقه با ما فاصله دارد، سالن دوم را انتخاب کردم که توفیق می شود تا در میانه روز هم حدود ۲۰ دقیقه (رفت و برگشت) تحرک و پیاده روی داشته باشم.

در نهایت حالا جمعاً یک تا یک و نیم ساعت از زمان روزانه ام را به ورزش کردن اختصاص دادم.

تن زنده والا به ورزندگی است       که ورزندگی مایه ی زندگی است

به ورزش گرای و سرافراز باش     که فرجام سستی سرافکندگی است

    ز ورزش میاسای و کوشنده باش    که بنیاد گیتی به کوشندگی ست…   

                                                                                                                          “ملک الشعرای بهار”

کمبود زمان یا هرز رفتن زمان

استاندارد

در حال مطالعه کتاب “اثر مرکب” اثر دارن هاردی هستم. هر گاه شروع به مطالعه آن می کنم، به واقع با توجه بسیار جذب آن می شوم. تقریباً در هر صفحه ای از این کتاب جملات آموزنده بسیاری به چشمم می خورد. از جهتی خوشحال هستم که آنچه تا اینجای کتاب مطالعه کردم را در طول سه سال همراهی با متمم به خوبی آموخته بودم و در طول مسیر زندگی تقریباً به نسبت خوبی بکار گرفته ام.

در فصل های ابتدایی این کتاب بیش از هر چیزی به بحث گام های کوچک و میکرو اکشن ها پرداخته شده است. همچنین بر زندگی آگاهانه و پذیرش کامل مسئولیت در ارتباط با تصمیم ها و انتخاب ها تاکید دارد.

گاهی پیش آمده که با افرادی روبرو شده ام که از کمبود وقت و کمبود توان و انرژی خود برای رسیدگی به امور جاری و زندگی شخصی صحبت می کنند. سعی کرده ام با توجه به شناختی که از طرف مقابلم دارم برخی از موارد را به  دوستانم یادآور شوم.

از جمله اینکه صحبت کردن های بیش از حد (پر حرفی) و گاه بی فایده از هر دری می تواند بیشتر منجر به کاهش انرژی شود یا  قرار گرفتن در معرض اخبار منفی و یا اصلاً اخبار واقعی ناخوشایند، برای دوستانی که در حال حاضر شاید زندگی شان در یک بحران قرار گرفته اند، می تواند موجب ناامیدی، توقف و از دست رفتن انرژی بیشتر شود.

پیشنهاد کردم حتی صحبت کردن هایشان را هم مدیریت کنند و در مواقع ضروری به اندازه مناسب به مکالمه بپردازند یا اینکه بجای گوش سپردن به اخبار منفی، می توانند در گروه هایی عضو شوند که حداقل در رابطه با موفقیت و شادی و پیشرفت افراد مختلف در سفر زندگی تولید محتوا می کنند یا مطالعه و شنیدن تجربه ی موفق افرادی که مشکل مشابه آنها را دارند یا اینکه با دوستانی بیشتر در ارتباط باشند که در اکثر مواقع آنها را خوش خلق و سرشار از انرژی مثبت می بینند، مراوده با این افراد حداقل منجر به تلطیف روحیه و امیدوار شدن برای گام برداشتن و حرکت کردن در جهت حل مسائل یا کاهش مشکلات پیش روی آنها می شود.

به نظرم یکی از مشکلات اصلی ما نادیده گرفتن، از دست دادن و هرز رفتن زمان و فرصت های پیش رویمان است نه کمبود وقت و زمان. من به معجزه برداشتن گام های کوچک منظم، مستمر و دائمی کاملا باور دارم و آنرا به عنوان یک مدل ذهنی مفید برگزیده ام.

تجربه عمیق یا سطحی

استاندارد

نوشتن این پست، در اثر مشاهده یکسری رزومه های شغلی و ادعای افراد به باتجربه بودن به ذهنم رسید. 

  • با شنیدن کلمه تجربه چه مفهومی در ذهن ما شکل می گیرد؟
  • آیا صرفاً برخورد با رویدادها یا حضور در یک موقعیت هم نوعی تجربه حساب می شود؟
  • تجربه با دانش و آگاهی چقدر در ارتباط و همسو می باشد؟

در این نوشته صرفاً تلاشم بر این است تا تفاوت تجربه سطحی و تجربه عمیق را مختصر و کوتاه، بر اساس ادراک شخصی ام تشریح کنم. همانگونه که در متمم هم به مفهوم تجربه پرداخته شده، تجربه می تواند بر اساس میزان درگیر شدن فرد محاسبه شود. به نظر من،  مجموعه عواملی مانند مدت زمانی که شخص به یک فعالیت اختصاص داده، سطح کیفیت عملکرد و میزان دستیابی به شناخت و آگاهی که نسبت به جزئیات آن فعالیت بدست آورده است،  را می توان به عنوان یک تجربه قلمداد کرد.

در اینجا برای وضوح و شفافیت موضوع مورد نظرم مثال های فرضی را بیان می دارم.

-فرض کنیم مدیری که به مدت یکسال در یک شرکت مشغول به فعالیت بوده است. با عنایت به سطح و جایگاه شغلی، نوع تجربه ای که یک مدیر در یک سال بدست می آورد در مقایسه با تجربه یک کارمند که در قسمت محدودی از شرکت مشغول بکار می باشد، می تواند مبسوط تر باشد. همچنین بدیهی است میزان گستردگی و عمق تجربه کاری آن مدیر می تواند بسیار بیشتر از یک کارمند باشد.با این حال آیا او می تواند مدعی شود که آن مجموعه را به طور کامل شناخته و نسبت به کلیه امورات تحت نظارت شرکت تسلط کامل دارد؟

-تصور کنیم یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای را شروع به مطالعه می کنیم و وقتی ۵۰ تا ۱۰۰ از آنرا خواندیم، نمی توانیم مدعی شویم که مفهوم کلی کتاب را متوجه شده ایم. ما فقط در مجاورت با آن قرار گرفتیم و برای دستیابی به ادراک بهتر لازم است کل آنرا مطالعه کنیم و چه بسا به مرور مجدد نیز نیاز باشد تا فاصله میان خواندن و آگاهی نزدیک تر شود.

-یا فرض کنیم تجربه مادر شاغل با مادر خانه دار، بالتبع نوع ادراک هر فردی با عنایت به عوامل مختلف می تواند بسیار متفاوت از دیگری باشد. مادر خانه دار هر روز در ارتباط نزدیک با فرزند می باشد و نظارت مستقیم دارد و در همین راستا مادر شاغل با سپردن فرزندش به مهدکودک و نظارت از راه دور و به صورت غیر مستقیم، ادراک بسیار متفاوتی از فرزند دارد. شاید شناخت مادر خانه دار به نسبت مادر شاغل عمیق تر باشد و مسائل گسترده تری را در رابطه با بچه داری کسب کرده باشد.

تجربه عمیق یک روند را در بر می گیرد و تجربه سطحی مواجهه با یک رویداد.

تجربه عمیق مملو از ظریف کاری، ریز ه کاری ها و جزئیات است و تجربه سطحی می تواند اشاره به یک کلیت باشد.

تجربه عمیق می تواند پایه اساسی و قابل اعتمادی باشد که بر آن تکیه کرد و تجربه سطحی می تواند گاه صرفاً یک ادعا باشد.

 

 

 

چگونگی مطالعه اثربخش کتاب

استاندارد

در این پست قصد دارم تجربیات شخصی ام را در حین مطالعه کتاب به اشتراک بگذارم.

  • چگونه به مطالعه کتاب می پردازید؟
  • در طول روز چه مدت زمانی را به مطالعه کتاب اختصاص می دهید؟
  • آیا مطالعه کتاب را تبدیل به یک عادت کرده اید؟
  • چه کارهایی می توانیم انجام دهیم تا از مطالعه کردن لذت ببریم و مطالعه موثرتری داشته باشیم؟

محتوای مفید یکی از کلیدی ترین عوامل در روند مطالعه کردن می باشد و  نوع محتوا می تواند انگیزه ای باشد برای جذب شدن به سمت مطالعه و کتاب خوانی. برای اینکه بتوانیم در بلند مدت از مطالعه کتاب لذت ببریم و از فواید آن بهره مند شویم مناسب است هر فردی با توجه به علاقه، نیاز و دغدغه هایی که دارد به جستجوی محتوای مفید برود.

وقتی مطالعه کتاب یا مطالعه در فضای دیجیتال را انجام می دهیم به تناسب نیاز و علاقه مندی مان می توانیم از آن لذت ببریم. محتوایی که با نیازهایمان همسو نیست و شاید صرفاً به دلیل پرفروش بودن یا بازاری بودن اقدام به خرید یا مطالعه آن می کنیم، احتمالا راهگشا نخواهد بود و چه بسا شوق مطالعه و یادگیری را در وجودمان کم فروغ کند.

با توجه به اولویت ها و پیگیری اهداف مختلف و با توجه به اینکه اغلب مطالعات و یادگیری ام در فضای دیجیتال خلاصه می شد، مطالعه کتاب را به آخر هفته موکول می کردم و یا به صورت نامنظم به آن می پرداختم. مجاورت با دوستان کتاب خوان، محرکی شد تا عادت به مطالعه کردن را جدی تر پیگیری کنم. پس در ارتباط بودن با دوستان کتاب خوان هم می تواند یکی از عوامل موثر در ایجاد عادت به مطالعه کردن باشد.

تجربه اخیرم برای مطالعه کتاب این بود که کتاب های خوانده نشده را فهرست کردم و تعداد صفحات هر یک از آنها را یادداشت کردم و سپس محاسبه و برنامه ریزی کردم که تا پایان سال آنها را مطالعه کنم. به این شکل یک هدف بزرگ داشتم که شامل مطالعه چندین کتاب بود و برای دستیابی به این هدف سعی داشتم مقدار بیشتری مطالعه کنم، به جهت حفظ عزت نفس و لذت بردن از این عادت، با میکرواکشن مطالعه ۳۰ صفحه کتاب در حال اقدام به مطالعه منظم و روزانه تا حصول نتیجه موثر هستم.

برای اینکه بر روی تعداد صفحات متمرکز نشوم قبل از مطالعه با گذاشتن یک علامت یا نشانه، مقدار آنرا مشخص می کنم و سپس با تمرکز بر روی محتوا، مطالعه کتاب را آغاز می کنم.

شاید در ابتدای مطالعه کتاب و به قول آقا معلم عزیز موقع Take Off کمی دچار خواب آلودگی شوم که برای مقابله با آن و به جهت متمرکز شدن همزمان با مطالعه کردن شروع به راه رفتن می کنم. برای من این روش موثر بوده و توانستم چند دقیقه بعد با توجه بیشتر به مطالعه کتاب ادامه دهم.

در حین مطالعه کردن هم به خط کشیدن یا هایلایت کردن جملاتی که برایم آموزنده است می پردازم.

برای تثبیت و به خاطر سپردن و یادگیری موثر از محتوای کتابی که در حال مطالعه آن هستیم، تجربه ای که شاید بخاطر محدودیت (کتاب امانت گرفته شده) از آن بهره مند شدم، تجربه یادداشت برداری بود. وقتی در حال مطالعه کتاب هستم با در اختیار داشتن چند برگه سفید، از محتوای مفید کتاب یادداشت برداری می کنم. همچنین هر آنچه برایم همزمان با مطالعه کتاب تداعی می شود را یادداشت می کنم و به این شکل ارتباطی میان یادگیری جدید و تجربه های گذشته برقرار می کنم.

 صحبت کردن با دوستان در خصوص مطالب جالبی که در حین مطالعه کتاب، یادگرفته و آموخته ام هم راه دیگری است که گاهی از آن استفاده می کنم و بسیار برایم اثربخش است. روش دیگر اینکه از طریق نوشتن و وبلاگ نویسی هم سعی می کنم آموخته ها و نکات مفید و جالب را پس از پایان مطالعه کتاب با دوستان عزیزم به اشتراک بگذارم.

تجربه شاهین کلانتری عزیز یعنی مطالعه چند صفحه یا پاراگراف از چند کتاب متفاوت هم برایم لذت بخش بوده و گاهی به این شیوه عمل می کنم.

راستی شما برای مطالعه موثرتر کتاب به چه شیوه ای اقدام می کنید؟

روز گردهمایی از نگاه من

استاندارد

از لحظه ای که آقا معلم عزیز اعلام کردند که قصد برگزاری گردهمایی را دارند به قدری خوشحال و هیجان زده شدم که به معنای واقعی کلمه لحظه شماری می کردم برای رسیدن روز دیدار با دوستان و عزیزانی که اکثر لحظاتم را با آنان سپری می کردم.

هر موقع به سایت گردهمایی توسعه مهارتهای فردی مراجعه می کردم به تعداد روزهای مانده به روز دیدار نگاهی می انداختم تا اینکه عدد روزهای باقیمانده دو رقمی و نهایتاً تک رقمی شده بود. دل تو دلم نبود، از شدت خوشحالی و هیجان به احساس استرس رسیده بودم.

خوشحالی و حس و حالم را اطرافیانم، از ظاهر و از چشمانم می خواندند و آنها هم برای همدلی با من پیگیر بودند که مثلاً چند روز دیگر مانده؟ و آخرین محبت هاشون هم این بود که می دونیم روز گردهمایی حسابی مشغولی بعداً برامون همه چیز را تعریف کن.

بالاخره روز گردهمایی فرا رسید. شب رو کمی زودتر به تخت خواب رفتم تا برای فردا سرحال تر از همیشه باشم. صبح را هم خیلی زودتر از روزهای دیگر بیدار شدم و آماده شدم و راه افتادم و توی مسیر همکارم که به تازگی به جمع دوستان متممی ملحق شده بود را برداشتم و به همراه هم به سمت دانشگاه شهید بهشتی رفتیم. اولین بار بود که در این مسیر، خودم رانندگی می کردم.با همه استرسی که داشتم خداروشکر به موقع و به سلامت رسیدیم.

وقتی وارد سالن همایش شدیم از هم جدا شدیم و من به سمت صندلی خودم پیش رفتم. برای دیدن دوستانم دل تو دلم نبود. اگر اشتباه نکنم اولین نفری که خودش را معرفی کرد لیلا بود خیلی خوشحال شدم از دیدنش و بعد هم دیدن دوستان خوبم محسن سعیدی پور، طاهره خباری، مهشید محمدی و سینا آقا احمدی. خیلی خوشحال بودم و اینقدر به وجد آمده بودم که با کلمات نمی توانم توصیفش کنم.

به همراه طاهره به سمت سن رفتیم دیدن و خوش و بش کردن با یک عالمه دوستان عزیز سارا حق بین، شاهین کلانتری، یاور مشیرفر، محمدرضا زمانی، مائده روشنعلی، پیمان اکبرنیا، حمید طهماسبی، نیلوفر کشاورز. با اعلام دوستان هماهنگ کننده برنامه به جایگاهمون رفتیم تا برنامه شروع شود.

اولین آنتراک را یک ساعت و نیم اعلام کردند که به نظرمان خیلی زیاد آمد. برعکس چیزی که فکر می کردیم گذر زمان را اصلا متوجه نشدیم. به همراه طاهره وارد سالن پذیرایی شدیم که خلوت تر بود و اونجا هیوا را دیدیم. اینقدر از دیدنش خوشحال بودم که چند بار این موضوع را بهش گفتم “هیوا خیلی از دیدنت خوشحالم” نمی دونم اینقدر شفاف بودن خوب هست یا نه. به هر حال خودم که احساس خوبی داشتم و برای بیان احساسم خودم را کنترل و محدود نمی کردم.

برای پذیرایی دیر رسیده بودیم و میزها پر شده بود با اشاره دست همکارم خوشحال شدم مثل همیشه حامی بود، بنده خدا ۲ تاصندلی خالی را سر میز خودشون گذاشت و ما رو به نشستن دعوت کرد. سر میز با دوستان عزیز دیگر آشنا شدیم که الان فقط اسم الهه غیثی عزیز را در خاطر دارم. مدام دنبال شهرزاد می گشتم تا اینکه بعد از آنتراک و قبل از شروع برنامه، به لطف محسن سعیدی پور عزیز تونستیم شهرزاد را ببینیم. از دیدن شهرزاد دوست داشتنی و صحبت کردن با او انرژی گرفتم.

متاسفانه سردرد عجیبی داشتم و با این حال سعی می کردم آن روز را بیشتر از همه از حضور کنار دوستانم لذت ببرم.

در زمان آنتراک با شنیدن یک اسم یا چهره آشنا به سراغش می رفتیم و احوالپرسی داشتیم. موقع خروج از سالن همایش وقتی اسم بهروز ایمانی مهر را از پشت سرم شنیدم. توقف کردم و برگشتم تا مطمئن شوم درست شنیدم، از دیدنش خوشحال شدم. دیدن رحمت الله علامه و سایر دوستان افغان عزیز بسیار دلنشین بود همدیگر را معرفی کردیم و به گرمی با یکدیگر صحبت کردیم.

در طول مسیر پله ها یا راهرو بعضی از دوستان که اسمی از ما را می شنیدند، گاه بخاطر اینکه مثلاً دو امتیاز آموزنده گرفته بودند، تشکر می کردند و مرا با ابراز محبت و لطف شان شرمنده می کردند.

دیدن دوستان عزیز و گفتگوی کوتاه با هر یک از آنها از جمله آذین شریفی نازنین که چند بار اسمش را پرسیدم و در آخر قول دادم که به خاطرم خواهد ماند. نسرین سجادی، مژگان پیوندی، سید میثم صباغ، مهشید افشایی، آنوش، کبرا حسینی، رحیمه سودمند، معصومه شیخ مرادی، مریم رئیسی، معصومه فردوس مقدم، امین آرامش، سامان عزیزی، علی کریمی.

برای من سر تکان دادن و لبخند و ابراز محبت علی کریمی، شاهین کلانتری، محمدرضا زمانی و سایر دوستان سخنران که از دور سلام واحوالپرسی کردیم بسیار دلنشین و خوشایند بود و در آن روز از آن عزیزان، واقعاً بیش از این توقع نداشتم.

آن روز، بسیار خاطره انگیز و شیرین بود.با این حال دوست داشتم و توقع داشتم از دوستانی که قدیمی تر بودند، بخصوص کسانیکه در نوشته ها و وبلاگ هایشان گاه ابراز لطف و محبت داشتند و بعضاً اعلام کرده بودند که دوست دارند دیداری نزدیک داشته باشیم و با هم صحبت کنیم، بیشتر همدیگر را می دیدیم و به صحبت با هم می نشستیم. شاید من زیادی کمال طلب هستم و توقع ام زیاد باشد. اما به هر حال من با نوشته ها و صحبت های دوستانم زندگی کرده بودم و تصویرسازی داشتم و این تصویر با آنچه در واقعیت اتفاق افتاد فاصله داشت.

برخی از برخوردها را از دوستانم انتظار نداشتم. وقتی حس ناراحتی طرف مقابل را پس از ابراز لطف و محبت شان مشاهده می کردم، ناراحت می شدم و واقعا تصور نمی کردم دوستانی که قبولشان دارم، شاید در ارتباط متقابل ضعف داشته باشند. نمی دانم شاید هم ایراد از من است و سطح توقع ام بالاست و شاید هم من درست برداشت نکردم.

به هر حال تصویر ذهنی من از گردهمایی با آنچه در واقعیت اتفاق افتاد کمی فاصله داشت و به همین دلیل شاید طی این چند روز نتوانستم بنویسم. برای همه دوستان آرزوی سلامتی، شادی و توفیق دارم و امیدوارم فرصت هایی ایجاد کنیم تا علاوه بر فضای آن لاین در فضای واقعی نیز از بودن با یکدیگر لذت بیشتری ببریم.

 

 

تسلی بخشی های فلسفه از منظر مونتنی

استاندارد

کتاب تسلی بخشی های فلسفه یکی دیگر از آثار ارزشمند آلن دوباتن است. این کتاب از شش بخش تشکیل شده که در هر بخش آن به بررسی مدل ذهنی یکی از فیلسوفان بزرگ در مواجهه با مشکلات و مسائل مربوط به زندگی پرداخته است.

شرح و بسط افکار و اندیشه های هر یک از فلاسفه، به صورت کلی دریچه ای به سوی وادی راه حل های متنوع می گشاید که تسلی بخش موانع پیش رو خواهد بود.

با مطالعه بخش چهارم کتاب که به مدل ذهنی مونتنی پرداخته شده بود. به نظرم رسید ایشان احتمالاً دارای شخصیتی با خود افشایی بالا و البته عزت نفس بالا می باشد. مونتنی به بررسی انسان از زوایای مختلف پرداخته بود. او انسان را تشکیل شده از جهل (حماقت) و عقل می دانست و توضیح می دهد که چه بسیار ما بر اساس خود محوری، به داشتن عقل به عنوان وجه تمایزمان با سایر موجودات دچار خطای شناختی می شویم و خود را برتر می بینیم.

مونتنی جوهر وجودی انسان را ترکیبی از نقاط قوت به اضافه نواقص و کاستی ها می بیند و اینها را طبیعی می داند و از صحبت کردن در رابطه با ایراد و اشتباهات خود ابایی ندارد. او می خواهد تا خودمان را با تمام نقاط قوت و ضعف بپذیریم، تفاوت هایمان با دیگران را از جوانب مختلف درک کنیم و برای آگاهی و درک بیشتر تلاش کنیم.

“همین که زندگی معمولی با فضیلتی در طلب حکمت، ولی هرگز نه چندان دور از حماقت، داشته باشیم، دستاوردی کافی است.”

مونتنی راجع به نوشتن نیز سخنان مفیدی داشت. او از نویسندگان می خواهد که خودشان حرفی برای گفتن داشته باشند، از ارزشیابی ها و داوری ها و تجربه های خودشان بنویسند و منحصر به فرد باشند. به این شکل، جسارت داشته باشند تا مسئولیت نوشته هایشان را بر عهده بگیرند. او همچنین ساده نویسی را ارجح می دانست.

مونتنی در رابطه با انتخاب کتاب برای مطالعه به این نکته اشاره داشت، “آنچه در کتاب اهمیت دارد سودمندی و تناسب آن با زندگی است.” از نظر او درک بهترین و مفیدترین آموزه ها، بر دانستن بیشتر از هر چیزی اولویت دارد، چرا که با درک بهترین و مفیدترین دانسته ها می توانیم خوب را از بد تمیز دهیم و طریق درست را بپیماییم. اما با دانستن بیشتر از هر چیزی، صرفاً فضای مغزمان را بی حساب اشغال می کنیم.