تصویر واقعی تر

استاندارد

شاید از مشخصه های درونگرایی ام این باشد که در مصاحبت های دسته جمعی، اغلب سعی می کنم شنونده باشم تا گوینده. در میان صحبت ها و گفتمان دوستان گاه، بی تابی و سرگردانی کسانی را می شنوم که در جستجوی راهی برای تجربه شادی محض و دوری از غم و ناراحتی می باشند. مسیری که کمتر اذیت شوند و بطور کلی با کمترین زحمتی بیشترین بهره برداری را از محیط اطراف داشته باشند. البته خودم هم در گذشته چنین راهی را جستجو می کردم، راهی که بتوانم از آن لذت ببرم، خوش باشم و کمتر بالا و پایین شوم. رهی که غم و غصه از آن دور باشد و رنج کمتری را متحمل شوم. هر چند اغلب چنین اتفاقی نمی افتاد و اتفاقاً مسیری پر پیچ و خم همراه با فراز و نشیب را می گذراندم و از اینکه خودم را مجبور می دانستم که در چنین راه دشواری قدم بردارم ناراحت بودم و این نگاه جبری باعث شده بود  روزگار بسیار برایم سخت و تلخ بگذرد.سوالاتی که ذهنم را مشغول می کرد بر این اساس بود.

-کدام مسیر برای قدم گذاشتن سهل تر است؟

-آیا مسیری وجود دارد که فراز و نشیب و پیچ و خم آن کمتر باشد؟

-قدم برداشتن در کدام مسیر با هزینه کمتر همراه است؟

-رضایت و آرامش را بصورت همزمان در کدام مسیر می توان جستجو کرد؟

-آیا راه میانبر برای رسیدن به آرامش و راحتی خیال وجود دارد؟

همه چیز را با هم می خواستم و از طرفی برایم سخت بود و حاضر نبودم هزینه آن رشد، پیشرفت و منفعت را پرداخت کنم. به تعبیری بیشتر دریافت کننده  گی و ستاندگی را می خواستم و در ارائه داده ها و خرج کردن داشته ها خساست به خرج می دادم. در بعضی مواقع نقش جبر و اجبار را پررنگ تر لمس می کردم و در نتیجه اگر هم تلاش یا حرکتی را برای دستیابی به خواسته هایم داشتم، تحمل می کردم و به تلخی و با مصیبت قدم بر می داشتم. از جهتی به دلیل ندانستن ها و ناآگاهیم مسیر را سخت و دشوار کرده بودم و می شد با استرس و نگرانی کمتر هم از پس مشکلات برآمد. خدا را شاکرم که هر چند سخت مسیرم را با موفقیت طی کردم.

حالا نگاهم و مدل ذهنی ام بسیار متفاوت از گذشته شده است. اکنون باور دارم که مسیر میانبر به ندرت وجود دارد و برای پایداری و حفظ و ثبات داشته ها و رسیدن به دستاورد مورد نظر بایستی مسیر طولانی و حتی پر پیچ و خم را طی کنم. آگاهی و واقع بینی و شکسته شدن تصویر های ذهنی غیر محتمل در مواجهه با دنیای اطرافم، باعث شده برای پذیرش مسائل پیش رو زاویه دیدی گسترده و باز داشته باشم. دوست ندارم ضعیف و شکننده باشم، پس با نگرانی کمتر و با آغوشی باز در پی دیدن، یافتن و کشف راه حل ها و گزینه ها و مسیرهای متفاوت و متنوع هستم تا بتوانم جشن شادی را به جهت توانایی حل مسئله با استفاده از قدرت اختیار و اراده برپا کنم.

به این باور رسیدم که تلخی غم باید باشد تا طعم شیرین شادی را بچشم. بهتر است دوری و فراق تحمل کنم تا وصال را بفهمم. زحمت و سختی را متحمل شوم تا آسایش را درک کنم. به نظرم زندگی صرفا در خوشی، شادی و آرامش خلاصه نمی شود، ترکیبی از تپه ها، دره ها، دیوارها، صخره ها و بالا و پایین شدن هاست که انگیزه ای می شوند برای حرکت، تلاش، لذت بردن از زندگی و انسان بودن.