در جستجوی آرامش

استاندارد

آرامش را در کجا می توان جستجو کرد؟

آیا در مسیر زندگی، دستیابی به آرامش امکانپذیر است؟

آیا آرامش ذهنی و فکری یک احساس زودگذر است؟

کسب آرامش در افق زمانی بلند مدت را در کجا می توان یافت؟

مفهوم آرامش از نظر من فارغ شدن از پریشان فکری و آشفتگی و بی نظمی ذهنی و دوری جستن از استرس و فشار روانی است.

آرامش را در داروهای مسکن و آرام بخش دنبال نخواهم کرد.

پیگیر آرامش زودگذر و موقتی هم نیستم.

آرامش را در بستر حیات و زندگی، در تمام لحظات و قاعدتاً بر اساس انتخاب هایم جستجو می کنم و سعی می کنم با حضورش برای دست یابی به خواسته ها و اهدافم گام های استوارتری بردارم.

برخی از انتخاب های امروزم در راستای کسب آرامش در بلندمدت:

– داشتن برنامه ریزی مناسب و واقع بینانه در طول شبانه روز و پیش روی بر اساس آن.

– خواندن و مطالعه کردن کتاب هایی که بیشتر به واسطه متمم یا دوستان کتاب خوانم تهیه کرده ام و فارغ از هر گونه عوامل بیرونی، تلاش برای آگاهی و درک متفاوت دنیا و محیط اطرافم از طریق همراه و همگام نمودن فکر و ذهنم در راستای افکار نویسنده. (خرسندم که در این زمینه منظم تر و جدی تر مشغول هستم)

– گوش سپردن به فایل های صوتی از معلم زندگیم یا گوش دادن به فایل های صوتی معرفی شده از سوی دوستانم.

-نوشتن یادداشت های روزانه و خلوت کردن با خود.

– بارها و بارها به صورت مکرر  برنامه ریزی نمودن، ارزیابی و تعیین شاخص ها و داشتن مدیریت زمان برای تقویت مهارت های فردی و استفاده حداکثری از منابع و امکانات در دسترسم.

-عدم انجام کارهای همزمان

-حضور فعال تر در مدرسه محبوب متمم و همراه شدن با دوستان خوبم، در جهت تقویت و توسعه فردی.

– شنیدن حرفها و خواندن نکات آموزنده ای که دوستانم در وبلاگ های خود به اشتراک می گذارند.

-تلاش برای فاصله گرفتن از احساس گناه و کمال گرایی منفی

-بهبود روابط و تقویت ارتباط متقابل مناسب و بالغانه با اطرافیان

– لذت بردن از لحظات حضور در کنار دوستان و خانواده

-تلاش برای تعریف درست مسائل، پرهیز از پیچیده کردن مسائل و مشکلات پیش رو، جستجوی راه حل های متعدد و مختلف برای انتخاب مفیدترین راهکار

-به خاطر داشتن این نکته که تنها کسی که می توانم تغییرش بدهم خودم هستم.

به این ترتیب بر این باورم که توانسته ام برای خود دنیایی بسازم مملو از زیبایی، جذابیت، امید، سازندگی، پویایی و حرکت

دیاری مملو از آرامش و استقلال

و پناهگاهی که از حضور در آن رضایت خاطر دارم.

آیا تفاوت ها همیشه زیبایی می آفرینند؟

استاندارد

تفاوت ها را در اکثر زمینه ها و در محیط اطراف خود میتوانیم به کرات ببینیم.

تفاوت در رنگ ها، تفاوت در اندازه ها، تفاوت در زبان ها، تفاوت در جانداران، تفاوت در چهره ها، تفاوت در ادراک و نگرش، تفاوت در زیستن

گوناگونی و تنوع در فصول سال و تفاوت فرهنگ ها و جوامع و هر آنچه که به آن آگاهی داریم و در زاویه دید ما قرار دارد.

تفاوت برگ درختان و تنوع اندازه آنان و در کل گوناگونی آنها در کنار یکدیگر جنگل را خلق نموده، جنگلی که در  فصل های گوناگون سال، پوشش وچهره ای متفاوت به خود می گیرد.

چقدر از دیدن تفاوت و دگرگونی ها در کنار یکدیگر لذت برده اید؟

لذت شنیدن یک موسیقی که ترکیبی از نت های متنوع یا گاها متضاد می باشد.

لذت دیدن جنگل پاییزی که مرکب از هزار رنگ در کنار یکدیگر می باشد.

لذت خواندن مقاله یا کتابی که ترکیبی از کلمات متنوع، مشابه و متضاد در کنار یکدیگر است.

به نظرم لذت بردن از تفاوت ها و تنوع ها، از یک اصولی پیروی می کند و شاید بتوان گفت نظم و ساختار درونی دارند که ثمره آنها چنین زیبا و لذت بخش می شود.

آیا همیشه ترکیب تفاوت ها، اثری ستودنی را به جا می گذارد؟

پذیرفتن تفاوت ها اما مسئله ای دیگر است.

ما از دیدن کدام یک از این تفاوت ها لذت می بریم؟

معیار ما برای پذیرش تفاوت ها چیست؟

تفاوت ها شاید زمانی دلنشین و لذتبخش شوند که بتوانیم خلاء و کمبودی را در وجودمان به واسطه آنها جبران کنیم. به نظرم در این صورت است که میل و رغبت و کششی به سمت تفاوت ها پیدا می کنیم. همچنین در صورتیکه در خودمان، شمه ای از آن ویژگی وجود داشته باشد، ممکن است مجذوب آن شویم.

مثل دیدن زیبایی های طبیعت یا مطالعه یک کتاب یا مطلبی آموزنده یا مصاحبت با بعضی اطرافیان که از مجاورت با آنها انرژی می گیریم و در افکارشان غرق می شویم.

به تجربه دریافتم که تفاوت ها در کنار یکدیگر زمانی می توانند بر دل و ذهن ما بنشینند که سنخیت و یکپارچگی ای را به همراه آورند، در غیر اینصورت امکان دارد تحملشان کنیم و یا نهایتاً نتوانیم پذیرای آنها باشیم.

همیشه ترکیب تفاوت ها و تضادها در کنار یکدیگر تصویر زیبا را خلق نمی کند.

گاه کنار هم نشستن و ترکیب تفاوت ها سبب ایجاد عارضه و تشنج فضا می شود.

مثل ترکیب شیمیایی مواد و عناصر مختلف که گاهی معجزه می آفرینند و گاه می توانند به تولید سم و سرطان منجر شوند.

دو نفر که فضای فکری و ذهنی بسیار متفاوت با یکدیگر دارند و هیچ یک حاضر نیستند کمی در فضای فکری طرف مقابل خود قدم بزنند چگونه می توانند قول و قرارداد کنار هم بودن، آن هم به صورت دائمی را امضا کنند و به یکدیگر متعهد بمانند.

بر این باورم که نوعی هماهنگی و هم وزنی است که می تواند میان تفاوت ها سینرژی ایجاد نموده و شاهکاری خلق شود.

کلماتی که بعضی از آنها شاید به تنهایی معنایی در خود نهفته نداشته باشند اما با ترکیب و قرار گرفتن کنار یکدیگر می توانند به سرایش یک شعری ختم شود.

یا مخلوطی از رنگهای متنوع و مختلف به همراه خطوطی متفاوت بر روی بوم نقاشی که اثری هنری را  به نمایش می گذارند.

 

همخوانی و سازگاری در نیازها

استاندارد

ویلیام گلاسر در کتاب تئوری انتخاب چهار نیاز اساسی انسان را شامل نیاز به بقا، آزادی، قدرت و عشق و احساس تعلق می داند و بر همین مبنا و بر اساس مدل تئوری انتخاب با تکیه بر مرکز کنترل درونی سعی دارد ما را در پاسخ به سوالات زیر راهنمایی کند.

چگونه می توانیم در برقراری ارتباط با دیگران موفق باشیم؟

چگونه با دیگران کنار بیاییم؟

چگونه در ارتباطات مان سازگاری بیشتری داشته باشیم؟

چطور چالش های پیش رو در ارتباطات بلند مدت خود را مدیریت کنیم؟

چگونه ارتباط های بلندمدت  و صمیمانه تری داشته باشیم؟

و بسیاری از سوالات مشابه

ایشان توضیح می دهد که انسان ها بر اساس ژن هایشان تفاوت هایی را در سطح و اندازه علاقه مندی و میزان توجه به هر یک از ۴ نیاز اساسی دارا می باشند. به این شکل که مثلاً در اکثر آقایان نیاز به قدرت نسبت به خانم ها در سطح بالاتری دیده می شود یا نیاز به عشق و احساس تعلق در خانم ها نسبت به آقایان بیشتر مشاهده می شود.

با وجود اینکه نیازهای اساسی بر اساس ژنتیک از بدو تولد به افراد منتقل می شود باز هم تفاوت در میزان هر یک از نیازهای اساسی در تمامی افراد (خواهر و برادر و یا دوقلوها) با نسبت متفاوت وجود دارد. در نتیجه منشاء اصلی تفاوت ها در میزان نیازهای اساسی ما وجود دارد.

حال وقتی با درجات متفاوتی از نیازهای اساسی هر یک از افراد با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند یا قصد دارند برای مدت زمان طولانی و بلند مدت در کنار یکدیگر باشند. با اختلاف نظرها و چالش هایی مواجه خواهند شد که این مشکلات را در میان اعضاء خانواده نیز می توانیم شاهد باشیم.

ویلیام گلاسر بر این باور است که ارتباطی می تواند موثر و سازگار و در بلندمدت دوام آورد که افراد دارای شباهت و همخوانی نزدیکی در شدت و میزان نیازهای اساسی خود باشند. همچنین اذعان می نماید که در صورتیکه دو نفر احساس نیاز به بقا را در حد متوسط و نیاز به آزادی و قدرت در حد کم و نیاز به عشق و احساس تعلق در سطح بالا داشته باشند، می توان به وجود یک رابطه موفق امیدوار بود.

واقعیت این است که همخوانی و شباهت در روابط میان افراد، نادر می باشد و اختلاف سلیقه و تفاوت در نیازهای اساسی در اکثر روابط به طرز محسوسی محرز می باشد. به گفته ی وی، در رابطه ای که هر دو طرف نیاز به قدرت و آزادی را در سطح بالا خواهان باشند، اختلافات بیشتری را در پیش رو خواهند داشت.

حال چه باید کرد؟ با وجود تفاوت در نیازهای اساسی، چگونه می توانیم رابطه اثربخشی با یکدیگر داشته باشیم؟ آیا اساساً در بستر ارتباطی میان افراد راه حلی برای مرتفع نمودن اختلاف ها و همخوانی تفاوت در نیازها وجود دارد؟

ویلیام گلاسر در فصل پنجم از کتاب تئوری انتخاب به توضیح مفصل و مبسوط راه حل های همخوانی و ایجاد سازگاری و داشتن روابط موثر و مفید با اطرافیان بخصوص نزدیکان و کسانیکه با آنان رابطه صمیمانه تری داریم پرداخته است.

امیدوارم اگر سوالات مطرح شده در این پست دغدغه شما نیز می باشد و تا کنون فرصت بررسی آنها را نداشتید، برای دست یابی به راهکار مناسب نسبت به مطالعه این کتاب ترغیب شده و بر این اساس پاسخ بسیاری از سوالات و ابهامات ذهنی خود را  ردیابی نمایید.

واژه ها

استاندارد

واژه ها و کلمات سحرانگیزند.

واژه ها پایه های ساختمان مذاکره و ارتباطات هستند.

با بکارگیری واژه “سلام” ارتباطی آغاز می شود

با قرار گرفتن واژه ها پشت سر هم جملات شکل می گیرند

و با وفور واژه ها و جملات و پاراگراف ها متنی به شکل پیام، نامه، قرارداد به صورت مکتوب یا شفاهی بیان می شود

انتخاب واژه ها هم هنر است

با بکارگیری بعضی واژه ها ارتباط  محکم تر و طولانی مدت تری صورت می پذیرد.

در همین اثنا بکارگیری بعضی واژه ها مکالمه را کوتاه یا ناقص و ارتباط را مختل  و نافرجام می سازد.

انتخاب واژه ها موازی با دنیای مطلوب مان با احساس خوشایند همراه می شود و افراد مطلوب را به ما نزدیک سازد.

انتخاب نوع واژه ها حد و مرز ارتباط ها را مشخص می کند.

مهره اصلی و کلیدی هر ارتباطی واژه هایی هستند که در کنار یکدیگر پیام آور مقصود ماست.

مناسب است برای انتخاب واژه ها حساسیت به خرج دهیم و آنها را سبک سنگین کنیم.

واژه ها، معرف ما هستند، معرف درون ما هستند، معرف دانسته ها و نادانسته های ما هستند.

واژه ها، معرف سطح و میزان درک ما از دنیای اطراف است.

واژه ها همچون پولک و مروارید های تزئینی هستند که می توانند نمایشگر طرحی مفهوم و روشن بر پهنای لباس کلام باشند.

واژه ها را می توان اسنوبوردی تجسم کرد که استفاده مناسب آن نیازمند توانایی است. توانمندی ای که می تواند لذت تسلط و ارتباط برقرار کردن با محیط اطراف را دو چندان کند و ناتوانی در استفاد از آن ممکن است بارها ما را نقش بر زمین کند.

به هر حال برای بقا و کسب رضایت از نعمت حیات و کشف دنیای پیرامون باید به ابزار واژه ها مجهز باشیم و مهارت استفاده مناسب و بجا از آن را با توجه به محیط زندگی با دقت بیشتر بکار گیریم و برای پیشبرد خواسته ها و تسلط بر  گستره ی وسیع تر، تواناتر شویم.

کتاب انسان خردمند

استاندارد

تا جایی که به خاطر دارم کتاب های تاریخی و مطالب مرتبط با تاریخ گذشته را در دوران تحصیل و بالطبع به اجبار خوانده بودم و بهتر است بگویم برای گذر از امتحانات آنها را صرفاً حفظ می کردم. با این اوصاف در گذشته علاقه ای هم به تاریخ نداشتم و حتی بازدید از موزه ها هم برایم جذابیتی نداشت.

با گذشت زمان و به مرور در سفرهای تفریحی، بازدیدی از مکان ها و موزه های تاریخی داشتیم که برایم جذابیت پیدا می کرد. از جمله بازدید از چینی خانه شیخ صفی الدین در اردبیل یا خانه رضا شاه در آلاشت و بازدید از قلعه رودخان که با اصرار برادرزاده ام توفیق حضور و بازدید از قلعه را به دست آوردم.

زمانی که آقا معلم کتاب انسان خردمند  تاریخ مختصر بشر را معرفی کردند، نسبت به مطالعه این کتاب ترغیب شدم و آنرا در فهرست کتاب هایم قرار دادم تا در آینده تهیه کنم. آن موقع وقتی کامنت دوستان را هم پایین همان پست خواندم کلی به حالشان غبطه خوردم.

و اما نتیجه اخلاقی غبطه خوردن😉

کتاب انسان خردمند هدیه امانی، ارزشمند و بیاد ماندنی شد از سوی دوست نازنینم طاهره خباری که به من فرصت بهره مندی سریع تر از مطالعه آن را ارزانی داشت.

راجع به این کتاب طاهره توضیحاتی را در وبلاگ قبلی اش ارائه کرده است.

یووال نوح هراری نویسنده کتاب انسان خردمند، تاریخ بشر را از هزاره ها و سده ها و دهه ها و دوران کهن تا عصر حاضر را در ۴ بخش انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی، وحدت بشر و انقلاب علمی به تشریح پرداخته است.

این کتاب شامل ۲۰ فصل می شود که در هر بخش از آن با فضا و جوی متفاوت و البته منسجم آشنا می شویم. همچنین سوالات چالش برانگیز و بحث های مطرح شده خواننده را بسیار به فکر وادار می کند.  سفر ذهنی ای که در طول مطالعه کتاب رخ می داد باعث می شد گذر زمان را احساس نکنم و بیشتر راغب می شدم تا بیشتر بتوانم دنیا را بفهمم و درک کنم.

ترجمه روان و شفاف کتاب توسط نیک گرگین سبب می شود، خواننده با طیب خاطر غرق در مطالعه آن شود و ذهنش را تماماً در مسیر مرور روایات توصیف شده رهسپار گرداند.

خواندن تاریخ مربوط به دوران کهن شنیدنی و جالب بود. از گزارشات مربوط به جانداران غول پیکر و چند تنی گرفته تا نحوه زندگی و تفکر انسان خوراک جو و شکارگر که هر یک برای بقا و حفظ خود تلاش می کردند. تاریخ حضور انسان خردمند از گذشته تا عصر حاضر بسیار رسا توصیف و تشریح شده است. انسان خردمندی که در ابتدا بر روی کره خاکی، موجود چندان قابل توجهی در میان سایر موجودات نبود و جدی گرفته نمی شد، با گذشت هزاره ها و قرن ها روند دیگری را به نمایش کشید.

روایات کوتاه و گذرای این کتاب به قدری گیرا بود که هر فصل آن حرف ها و گفته ها و ایده ها و افکاری بسیاری را به ذهن متبادر می کرد. با مطالعه آن بسیار دوست داشتم تا با دوستی بنشینم و راجع به آن صحبت کنم و افکار و تصویرهای ذهنی و مجهولات و سوالات را مطرح کنم.

مطالعه این کتاب تجربه ی تازه ای از آشنایی ام با تاریخ بشر بود. ذوق و شوق وافری که برای مطالعه از ابتدای در دست داشتن این کتاب داشتم، در طول مطالعه و تا آخرین سطرهای کتاب هم ادامه داشت و افزون می شد.

سوالات مطرح شده و مطالب تشریح شده در کتاب سوالات بیشتری را برایم ایجاد می کرد. از جهتی خرسند می شدم، وقتی سوالی را می دیدم که جزو سوالات من هم بوده و در گذشته کلی ذهنم درگیر و مشغول آن بوده است.

این کتاب برای من سفری شگفت و هیجان انگیز بود که شاید بشود گفت زود به پایان رسید اما مناسب است بگویم با سوالات متعددی که تا پایان کتاب همراه بود، فکر و اندیشه در قبضه آن باقی می ماند.

این کتاب جزو آن دسته از کتاب هاست که چندین بار باید خوانده شود و امیدوارم مطالعه مجدد آنرا از دست ندهم.

برخی از سطور و سوالات جالب توجه کتاب از نظر من:

  • در ابتدای انقلاب کشاورزی، انسان فکر می کرد فرزندانش هرگز سر گرسنه زمین نخواهند گذاشت و اگر سخت کار کنند، زندگی بهتری خواهند داشت. پس چرا انسان ها وقتی می دیدند این برنامه نتیجه معکوس می دهد از کشاورزی دست نکشیدند؟
  • زندگی راحت تر به محنت بیشتر منجر شد، و این آخرین بار نبود. این همان چیزی است که امروز برای ما هم رخ می دهد.
  • جستجوی بشر برای زندگی راحت تر نیروهای عظیمی را برای تغییر آزاد کرد که جهان را به شکلی دگرگون ساخت که هیچ کس پیش بینی و آرزویش را نکرده بود.
  • در حقیقت تناقضات نیروی محرکه فرهنگ ها و باعث خلاقیت و پویایی گونه ماست. همان طور که با هم نواخته شدن دو نت متضاد موسیقی باعث تحول قطعه موسیقی می شود، اختلاف در افکار و ایده ها و ارزش ها ما را ملزم به تفکر و ارزیابی مجدد و نقادی می کند. ثبات بستر خشک مغزهاست.
  • آزمون واقعی دانش این نیست که صحت داشته باشد بلکه این است که ما را قدرتمند کند. دانشمندان معمولاً چنین فرض می کنند که هیچ نظریه ای صد در صد صحیح نیست. در نتیجه، حقیقت، برای دانش، آزمون ضعیفی است. آزمون واقعی کارایی و سودمندی است. نظریه ای که ما را قادر می سازد تا کارهای جدیدی انجام دهیم دانش به حساب می آید.
  • اگر خوشبختی را توقعات تعیین می کند، پس دو رکن جامعه ما – رسانه های گروهی و صنعت تبلیغات – ممکن است ناآگاهانه در حال خالی کردن ذخایر خشنودی دنیا باشند.
  • شاید سوال واقعی که در برابرمان قرار می گیرد این نیست که “دوست داریم چه چیزی بشویم؟”، بلکه این است که “چه خواسته هایی خواهیم داشت؟” کسانی که از این سوال به وحشت نمی افتند احتمالا به اندازه کافی به آن فکر نکرده اند.

تغییر و تفاوت در نوع نگرش

استاندارد

نگاهی به گذشته و مروری بر تاریخ زندگی مان نشان از فراز و فرودها و تغییر و دگرگونی هایی است که اغلب می تواند مشهود و محسوس باشد.

بخش کوچکی از مطالعه ام در رابطه با تغییرات و تفاوت میان تفکر سرمایه داری و تفکر مصرف گرایی برایم جالب توجه بود که  قصد دارم آن را در حد توان و بر اساس برداشت خودم در اینجا تشریح نمایم.

تفکر سرمایه داری که می توان آنرا در میان جوامع توسعه یافته بیشتر مشاهده کرد شعاری دارند با عنوان “بیشتر سرمایه گذاری کن”. به موازات آن، تفکر مصرف گرایی را که در میان جوامع در حال توسعه و جهان سوم و اقشار و افراد معمولی و متوسط بیشتر می توان مشاهده کرد شعاری دارند با عنوان ” مصرف کن”

افراد و جوامع با تفکر سرمایه داری بر روی تولید بیشتر و ثروت بیشتر متمرکزند و برای افزایش سرمایه نسبت به بکار گیری سرمایه و همچنین بهره مندی از سود سرمایه با ورود آنها به چرخه تولید همت مضاعف دارند. آنها از هر منبعی به نفع سرمایه گذاری و افزایش تولید سود می جویند.

در همین حال افراد با تفکر مصرف گرایی برای مصرف بیشتر و کسب مالکیت و حفظ زیبایی یا جوانی هزینه گزاف می نمایند و بر میزان قرض و قسط و بدهی خود می افزایند تا کالاهای مصرفی بیشتر و جدیدتر و حس بهتری را تجربه کنند.

تاریخ اینگونه بیان می دارد که در گذشته افراد معمولی صرفه جویی بیشتری داشتند و ثروتمندان و طبقات اجتماعی مرفه و درباریان، بی پروا به مصرف گرایی می پرداختند. اکنون این تفکر و عملکردها معکوس شده است.

در گذشته خانواده ها به مناسبت خاصی مثلاً روز پدر تصمیم می گرفتند که برای جشنی کوچک، غذا را بیرون از خانه صرف کنند. در آن زمان، میزان غذا خوردن در بیرون از خانه شاید سالانه به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید اما امروزه بی هیچ بهانه، مصرف غذاهای آماده و فست فود بیشتر شده و سبک غذایی متفاوتی را تجربه می کنیم و کمتر پخت و پزهای خانگی را شاهد هستیم.

در همین راستا، دلایل بعضی از بیماری ها ناشی از فقر و کمبود مواد غذایی نمی باشد بلکه مشکل از تغذیه نامناسب می باشد که منجر به چاقی و افزایش وزن  و سایر بیماری های مرتبط به آن شده است.

و در این میان سرمایه گذرانی که سعی بر استفاده از خوراک ارگانیک و سالم و مفید دارند.

تفاوت تفکر مصرف گرایی با تفکر سرمایه داری را در سایر حوزه ها هم می توانیم ببینیم.

چشم و هم چشمی هایی که در مصرف کالا و استفاده غیر ضروری تجملات مشاهد می کنیم و تجملات را جزئی جدایی ناپذیر و از ضرورت های زندگی می پنداریم.

اگر بخواهم در این خصوص مثال عینی بیان کنم، وجود بوفه های مملو از انواع و اقسام ظروف و دکوری های گران قیمتی است که در اکثر جهیزیه های عروسی خودنمایی می کند. در نگاه من خرید و هزینه برای اینگونه اسباب و وسایل، نوعی اتلاف منابع مالی خانواده هاست و در واقع لزوم وجود این ویترین های نمایشی در خانه را نمی توانم درک کنم.

به هر حال، مسیری که افراد با تفکر مصرف گرایی در پیش دارند، راه را برای سرمایه داران هموار می کند و بر ثروت و سرمایه آنان می افزاید.

تفکر ات و باورهای غلط و حس همه چیز دانی و عالم بودن باعث شده افراد زاویه دید بسته و تعصب نابجا و بی تفاوتی و بی توجهی به منابع موجود در محیط اطراف را داشته باشند. به این شکل با تمسخر تولید کنندگان مقتدری (مانند چین)، روز به روز جایگاه و موقعیت خود را متزلزل و ضعیف تر خواهیم کرد.

یکی از نکات کلیدی و نقطه قوت تفکر سرمایه داری و به نوعی راز اصلی رشد آنان این گونه بیان شده است:

 آنان به ندانستن و نادانی های خود آگاهی دارند و می دانند که بسیار نمی دانند. در نتیجه به صورت مستمر به جستجو و کنجکاوی و کشف و تسخیر محیط اطراف می پردازند.

تحلیلی مختصر و ناقص

استاندارد

ندیدن روندها و قضاوت بر اساس مشاهده ها یا رویدادها و هر آنچه صرفاً در زاویه دید افراد قرار می گیرد باعث  تصمیمات و اشتباهات بزرگ می شود.

در جریان زلزله غرب کشور، نتیجه بی اعتمادی مصادف با هدررفت و اسراف منابع و داشته ها، هرج و مرج و بی نظمی، بی تفاوتی نسبت به مسائل آینده و پیچیدگی و عمیق نمودن مشکلات شده است.

کمک های انفرادی و گروه های مختلف که هر یک به صورت مجزا دست به کار شده اند، نمادی از یکپارچگی و اتحاد نمی تواند باشد و به نوعی نمایش اختلافات داخلی است.

به نظرم یکی از عواملی را که می توان نتیجه این آشفتگی و نابسامانی دانست، محتواهای سطحی تولید شده در شبکه های اجتماعی است. هر شخصی و گروهی خود را متخصص در تمام حوزه ها می بینند و دست به کاری می زنند که نتیجه آنرا در طی این چند روز شنیدیم و مشاهده کردیم.

این ها نشان از ناتوانی ما در تشخیص متخصص از غیر متخصص، مدرک به دست و بی سواد و مدعیان بی شمار است.

نگرانی ام از این است که با چنین بازتاب هایی، مشکلات آینده پیچیده تر شود و در لحظات بحرانی وضعیت از این روزها متشنج تر شود و کسی برای مرتفع نمودن و حل مسائل پا پیش نگذارد و عملکرد ارگان ها و موسسات رسمی دچار ضعف و اختلال بیشتری برای امدادرسانی شود.

می شنیدم که در جریان توزیع نامناسب شاید یک خانواده چندین پتو دارند و خانواده ای دچار کمبود هستند.

وقتی مدل ذهنی رایج عده ای در ایام تاسوعا و عاشورا، کنجکاوی شان از دانستن نوع غذا نذری است یا حرص خوردن یک سری آدم سیر برای گرفتن غذاهای اضافه است که گاه دور ریخته می شود.

از طرفی رفتار زباله گرد یا کارگر شهرداری که زحمت نظافت شهر را بر عهده دارد، این گونه است که برای رفع گرسنگی دست در زباله می کنند و به خودشان مجوز نمی دهند تا دست به جیب دیگران کنند، آنها در مقابل کمک اطرافیان، حرص نمی زنند و به فکر سایر هم نوعان شان هستند.

یا کسانی که نیازی به ترحم و حمایت از جانب کسی ندارند و سعی می کنند تا آخرین توان شان بر روی پای خود بایستند و با سیلی صورت خود را سرخ نگه می دارند و عزت مند زندگی می کنند. و در این میان چه بسیار کسانی هستند که از ناخوشی های شان، با اغراق بیشتر سخن می رانند و خوشی ها را در بعدی کوچک بیان می دارند تا مبادا چشم زخم بخورند.

هر یک از افراد بالا در شرایط بحران چه خواهند کرد و چگونه برای رفع مشکلات شان اقدام خواهند کرد؟

آیا مدیریت زندگی شخصی خود را داریم که حالا قصد مدیریت یک گروه و یک حوزه را داریم؟

به نظرم اول بهتر است به اندازه و در حد و توان خودمان و در جایگاه خودمان به نحو مطلوب نقش ایفا کنیم تا بتوانیم در آینده با عزت نفس به سراغ وزنه سنگین تر برویم.

در این میان ترجیح می دهم نسبت به موسسات و سازمان های رسمی از جمله هلال احمر اعتمادم را حفظ کنم.

البته من هم ادعای متخصص بودن را ندارم. صرفاً می خواستم این بار برای شروع نوشتن یک متن تحلیلی، به حد فهم خودم چنین تحلیلی را با تمام نقص اش بنویسم به امید اینکه در آینده بتوانم بهتر ببینم و  مسائل و دنیای اطرافم را با جزئیات مفصل تر و روشن تر، تشریح و تحلیل نمایم.

در بحران، منطق پیروز است یا احساس

استاندارد

مدل ذهنی، مشمول روندی از افکار و اندیشه ها و باورهای ماست که مسیرش به سادگی تغییر نمی کند یا بر اثر یک رویداد نمی توان انتظار داشت که متحول شود. تغییر و تحول در مدل ذهنی و باورها به تدریج صورت می پذیرد و آهسته آهسته نفوذ می یابد و عمیق و پایدار می شود.

بر این باورم، انجام کار خیر و کمک رسانی اگر جزو مدل ذهنی مان باشد و جایگاهی در زندگی مان داشته باشد. فرقی نمی کند روزهای بحران را در پیش رو داشته باشیم یا شرایط عادی. هر فردی با چنین افکاری تا جایی که در توانش هست، سهمی را به این کار اختصاص می دهد.

با اینکه در دوران جنگ کودک بودم و فقط صحنه هایی از رژه های نظامی، اعزام شدن اطرافیان به جبهه های جنگ یا تشییع شهدا را به خاطر دارم. اتفاقاتی که این روزها در اطرافم می بینم برایم یادآور گفته ها و خاطرات همکاران و کسانی است که از دوران جنگ تعریف می کردند.

وقتی شنیدم همچون موقعیت ها و شرایط گذشته، مردان چند خانواده خویشاوند قرار است به همراه یکدیگر راهی غرب کشور  شوند تا محموله  کمک های جمع آوری شده، طی یکی دو روز گذشته را به آن منطقه برسانند. اولین سوالی که بر زبانم جاری شد این بود: کی برمی گردید؟

در چنین شرایطی، گاه بدترین سناریو را در ذهنم تجسم می کنم که شاید آنهایی که راهی چنین مسیرهایی در زندگی می شوند، نتوانستند بازگردند. آیا به این فکر کرده اند که خانواده آنها چه خواهند کرد؟ نمی دانم شاید من زیادی بدبین باشم اما احساس می کنم آنها کمتر به این موضوع فکر می کنند و شاید  هم خوش بین هستند.

واقعیت جامعه در دوران جنگ و پس از دوران جنگ چه بوده است؟ خانواده ای که بخواهد با آبرو و عزت زندگی کند و بدون نیاز و سربار شدن گلیم خود را از آب بیرون بکشد چقدر باید متحمل هزینه (منظورم هزینه مالی نیست) شوند؟ چطور آن ها راضی می شنوند پاره های تن شان برای رفع چالش های مسیر زندگی، خجل و شرمنده اطرافیان باشند.

هیچ یک از خانواده ها مانع رفتن مردان شان نشدند اما شاید بخاطر داشتن دلشوره و دیدن چهره نگران همسران شان این فکرها در ذهنم چرخید.

می دانم که هر چیزی پیش بیاید، دیر یا زود هر فردی و هر خانواده ای با شرایط جدید وفق می پذیرد و زندگی در جریان است.

 با این حال فکر می کنم گاه دچار خطای شناختی می شویم. شبیه این مورد که کمک رسانی به هم نوعان کمی دورتر را از کمک به نزدیکان نیازمندی که در اطرافمان هستند ارجح تر قلمداد می کنیم.

به نظرم می شود شدت تنش ها را کمتر هم کرد و کمی منعطف اقدام نمود. کاش در لحظات بحرانی پای منطق را هم وسط بکشیم و کمی از خطاهای ذهنی و شناختی فاصله بگیریم تا تصمیم مناسب و معقولانه تری اتخاذ کنیم.

در همین ماجرایی که توصیف کردم شاید مفید تر بود، حداقل یکی از مردان به نمایندگی سایرین، در کنار اعضای خانواده باقی می ماند. از یک طرف باعث دلگرمی سایر خانواده ها می شد و از طرف دیگر در صورت مواجهه با یک مشکل یا مسئله ای که نیاز به حضور یک مرد هست، او می توانست خانواده ها را در مرتفع نمودن و کاهش نگرانی شان همراهی نماید.

ان شاءالله وقتی به سلامتی بازگردند حتماً این موضوع را با آنها مطرح خواهم کرد، شاید کمی روی آن فکر کنند.

مسیر شگفت انگیز رشد

استاندارد

صرفاً دوست داشتن و علاقه مندی به هنر و ادعای میل و رغبت و طرفداری از یک مهارت بسنده نخواهد بود.

البته علاقه مندی و داشتن انگیزه می تواند نقطه عطف باشد.

کلیدی ترین نقطه در سیر روند رشد و تعالی برای دستیابی به یک هنر و و توانمند شدن در یک مهارت، اقدام و عمل های کوچکی و دائمی است.

برای کسب هر نوع مهارت و هنری بایستی دست به کار شد.

چه بسیار شنیدم و به این باور رسیده ام که عادت و اقدام های کوچک مستمر می توانند اثرات بزرگ و حیرت انگیزی را به ثمر آورند.

در ادامه همین عادات کوچک، تغییرات کوچکی شکل می گیرد و نحوه عملکرد را چنان متحول می کند که شاید برای آنانی که پا در آن مسیر نگذاشته اند، غیر قابل باور باشد. کسانیکه وقتی شاهد نهایت امر و دستاوردی هستند آنرا نوعی رویداد تلقی می کنند.

زمانیکه در حال پرورش و توانمند شدن در یک مهارت، با چالش ها و فراز و نشیب های مسیر پیش رو دست و پنجه نرم می کنیم شاید بیش از دریافت بازخورد مثبت، آنچه نصیب مان شود انواع و اقسام سرزنش ها، بی تفاوتی ها و دست کم گرفتن ها باشد.

بهتر است نه از تحسین ها چنان مشعوف شویم که هدف اصلی را فراموش کنیم و نه از نامهربانی ها چنان بشکنیم که از مسیر اصلی منحرف شویم.

انگیزه کلیدی و درونی تر را می توان در اهداف بزرگ ردیابی کرد. مثلاً انگیزه نوشتن می تواند رسیدن به هدفی مثل نویسنده شدن یا با هدف توانمندی در تجزیه و تحلیل داده ها یا با هدف تقویت تفکر نقادانه و یا ترکیبی از تمام اینها باشد.

هدف اصلی و مهارت کلیدی مورد نظر را بهتر است مادام در نظر بگسترانیم و در وجودمان حک کنیم و با آگاهی از تمام فراز و نشیب های پیش رو، گام های استوارتری برداریم.

مسیر یادگیری و توانمندی سخت و زمان بر و طولانی مدت است و نمی شود آنرا در مدت کوتاه و بدون درد پیمود.

در این حین، مشورت و دریافت راهنمایی از افراد خبره و متخصص در حوزه مورد نظر یا مجاورت با همراهانی که به مانند ما در حال قدم برداشتن در آن مسیر می باشند، انرژی بخش و انگیزاننده می باشد.

با رخوت و سستی به مقابله برخیزیم.

از کنار حرف های بی پایه و اساس دیگرانی که در عبور از موانع مسیر زندگی خودشان  دچار ضعف هستند بگذریم و به سرگرمی های بی معنا و پوچ یا سرخوشی های زودگذر اعتنایی نکنیم.

بهتر است برای جاری بودن و برای حرکت، به بطن چالش ها رسوخ کنیم و بر چالش ها فائق آئیم.

ما باید راه خودمان را به صورت متمایز و منحصر به فرد در پیش بگیریم و سکان زندگی را به دستان خود در جهت مناسب بچرخانیم.

از فرصت محدود زندگی با استفاده حداکثری از منابع مان، نهایت بهره و حظ وافی را ببریم تا در لحظه پایانی رنج از دست دادن و تهی بودن را متحمل نشویم.

مدل تفکر کشاورز

استاندارد

برای اثبات وجود خود، می شود استقامت به خرج داد و  قدم ها را مصمم تر برداشت.

برای برخاستن، بایستی مدت زمانی بر روی زمین تقلا کرد و افتان و خیزان به تکاپو افتاد، تا به مرحله برخاستن نائل شد.

برای نشان دادن مخالفت، می توان سر خم نکرد و به باورها و عقاید مورد نظر پایبند بود و پر تلاش به مسیر خود ادامه داد.

مقابله با ترس امکان پذیر خواهد بود اگر بتوانیم، اقدام کنیم و برخلاف جریان ترس ها و تنش ها، حرکت کنیم و سختی را به جان بخریم تا بر قله رفیع آرامش صعود پیدا کنیم.

برای نیل به پیروزی و دستیابی به آنچه بیان شد، مناسب و مفیدتر است تا مدل تفکر کشاورزی داشته باشیم نه تفکر کارگری.

کارگر با توجه به حقوق پایان ماه و برای دریافت پاداش و مزایا کار می کند.

در مقابل، کشاورز بذرها را می کارد،  صبر پیشه می کند و امیدوار است تا فصل درو فرا رسد. آنگاه می بیند که چه میزان محصول قابل برداشت دارد؟ و آیا اصلاً محصولی برای برداشت وجود دارد؟

صبوری، کاهش توقع و انتظار، برای کسب نتیجه و دستاوردها در ازای عملکرد و زحمات مستمر در بلندمدت ، مانع از دلسردی و بی انگیزه گی می شود و مهم تر اینکه باعث می شود مقاوم و مصمم در پی هدف خود و کشف مسیرهای جدید به پیش رویم.

آنچه در رابطه با مدل تفکر کشاورزی و کارگری بیان داشتم، وام گرفته از صحبت های میثم مدنی عزیز در مجموعه نوشته هایش درباره “چرا کتاب بخوانیم؟” می باشد که بسیار بر دل و جانم نشست.