دنیا در دستان کیست؟

سناریو اول:

تازه از مرخصی برگشته بود که پیشنهاد شد برای سفری سه چهار روزه همراه شود. در کمترین زمان ممکن تصمیمش را گرفت و قبول کرد. کارمند بود و یکی از فرزندانش هم مدرسه ای بود. قبل از سفر و در آخرین روز با مدرسه تماس گرفت و عنوان کرد که سفری پیش آمده و می خواهد اطلاع دهد که فرزندش چند روزی مدرسه نمی آید، در جریان باشید. آخرین ساعات حضور در اداره، با شخصی که بعنوان سرپرست اداره بود برای گرفتن مرخصی هماهنگ کرد. در نهایت بی هیچ دست انداز یا به تعبیری با حداقل ترین چالش، راهی سفر برای گذراندن اوقات خوش شد.

سناریو دوم:

تولد فرزندش نزدیک بود بود و از یک ماه قبل برای تدارک میهمانی و جشن تولد در حال برنامه ریزی بود. چه لباسی بپوشند؟ چه پذیرایی صورت بگیرد؟ خانه را چطور تزئین کند؟ کارت دعوت را خودش طراحی و تولید کند یا حاضری بخرد؟ (ترجیحش درست کردن کارت ها به دست خودش بود) چه کسانی را دعوت کند؟ چه زمانی تماس بگیرد و مهمان ها را دعوت کند؟ کیک تولد را از کجا بگیرد؟ برای تزئین روی کیک چه چیزی سفارش دهد؟ میوه چند نوع بگیرد؟ و …

کیک تولد به آن شکلی که سفارش داده بود تحویل نشد. میهمانان با تاخیر و بی نظم و پراکنده در جشن حاضر شدند. در شب تولد، فرزند بیمار و بد اخلاق بود و …

سناریو سوم:

کارمند در اداره پیگیر انجام کاری بود که به او محول شده بود. در همان روز  با سرپرست مربوطه که تقریباً رابطه نزدیک تری داشت تماس گرفت و درخواست کرد تا اطلاعات را در اسرع وقت به دستش برسانند. برای اینکه خیلی سخت نگیرد از در تعامل و مصالحه صحبت کرد و برای شنبه هفته آینده قول گرفت تا اطلاعات را کامل تحویل بگیرد. شنبه همدیگر را دیدند و کارمند با لبخند یادآوری کرد که امروز منتظر هست. شنبه چیزی به دستش نرسید یکشنبه، دوشنبه و روزهای بعدی هم هر بار که پیگیری می کرد سرپرست با عذرخواهی و خوش و بش کردن عنوان می کرد چشم حتما امروز هماهنگی می کنم تا برایت ارسال کنند. بعد از چند روز که اطلاعات ارسال شد، کارمند متوجه شد که نقص و ایراد بسیاری در کار است. نکات اشتباه را بازگو کرد و قرار شد اصلاحات صورت گیرد و فایل تکمیلی مجدداً ارسال شود. اما خبری نشد و هر بار که پیگیری صورت می گرفت سرپرست عنوان می کرد که چشم، حتما همین امروز هماهنگ می کنم تا به دستت برسد. روزها گذشت و کارمند موضوع را با مسئول بالا دستی اش در میان گذاشت که از سوی مقام بالاتر پیگیری شود تا کم کاری و تعویق در انجام کار از جانب کارمند تعبیر نشود.

قرار شد جلسه ای مشترک گذاشته شود تا انجام آن کار به صورت جدی تر پیگیری شود. جلسه کنسل شد. روزها و هفته ها و ماه ها گذشت. بعد از سه ماه یک روز با تماس همکار آن کارمند، با واحد مربوطه در همان روز فایل تکمیلی ارسال شد و پس از آن تماس گرفتند که راستی آن فایل را به آن کارمند هم بدهید و پیغام بدهید که دیگر اینقدر تماس نگیرد. کارمند تعجب زده و عصبانی شد. کارمند نمی تواند با فرهنگ آن شرکت سازگار شود.

هر سه سناریو بالا با واقعیت امر، فاصله چندانی ندارد. آنها را با توجه به محیط اطراف و تجربیات شخصی خودم بازگو کردم. وقتی به روند اتفاقات و طرز برخورد و مدل های ذهنی و الگوهای رفتاری و سبک زندگی های متفاوت در اطرافم نگاه می کنم در اکثر مواقع چنین می گذرد.

ادعا یا واقعیت این است که درصد بیشتر جامعه و مردم از هر صنفی بر اساس داستان کارمند در سناریو اول و سرپرست و شرکت در سناریو سوم زندگی می کنند. این حرف را بارها شنیده ام “برای اینکه اذیت نشوی بهتر است خیلی سخت نگیری، کمتر کسی مثل شماست. دنیا در دست همین اکثریت است”

در این خصوص بحث نمی کنم. به نظرم، هر کس در هر جایی که هست و به هر شکلی که برخورد می کند برای خودش مناسب است و احتمالاً توانسته از پس مشکلاتش بر آید که حاضر نیست سبک زندگی اش را اصلاح یا تغییر دهد و یا سبک رفتاری دیگری را ببیند.

اما گاه در مجاورت و مصاحبت با این افراد برای سوق به سمت فکر کردن این سوالات را می پرسم:

  • آیا در بازه زمانی بلند مدت هم چنین افراد یا چنین شرکت هایی پابرجا هستند و ماندگار؟
  • آیا در افق زمانی بلند مدت هم این افراد می توانند با راحتی و آسودگی خاطر گذران زندگی داشته باشند؟
  • هزینه و فایده کدام یک از سبک های زندگی در درازمدت، مناسب تر و مفید تر است؟
  • کدام یک از این افراد آسیب کمتری را به خود و محیط اطراف تحمیل می کند؟
  • آیا در همه جا می توان با سبک رفتاری اکثریتی، از پس حل مشکلات بر آمد؟

بیشتر بخوانید
یادداشتی کوتاه بر آثار دن اریلی

تا کنون تعداد سه جلد از کتاب های دن اریلی از جمله نابخردی های پیش بینی پذیر، پشت پرده ریاکاری و جنبه مثبت بی منطق بودن را که در ارتباط با اقتصاد رفتاری می باشد مطالعه کردم و به نظرم بسیار کاربردی بودند. کاربردی از این جهت که بر اساس نتایج بدست آمده از آزمایشات متعددی که در این کتاب ها عنوان شده است، در تصمیم گیری ها و انتخاب ها می شود آگاهانه تر دست به اقدام زد.

دن اریلی از آنجایی که در کتاب هایش با به اشتراک گذاشتن تجربیات شخصی اش از جمله سختی های بی شائبه ای که بر اثر حادثه سوختگی متحمل شده و با بیان نکات مفید و آموزنده ای که در طول دوران بستری و درمانش کسب کرده، توانسته به عنوان نویسنده ارتباط عمیق تری را با مخاطب برقرار نماید.

دن اریلی همچنین در هر یک از کتاب هایش بر اساس تحقیقات و آزمایش های فراوانی که با کمک همکارانش ترتیب داده، به بحث و تشریح جزئیات مسائل و دغدغه هایش می پردازد و با تکیه بر روش علمی و بطور مفصل نابخردی و بی منطقی های انسان را گردآوری، بررسی و تفسیر می نماید. البته در بی منطقی ها و تصمیم گیری بر اساس احساسات و عواطف جنبه های مثبت و امیدوار کننده ای را هم یادآور می شود که می تواند یکی از نشانه های تفاوت و تمایز انسان ها باشد.

نکته جالبی که در پایان کتاب جنبه مثبت بی منطق بودن عنوان نموده و بر آن تاکید دارد، این است که در تصمیم ها و تفکرات، باورها، پیشنهادها و توصیه های اطرافیان و همچنین انتخاب های مان شک و تردید داشته باشیم و بر اساس آنچه تا کنون انجام شده یا اینکه بر مبنای آنچه گذشته گان و پیشینیان اقدام نموده اند پیش نرویم. قدم گذاشتن در مسیری که بیشتر پا خورده است را بر مبنای آمار و ارقام و اقدام اکثریت با دیده ی تردید بنگریم. دن اریلی از ما می خواهد که سعی کنیم سوالات زیاد داشته باشیم و از جهات مختلف به مسائل نگاه کنیم و یک مسئله را درست تعریف کنیم. برای موفقیت در این مهم پیشنهادش این است که هر چیزی را در بستر آزمایش قرار دهیم و با تعدادی آزمایش هر چند کوچک در تصمیم ها و انتخاب های خود آگاهانه و منطقی تر دست به اقدام بزنیم.

به نظرم با توجه به فرصت محدود و اینکه یک بار بیشتر نمی توانیم زندگی در این وادی را تجربه کنیم مناسب و مفید می تواند باشد تا پیشنهاد دن اریلی را در حد امکان به عمل آوریم و بر روی موضوعات و مسائل پیش رو، کمی متوقف شویم و به سرعت راحت ترین راه حل را انتخاب نکنیم. مدتی را به جمع آوری و گردآوری اطلاعات بپردازیم و بر روی راه حل های مختلف و احتمالاً نتایج متفاوتی که در انتهای هر یک از مسیرها در پیش خواهد بود، بیندیشیم و تصورات عمیق تری را در سر بپرورانیم و دست به انتخاب آگاهانه تری بزنیم.

 

بیشتر بخوانید
ذخیره روشنایی برای تاریکی

مطلق گویی نکنیم و مطلق بینی نداشته باشیم و گفته های قطعی و مطلق را هم جدی نگیریم.

وقتی حال دلمان به طور کلی خوب هست، هر گاه حتی دلیل روشن این همه پر انرژی بودن و نشاط را هم  نمی دانیم.

دنیای اطراف هم در نظرمان زیباتر از روزهای دیگر هست.

ترجیح خودمان اینست که همیشه و هر لحظه مان زیبا، خوب و سرشار از انرژی باشیم.

اما در دنیای واقعی وقتی نیم نگاهی به روند عملکرد مثلا یک ماهه خودمان بیندازیم، می بینیم که اینطور نیست یا لااقل امکان و احتمالش کم است.

در طول یک ماه، روزهایی را پر انرژی، پرتلاش و با انگیزه هستیم، چند روزی را با سختی و بی انگیزه به کارها و امورات مان رسیدگی می کنیم و چند روزی را بایستی تحت کنترل بیشتر  سپری کنیم تا در مسیر تحقق اهداف و خواسته هایمان قدم برداریم.

روند طبیعی می تواند به این شکل باشد. در طول یک ماه، گاه چهار فصل را تجربه می کنیم و شاهد گرما و سرما، بهار و خزان و زمستان زندگی روزمره خود خواهیم بود.

برای اینکه بتوانیم در روزهای سخت و تیره مانع تحلیل رفتن شویم و با استقامت بیشتری قدم برداریم، مناسب است از انرژی مان در روزهای پر از شادی نهایت بهره و استفاده را ببریم. به حد کفایت در چنین روزهایی بهینه عمل کنیم و ذخیره شادی و ذخیره توان و انرژی داشته باشیم تا بتوانیم در روزهایی که متحمل سختی می شویم آن ذخیره را به عنوان سوختی برای صبوری به خرج دادن هزینه کنیم.

چگونه می توانیم به اندازه کافی و وافی در روزهای خوش سرمایه گذاری داشته باشیم؟

  • کمک کردن و دست یاری دادن برای رفع حاجت می تواند پس انداز خوبی برای روزهای گرفتاری باشد.
  • بیشتر خواندن و بیشتر کار کردن و طولانی تر نوشتن در روزهایی که حال بهتری داریم می تواند پس انداز روزهای بی حوصلگی و کم کاری مان باشد.
  • مفید و سازنده واقع شدن در محیط پیرامون می تواند مرهمی باشد بر روزهای کسالت باری که حتی حوصله خودمان را هم نداریم.
  • زیبا سخن گفتن و صادقانه و خالصانه عمل کردن می تواند ذخیره ای باشد برای روزهایی که سکوت و انفعال را انتخاب کردیم.
  • برنامه ریزی داشتن و استفاده حداکثری از امکانات و داشته ها و توانایی ها در روزهای خوشی می تواند پشتوانه گرمی باشد برای بی برنامگی ها و پراکندگی هایی که گاه پیش می آید.
بیشتر بخوانید
یک صبح یک طلوع

صبح برای رفتن به اداره به همراه یکی از دوستان و همسرش با ماشین در حرکت بودیم. هوای مطبوع و خنکی بود. امروز آسمان شهر جزو یکی دیگر از آن آسمان های زیبا و سحرانگیز بود. خوشحالم از داشتن این عادت که روزم را با نگاه به آسمان شروع می کنم و می توانم هر بار چشم انداز متفاوت و حیرت انگیزی از آن را به تماشا بنشینم.

از روی یکی  از پل ها در حال عبور بودیم و نگاهم همچنان به آسمان دوخته شده بود، به ذهنم رسید تا تصویری از آن آسمان زیبا را ثبت کنم و به سرعت و کاملاً به موقع، گوشی را از داخل کیفم بیرون آوردم و دستگیره در را برای پایین کشیدن شیشه ماشین چرخاندم و آن منظره را (تصویر پایین)  ماندگار ساختم.

 

 

در طول مسیر رادیو ماشین روشن بود. وقتی به پخش خبر رسید، توجهم جلب شد تا کمی از اخبار مطلع شوم. خبرها به این شرح بود:

  • قاتل دانشجوی دکتری بازداشت شد و جهت بررسی انگیزه قتل توسط بازپرس جنایی تحت بازجویی قرار گرفت.
  • کشتار جمعی در …
  • اعتراض و فشار جمعی در …
  • جنگ و خونریزی در …
  • بیماری و میزان مرگ و میر در …

در عرض چند دقیقه اخبار کوتاه (با کمی اغراق)  واقعا  بصورت رگباری غیر از موارد بالا خبر متفاوت دیگری بازگو نشد. طنز ماجرا این بود که در پایان گوینده خبر گفت: “روز خوبی در پیش داشته باشید. خدانگهدار”

بلند زدم زیر خنده و حرف های پایانی را اینطور تکرار کردم: هیچ نگران نباشید. مثل همیشه خبر خاصی نیست. شاد باشید و روزگار بر شما خوش.

به واقع از این همه سنخیت و یکپارچگی در سخنان بعضی از این گونه گویندگان خبر در حیرت می ماندم. این حیرت کجا و حیرت صبح از دیدن آسمان کجا😉

بیشتر بخوانید
همراهان همیشگی

می توان با ترس کمتر و دیدی روشن تر، جور دیگر نگریست و درک کرد یا پا در وادی ناشناخته ها گذاشت.

پیدا کردن همراهی که بی هیچ چشم داشت، در لحظات شادی و نشاط، لحظاتی که بی حوصله و بی رمقی، لحظاتی که ناراحت و غمگینی، لحظاتی که هیجان زده ای و در هر لحظه با هر احساس و روحیه ای که هستی، می توانی روی آن حساب کنی.

احساسات گذرا هستند و چندان قابل اتکا نیستند

اما گاه بر اساس آنها مورد قضاوت قرار می گیریم

داشتن همراهی که مدام بر تو خرده نگیرد و با لحنی شفاف و صادقانه و به دور از تعارفات با تو سخن بگوید، دری کمیاب است

می توان کتاب را به عنوان آن همراه همیشگی یافت و برگزید.

همراهی که آگاهی فراخ و دید ژرف و اندیشه ای دیگر هدیه می دهد

در پایان یک روز سخت یا آغاز یک روز زیبا، لحظات و گذر زمان را جاری و روان می سازد

با کتاب به عنوان یک همراه خوب و همیشگی روزگار را سپری می کنم و هر روز یاد می گیرم و آموخته ها را به سمت عمل هدایت می کنم. تلاش می کنم از این همنشینی غافل نشوم و تا آخرین فرصت حیات، همراهی اش را از دست ندهم.

نوشتن هم یکی دیگر از همراهان خوب است

مو شکافانه عمل می کند و جزئیات را نمایان می کند.

نوشتن هم نوعی فکر کردن است فکر کردن عمیق

با این حال جنس نوشتن بر روی کاغذ می تواند، سیری دیگر باشد.

بیشتر بخوانید
تفاوت ادراک نسبت به شخصیت و جایگاه شغلی

حدود ۲۲ سالم بود که برای اولین بار به صورت رسمی در یک شرکت کوچک خصوصی مشغول به کار شدم. وقتی به درب ورود شرکت رسیدم از نگهبان راهنمایی خواستم تا به سمت دفتر مدیریت بروم. فکر می کنم کمتر کسی آدرس محل کارش به این جذابی و نشاط آوری بوده باشد.

“مستقیم برو. دست چپ از زیر پل سنجاب می گذری و وقتی قلعه را دیدی، وارد قلعه شو از پله ها برو بالا، طبقه اول دفتر مدیریت هست”

احتمالاً می تونید حدس بزنید. اولین محل کار من “شهربازی بزرگ تهران” معروف به لوناپارک بود. با توجه به اینکه در روزهایی که شهربازی برای استفاده عموم باز بود (بهار و تابستان) همکاران تا ساعت ۱۲ یا ۱ شب مشغول فعالیت بودند، در شش ماهه ابتدای سال، ساعت شروع کار ۹ صبح بود.

من تنها خانمی بودم که در بخش اداری آن شرکت مشغول به کار بودم. در نتیجه با توجه به اینکه بعدازظهرها کارم زودتر تمام می شد. صبح ها من استثنائاً ساعت ۸ یعنی یک ساعت زودتر از سایر همکاران در شرکت حضور داشتم.

یکی از همکارانم با دستور مدیریت از بدو ورودم به آن شرکت، تمام جزئیات و موارد مربوط به انجام کار را خالصانه به من آموزش داد. در طول همکاری ام با آن شرکت بسیار از تجربیات ایشان که متواضعانه در اختیارم می گذاشتند آموخته بودم و به واقع تا به امروز، داشتن همکاری تا آن اندازه صادق و شفاف را تجربه نکردم.

اینها را گفتم، برای بیان خاطره ای از همان زمان که به تازگی برایم تداعی شد.

چندی پیش وقتی فنجانم را برداشتم و می خواستم چای بریزم. لیوان دیگری را هم برداشتم و برای رئیسم هم چای ریختم و به ایشان تعارف کردم. بسیار تشکر کرد. می خواستم از اتاقش بیرون بیایم که ذهنم فلش بک خورد به حدود ۱۲ سال گذشته. خندیدم و رو به رئیسم گفتم.

من همان کسی هستم که در سال های ابتدایی تجربه کاری ام وقتی یکی از همکاران که بسیار هم به گردنم حق داشتند مطلبی را با کلی بالا و پایین کردن این طور بیان کردند که ببخشید آقای … (مدیر شرکت) رودربایستی کردند و از من خواستند تا از شما یک خواهشی داشته باشم اگر جوابتان منفی هم باشد اشکال ندارد. گفتم: بفرمائید گفت: امکان دارد چون شما یک ساعت زودتر از بقیه همکاران به اداره می آیید، زحمت بکشید و فقط زیر سماور را روشن کنید، بقیه کارهایش را همکارمان ساعت ۹ انجام می دهد. من هم با کلی غرور جوانی، قیافه ام در هم رفت و قاطعانه گفتم: نه. چیزی نگفت و با ناامیدی رفت و دیگر این موضوع از جانب هیچ کسی مطرح نشد.

امروز که برای شما کاملا خودجوش چای آوردم. خاطره آن روز برایم زنده شد. با رئیس خندیدیم و از اتاقش بیرون آمدم.

تمام آنچه بیان کردم بهانه ای بود تا حرف اصلی ام را عنوان کنم.

در ابتدای تجربه کاری با غرور جوانی سعی داشتم جایگاه شغلی خودم را حفظ کنم و حالا پس از گذشت سال ها تجربه کاری آموخته ام؛ توجه به جایگاه شغلی اهمیت چندانی ندارد و شخصیت افراد به واسطه میز و صندلی و مدرک و هر چیز گذرا، بالا و پایین نخواهد شد. مهم است با توسعه شخصیت و موثر واقع شدن در محیط اطراف، گامی هر چند کوچک، برای روشنایی بخشیدن به مسیر پیش روی خود و اطرافیان برداریم.

 

 

عمیق ترین تجربیات کاری ام را مدیون همکارانی هستم که با بزرگیشان، بزرگ شدن و رشد مرا در طول زمان به ارمغان آوردند. بر این باورم سال های نخست کار یکی از تاثیر گذارترین و با اهمیت ترین مراحل در روند تجربه کاری و شغلی ماست.

داشتن نظم و انضباط کاری، اخلاق حرفه ای و به تعویق نینداختن کارها، پرهیز از غرض ورزی، به اشتراک گذاری اطلاعات و آموزش خالصانه به همکاران و حساسیت بر نحوه برخورد با ارباب رجوع و انجام کیفی امور وظیفه ای و زمینه ای در محیط کار را ریشه در یادگیری، مجاورت و مصاحبت با مدیران و همکاران عزیزم بخصوص در سال های ابتدایی اشتغال به کار می دانم.

بیشتر بخوانید
بزرگ منش بودن

از شنیدن و مطالعه زندگی نامه بعضی بزرگان و اندیشمندان حیرت می کنم.

شگفت زده می شوم از انتخاب روش و نوع بازخوردشان در مواجهه با چالش و سختی های پیش رو

آنان هم از گونه انسان ها هستند.

اما بسیاری از ما برای توجیه نامناسب بودن انتخاب های مان عنوان می کنیم

انسان ها دارای ظرفیت گوناگونند و آستانه تحمل هر شخص فرق می کند

اما مگر آن اقلیت از جنس دیگر و گونه ای دیگر هستند

اصلا مگر با این حرف ها و پیش رفتن به این شکل، مشکلی حل شده یا اینکه از میزان سختی کاسته شده؟

یا مگر سختی و درد وارد شده بر دیگران کوچک بوده؟

مناسب است بجای توجیه و آوردن هزار و یک دلیل برای دفاع از موضع خود

تعصب به خرج ندهیم  و این را هم ببینیم که

می تواند تمایز آن اقلیت، بالا بردن سطح تحمل و صبوری باشد برای تبدیل کردن سختی به شکوفایی و اعتلا.

یعنی به جای غصه خوردن و عجز و ناله، سعی کرده اند دست به کار شوند و جایگزین مناسب تر و خوشایندتری به جای ناله و زاری پیدا کنند.

قطعاً چنین طریقی آسان نیست و بسیار سخت است

 چقدر تحسین برانگیز و حیرت آور است زندگی و منش بزرگانی همچون ملاصدرا، نادر ابراهیمی، نیچه، دن اریلی و احتمالاً خیلی از بزرگان دیگر که هنوز آنها را نشناختم.

فاصله بسیار است

به هر حال بسیار باید بیاموزم و تمرین کنم

امیدوارم روزی اکثریتی بشویم یا لااقل جزو همان اقلیتی باشیم که بتوانیم همچون بزرگان قدم برداریم، مسائل را حل کنیم و مسیر پر فراز و نشیب زندگی را بپیماییم.

 

بیشتر بخوانید
آدم ها متفاوتند

فاصله ها عیان شده است

نمی توان یک سویه آنرا پیوند داد

از تازگی و طراوت سخن، خبری نیست

دنیای ما متفاوت شده،  تغییر و دگرگونی حادث گشته

می خواهی وضعیت موجود را حفظ کنی

می خواهی بایستی و به استراحت بنشینی

می خواهی بمانی و فارغ از هر اندیشه ای گذران کنی

گاه رغبتی به هم صحبتی و همراهی نیست

دلیل قاطع ات هم اینست: آدم ها متفاوتند

من هم نمی توانم بنشینم، آرام و قرار ندارم

نمی توانم در فضای سکون و بی جنب و جوش تنفس کنم و دم نزنم

حق با توست آدم ها متفاوتند

بهتر است هر کدام به راه خود برویم 

فضا را بر یکدیگر تنگ نکنیم

می روم جایی که آرام گیرم

می شنوم سخنی که وجودم را مملو از سرزندگی سازد

مشعوفم با خلوتی که با آغوشی باز در انتظار است

پناه می برم به آنجایی که تعلق خاطر خواهم داشت

و برای جور دیگر ساختن تعلل نخواهم کرد.

بیشتر بخوانید
معنای کار و تلاش

در حال مطالعه کتاب “جنبه مثبت بی منطق بودن” اثر دن اریلی هستم. فصل دوم این کتاب با عنوان “معنای کار و کوشش” به شرح و توصیف نحوه عکس العمل ها و عملکرد ما در ارتباط با کار، هدف یا شغلی که برعهده داریم  پرداخته است.

دن اریلی داستان دانشجویش را بیان می کند که در محیط کار بر روی پروژه ای با اشتیاق مشغول کار است و در نهایت طراحی حاصل کارش را به مدیر مربوطه می رساند. مدیر هم پس از دیدن گزارش، از کارمندش تعریف و تشکر می کند و بیان می کند که گزارش جامعی ارائه داده است اما به دلایل تصمیمات مدیریتی در سطوح بالاتر و وجود برخی مسائل، گزارش ایشان مورد استفاده قرار نخواهد گرفت. کارمند دچار یاس و بی انگیزگی می شود و نمی تواند همچون گذشته با رغبت به کارش ادامه دهد و تلاش کند.( بعد از بازبینی متن، متوجه شدم در این پاراگراف داستان را نزدیک به وضعیت کاری خودم تعریف کردم که کمی متفاوت از داستان نقل شده در کتاب است:))

دن اریلی با کمک همکارانش چند آزمایش در رابطه با تاثیر معنادار بودن کار و کوشش در میزان تعهد و انگیزه افراد، انجام می دهد و به این نتیجه می رسد که وقتی در انجام کاری حتی کمترین معنا وجود داشته باشد افراد با انگیزه بیشتری به تکمیل و به نتیجه رساندن کار همت می کنند و در صورتیکه با بی توجهی و بی معنایی در مقابل تلاش و کوششان برای کار روبرو شوند، انگیزه شان فرو کاسته می شود.

معنادار بودن نه صرفاً در ارتباط با کار که در ارتباط با هر آنچه که برایش تلاش می کنیم هم موثر است. دنبال کردن اهداف در زندگی مان وقتی به صورت منظم و مستمر و با انگیزه به پیش می رود که در پس آنها معنایی نهاده باشیم.

دن اریلی در قسمتی از این فصل کتاب در رابطه با وبلاگ نویسی برای پاداش معنوی هم اشاراتی داشت که برایم جالب توجه بود. او می پرسد چرا وبلاگ ها این قدر پر طرفدارند؟ و دلیلش را تنها این نمی داند که افراد بسیاری آرزوی نوشتن دارند زیرا قبل از پدید آمدن وبلاگ ها هم افرادی می نوشتند.

دن اریلی دو ویژگی را در وبلاگ نویسی عنوان می کند که آنرا از دیگر شکل های نوشتن متمایز می کند و این دو ویژگی همان معنا و انگیزه ای هستند که افراد را به نوشتن ترغیب می کنند.

۱- افراد با این امید می نویسند که دیگران نوشته های شان را می خوانند و آمار بازدیدکننده ها می تواند یکی از ویژگی های انگیزاننده در دنیای وبلاگ نویسی باشد.

۲- در وبلاگ نویسی افراد این امکان را به خواننده می دهند که واکنش و عقاید خود را درباره مطلب وبلاگ بنویسند.

“در نتیجه حتی نوشتن برای یک نفر در مقایسه با نوشتن برای هیچ کس، به نظر می رسد مشوق بزرگی باشد تا افراد زیادی را به سمت وبلاگ نویسی سوق دهد.”

وقتی به روند نوشتن خودم نگاه می کنم. می بینم گاهی در نوشتن بی نظم شده ام، با این حال عادت به نوشتن باعث شده، هر گاه بین نوشتن هایم فاصله ایجاد می شود حس خوبی را تجربه نکنم و مدام گوشه ای از ذهنم درگیر آن باشد و در جستجوی بهانه ای برای نوشتن.

دلایل نوشتنم را قبلاً در بخش “درباره ی من” عنوان کرده ام. با این حال به واقع یکی از انگیزه ها و مشوق های اصلی من هم، این است که از طریق وبلاگ نویسی بتوانم حرف هایم را با دوستانم مطرح کنم، دوستانی که احساس می کنم وجه اشتراک نزدیک تری با آنان دارم.

البته یکی از انگیزه های  اساسی و ویژه ام، ارتباط و دیدن شدن توسط آن حداقل یک نفر (به قول دن اریلی) است که کسی نیست جز “معلم زندگی ام” و نوشتن می تواند یکی از بهترین وجوه حفظ و نگهداری این ارتباط باشد.

بیشتر بخوانید
به امید خوشی های خالص

پیروزی، فتح قله های سختی، بالا رفتن، رشد و موفقیت را دوست داریم و برای دستیابی به آن تلاش می کنیم.

تصورمان این است که رسیدن به بالاترین پله های ترقی، دستیابی به خواسته ها چه در مورد خودمان و چه اطرافیانمان نهایت نشاط، خوشی، رسیدن به آرامش و لذت بخش خواهد بود.

اما گاه چه تلخ می شود. وقتی خودت یا دیگری گرفتاری ای صعب داشته باشید.

لحظه ای که برای رسیدن به موفقیت جشن می گیریم و یکدیگر را در این شادمانی شریک می کنیم. می خندیم و خوشحالیم.

آیا این خوشحالی ها خالصانه و عمیق است؟

چقدر خوب می شد که در شادی ها و موفقیت ها، تمام اطرافیان هم، در سطح خود خوشحال و آرام بودند.

وقتی می بینی یا می دانی که یکی از اطرافیانت با وجود تلاش و برنامه ریزی ها، دچار مسئله و چالشی بغرنج هست و سعی دارد در کنار خوشی ها و موفقیت های تو همراهی ات کند و با تو شادمانی کند.

نمی توانی خالصانه و از اعماق وجود خوش باشی.

ته دلت و جایی از قلبت غم نشسته و دوست داری همه با هم خوش باشید، دوست داری  شیرینی داشته ها، موفقیت ها و تجربه های خوب و سازنده را یکایک اطرافیان هم به اندازه خواسته خودشان چشیده باشند.

در حسرت و دلگیری او شریکی و هر دو آنرا پنهان می سازید و به ظاهر، تمام و کمال در حال شادمانی کردن هستید.

امیدوار و آرزومندم شوق و ذوق، لحظات خوش و خنده های از ته دل خالصانه و با فراغ بال نصیب همگان شود.

بیشتر بخوانید