همراهان همیشگی

استاندارد

می توان با ترس کمتر و دیدی روشن تر، جور دیگر نگریست و درک کرد یا پا در وادی ناشناخته ها گذاشت.

پیدا کردن همراهی که بی هیچ چشم داشت، در لحظات شادی و نشاط، لحظاتی که بی حوصله و بی رمقی، لحظاتی که ناراحت و غمگینی، لحظاتی که هیجان زده ای و در هر لحظه با هر احساس و روحیه ای که هستی، می توانی روی آن حساب کنی.

احساسات گذرا هستند و چندان قابل اتکا نیستند

اما گاه بر اساس آنها مورد قضاوت قرار می گیریم

داشتن همراهی که مدام بر تو خرده نگیرد و با لحنی شفاف و صادقانه و به دور از تعارفات با تو سخن بگوید، دری کمیاب است

می توان کتاب را به عنوان آن همراه همیشگی یافت و برگزید.

همراهی که آگاهی فراخ و دید ژرف و اندیشه ای دیگر هدیه می دهد

در پایان یک روز سخت یا آغاز یک روز زیبا، لحظات و گذر زمان را جاری و روان می سازد

با کتاب به عنوان یک همراه خوب و همیشگی روزگار را سپری می کنم و هر روز یاد می گیرم و آموخته ها را به سمت عمل هدایت می کنم. تلاش می کنم از این همنشینی غافل نشوم و تا آخرین فرصت حیات، همراهی اش را از دست ندهم.

نوشتن هم یکی دیگر از همراهان خوب است

مو شکافانه عمل می کند و جزئیات را نمایان می کند.

نوشتن هم نوعی فکر کردن است فکر کردن عمیق

با این حال جنس نوشتن بر روی کاغذ می تواند، سیری دیگر باشد.

تفاوت ادراک نسبت به شخصیت و جایگاه شغلی

استاندارد

حدود ۲۲ سالم بود که برای اولین بار به صورت رسمی در یک شرکت کوچک خصوصی مشغول به کار شدم. وقتی به درب ورود شرکت رسیدم از نگهبان راهنمایی خواستم تا به سمت دفتر مدیریت بروم. فکر می کنم کمتر کسی آدرس محل کارش به این جذابی و نشاط آوری بوده باشد.

“مستقیم برو. دست چپ از زیر پل سنجاب می گذری و وقتی قلعه را دیدی، وارد قلعه شو از پله ها برو بالا، طبقه اول دفتر مدیریت هست”

احتمالاً می تونید حدس بزنید. اولین محل کار من “شهربازی بزرگ تهران” معروف به لوناپارک بود. با توجه به اینکه در روزهایی که شهربازی برای استفاده عموم باز بود (بهار و تابستان) همکاران تا ساعت ۱۲ یا ۱ شب مشغول فعالیت بودند، در شش ماهه ابتدای سال، ساعت شروع کار ۹ صبح بود.

من تنها خانمی بودم که در بخش اداری آن شرکت مشغول به کار بودم. در نتیجه با توجه به اینکه بعدازظهرها کارم زودتر تمام می شد. صبح ها من استثنائاً ساعت ۸ یعنی یک ساعت زودتر از سایر همکاران در شرکت حضور داشتم.

یکی از همکارانم با دستور مدیریت از بدو ورودم به آن شرکت، تمام جزئیات و موارد مربوط به انجام کار را خالصانه به من آموزش داد. در طول همکاری ام با آن شرکت بسیار از تجربیات ایشان که متواضعانه در اختیارم می گذاشتند آموخته بودم و به واقع تا به امروز، داشتن همکاری تا آن اندازه صادق و شفاف را تجربه نکردم.

اینها را گفتم، برای بیان خاطره ای از همان زمان که به تازگی برایم تداعی شد.

چندی پیش وقتی فنجانم را برداشتم و می خواستم چای بریزم. لیوان دیگری را هم برداشتم و برای رئیسم هم چای ریختم و به ایشان تعارف کردم. بسیار تشکر کرد. می خواستم از اتاقش بیرون بیایم که ذهنم فلش بک خورد به حدود ۱۲ سال گذشته. خندیدم و رو به رئیسم گفتم.

من همان کسی هستم که در سال های ابتدایی تجربه کاری ام وقتی یکی از همکاران که بسیار هم به گردنم حق داشتند مطلبی را با کلی بالا و پایین کردن این طور بیان کردند که ببخشید آقای … (مدیر شرکت) رودربایستی کردند و از من خواستند تا از شما یک خواهشی داشته باشم اگر جوابتان منفی هم باشد اشکال ندارد. گفتم: بفرمائید گفت: امکان دارد چون شما یک ساعت زودتر از بقیه همکاران به اداره می آیید، زحمت بکشید و فقط زیر سماور را روشن کنید، بقیه کارهایش را همکارمان ساعت ۹ انجام می دهد. من هم با کلی غرور جوانی، قیافه ام در هم رفت و قاطعانه گفتم: نه. چیزی نگفت و با ناامیدی رفت و دیگر این موضوع از جانب هیچ کسی مطرح نشد.

امروز که برای شما کاملا خودجوش چای آوردم. خاطره آن روز برایم زنده شد. با رئیس خندیدیم و از اتاقش بیرون آمدم.

تمام آنچه بیان کردم بهانه ای بود تا حرف اصلی ام را عنوان کنم.

در ابتدای تجربه کاری با غرور جوانی سعی داشتم جایگاه شغلی خودم را حفظ کنم و حالا پس از گذشت سال ها تجربه کاری آموخته ام؛ توجه به جایگاه شغلی اهمیت چندانی ندارد و شخصیت افراد به واسطه میز و صندلی و مدرک و هر چیز گذرا، بالا و پایین نخواهد شد. مهم است با توسعه شخصیت و موثر واقع شدن در محیط اطراف، گامی هر چند کوچک، برای روشنایی بخشیدن به مسیر پیش روی خود و اطرافیان برداریم.

 

 

عمیق ترین تجربیات کاری ام را مدیون همکارانی هستم که با بزرگیشان، بزرگ شدن و رشد مرا در طول زمان به ارمغان آوردند. بر این باورم سال های نخست کار یکی از تاثیر گذارترین و با اهمیت ترین مراحل در روند تجربه کاری و شغلی ماست.

داشتن نظم و انضباط کاری، اخلاق حرفه ای و به تعویق نینداختن کارها، پرهیز از غرض ورزی، به اشتراک گذاری اطلاعات و آموزش خالصانه به همکاران و حساسیت بر نحوه برخورد با ارباب رجوع و انجام کیفی امور وظیفه ای و زمینه ای در محیط کار را ریشه در یادگیری، مجاورت و مصاحبت با مدیران و همکاران عزیزم بخصوص در سال های ابتدایی اشتغال به کار می دانم.

بزرگ منش بودن

استاندارد

از شنیدن و مطالعه زندگی نامه بعضی بزرگان و اندیشمندان حیرت می کنم.

شگفت زده می شوم از انتخاب روش و نوع بازخوردشان در مواجهه با چالش و سختی های پیش رو

آنان هم از گونه انسان ها هستند.

اما بسیاری از ما برای توجیه نامناسب بودن انتخاب های مان عنوان می کنیم

انسان ها دارای ظرفیت گوناگونند و آستانه تحمل هر شخص فرق می کند

اما مگر آن اقلیت از جنس دیگر و گونه ای دیگر هستند

اصلا مگر با این حرف ها و پیش رفتن به این شکل، مشکلی حل شده یا اینکه از میزان سختی کاسته شده؟

یا مگر سختی و درد وارد شده بر دیگران کوچک بوده؟

مناسب است بجای توجیه و آوردن هزار و یک دلیل برای دفاع از موضع خود

تعصب به خرج ندهیم  و این را هم ببینیم که

می تواند تمایز آن اقلیت، بالا بردن سطح تحمل و صبوری باشد برای تبدیل کردن سختی به شکوفایی و اعتلا.

یعنی به جای غصه خوردن و عجز و ناله، سعی کرده اند دست به کار شوند و جایگزین مناسب تر و خوشایندتری به جای ناله و زاری پیدا کنند.

قطعاً چنین طریقی آسان نیست و بسیار سخت است

 چقدر تحسین برانگیز و حیرت آور است زندگی و منش بزرگانی همچون ملاصدرا، نادر ابراهیمی، نیچه، دن اریلی و احتمالاً خیلی از بزرگان دیگر که هنوز آنها را نشناختم.

فاصله بسیار است

به هر حال بسیار باید بیاموزم و تمرین کنم

امیدوارم روزی اکثریتی بشویم یا لااقل جزو همان اقلیتی باشیم که بتوانیم همچون بزرگان قدم برداریم، مسائل را حل کنیم و مسیر پر فراز و نشیب زندگی را بپیماییم.

 

آدم ها متفاوتند

استاندارد

فاصله ها عیان شده است

نمی توان یک سویه آنرا پیوند داد

از تازگی و طراوت سخن، خبری نیست

دنیای ما متفاوت شده،  تغییر و دگرگونی حادث گشته

می خواهی وضعیت موجود را حفظ کنی

می خواهی بایستی و به استراحت بنشینی

می خواهی بمانی و فارغ از هر اندیشه ای گذران کنی

گاه رغبتی به هم صحبتی و همراهی نیست

دلیل قاطع ات هم اینست: آدم ها متفاوتند

من هم نمی توانم بنشینم، آرام و قرار ندارم

نمی توانم در فضای سکون و بی جنب و جوش تنفس کنم و دم نزنم

حق با توست آدم ها متفاوتند

بهتر است هر کدام به راه خود برویم 

فضا را بر یکدیگر تنگ نکنیم

می روم جایی که آرام گیرم

می شنوم سخنی که وجودم را مملو از سرزندگی سازد

مشعوفم با خلوتی که با آغوشی باز در انتظار است

پناه می برم به آنجایی که تعلق خاطر خواهم داشت

و برای جور دیگر ساختن تعلل نخواهم کرد.

معنای کار و تلاش

استاندارد

در حال مطالعه کتاب “جنبه مثبت بی منطق بودن” اثر دن اریلی هستم. فصل دوم این کتاب با عنوان “معنای کار و کوشش” به شرح و توصیف نحوه عکس العمل ها و عملکرد ما در ارتباط با کار، هدف یا شغلی که برعهده داریم  پرداخته است.

دن اریلی داستان دانشجویش را بیان می کند که در محیط کار بر روی پروژه ای با اشتیاق مشغول کار است و در نهایت طراحی حاصل کارش را به مدیر مربوطه می رساند. مدیر هم پس از دیدن گزارش، از کارمندش تعریف و تشکر می کند و بیان می کند که گزارش جامعی ارائه داده است اما به دلایل تصمیمات مدیریتی در سطوح بالاتر و وجود برخی مسائل، گزارش ایشان مورد استفاده قرار نخواهد گرفت. کارمند دچار یاس و بی انگیزگی می شود و نمی تواند همچون گذشته با رغبت به کارش ادامه دهد و تلاش کند.( بعد از بازبینی متن، متوجه شدم در این پاراگراف داستان را نزدیک به وضعیت کاری خودم تعریف کردم که کمی متفاوت از داستان نقل شده در کتاب است:))

دن اریلی با کمک همکارانش چند آزمایش در رابطه با تاثیر معنادار بودن کار و کوشش در میزان تعهد و انگیزه افراد، انجام می دهد و به این نتیجه می رسد که وقتی در انجام کاری حتی کمترین معنا وجود داشته باشد افراد با انگیزه بیشتری به تکمیل و به نتیجه رساندن کار همت می کنند و در صورتیکه با بی توجهی و بی معنایی در مقابل تلاش و کوششان برای کار روبرو شوند، انگیزه شان فرو کاسته می شود.

معنادار بودن نه صرفاً در ارتباط با کار که در ارتباط با هر آنچه که برایش تلاش می کنیم هم موثر است. دنبال کردن اهداف در زندگی مان وقتی به صورت منظم و مستمر و با انگیزه به پیش می رود که در پس آنها معنایی نهاده باشیم.

دن اریلی در قسمتی از این فصل کتاب در رابطه با وبلاگ نویسی برای پاداش معنوی هم اشاراتی داشت که برایم جالب توجه بود. او می پرسد چرا وبلاگ ها این قدر پر طرفدارند؟ و دلیلش را تنها این نمی داند که افراد بسیاری آرزوی نوشتن دارند زیرا قبل از پدید آمدن وبلاگ ها هم افرادی می نوشتند.

دن اریلی دو ویژگی را در وبلاگ نویسی عنوان می کند که آنرا از دیگر شکل های نوشتن متمایز می کند و این دو ویژگی همان معنا و انگیزه ای هستند که افراد را به نوشتن ترغیب می کنند.

۱- افراد با این امید می نویسند که دیگران نوشته های شان را می خوانند و آمار بازدیدکننده ها می تواند یکی از ویژگی های انگیزاننده در دنیای وبلاگ نویسی باشد.

۲- در وبلاگ نویسی افراد این امکان را به خواننده می دهند که واکنش و عقاید خود را درباره مطلب وبلاگ بنویسند.

“در نتیجه حتی نوشتن برای یک نفر در مقایسه با نوشتن برای هیچ کس، به نظر می رسد مشوق بزرگی باشد تا افراد زیادی را به سمت وبلاگ نویسی سوق دهد.”

وقتی به روند نوشتن خودم نگاه می کنم. می بینم گاهی در نوشتن بی نظم شده ام، با این حال عادت به نوشتن باعث شده، هر گاه بین نوشتن هایم فاصله ایجاد می شود حس خوبی را تجربه نکنم و مدام گوشه ای از ذهنم درگیر آن باشد و در جستجوی بهانه ای برای نوشتن.

دلایل نوشتنم را قبلاً در بخش “درباره ی من” عنوان کرده ام. با این حال به واقع یکی از انگیزه ها و مشوق های اصلی من هم، این است که از طریق وبلاگ نویسی بتوانم حرف هایم را با دوستانم مطرح کنم، دوستانی که احساس می کنم وجه اشتراک نزدیک تری با آنان دارم.

البته یکی از انگیزه های  اساسی و ویژه ام، ارتباط و دیدن شدن توسط آن حداقل یک نفر (به قول دن اریلی) است که کسی نیست جز “معلم زندگی ام” و نوشتن می تواند یکی از بهترین وجوه حفظ و نگهداری این ارتباط باشد.

به امید خوشی های خالص

استاندارد

پیروزی، فتح قله های سختی، بالا رفتن، رشد و موفقیت را دوست داریم و برای دستیابی به آن تلاش می کنیم.

تصورمان این است که رسیدن به بالاترین پله های ترقی، دستیابی به خواسته ها چه در مورد خودمان و چه اطرافیانمان نهایت نشاط، خوشی، رسیدن به آرامش و لذت بخش خواهد بود.

اما گاه چه تلخ می شود. وقتی خودت یا دیگری گرفتاری ای صعب داشته باشید.

لحظه ای که برای رسیدن به موفقیت جشن می گیریم و یکدیگر را در این شادمانی شریک می کنیم. می خندیم و خوشحالیم.

آیا این خوشحالی ها خالصانه و عمیق است؟

چقدر خوب می شد که در شادی ها و موفقیت ها، تمام اطرافیان هم، در سطح خود خوشحال و آرام بودند.

وقتی می بینی یا می دانی که یکی از اطرافیانت با وجود تلاش و برنامه ریزی ها، دچار مسئله و چالشی بغرنج هست و سعی دارد در کنار خوشی ها و موفقیت های تو همراهی ات کند و با تو شادمانی کند.

نمی توانی خالصانه و از اعماق وجود خوش باشی.

ته دلت و جایی از قلبت غم نشسته و دوست داری همه با هم خوش باشید، دوست داری  شیرینی داشته ها، موفقیت ها و تجربه های خوب و سازنده را یکایک اطرافیان هم به اندازه خواسته خودشان چشیده باشند.

در حسرت و دلگیری او شریکی و هر دو آنرا پنهان می سازید و به ظاهر، تمام و کمال در حال شادمانی کردن هستید.

امیدوار و آرزومندم شوق و ذوق، لحظات خوش و خنده های از ته دل خالصانه و با فراغ بال نصیب همگان شود.

اندر احوالات رانندگی

استاندارد

حدود ۶-۵ ماهی می شود که رانندگی می کنم. توی این مدت هر دفعه نشستن پشت خودرو و رانندگی کردن در کوچه و خیابان های شهر برایم تجربه جدیدی در بر داشته است.

اینقدر این تجربه ها ناب بودند که هر بار که می خواهم به سمت ماشین بروم پروردگار و ائمه اطهار را چند صد بار یاد می کنم، حالا می فهمم یکی از دوستانم چرا هر بار که به سمت ماشینش می رفت آیه الکرسی می خواند و نیایش کوتاهی داشت😉

چند مورد از دلایلی که تصمیم گرفتم تا ماشین بخرم :

مستقل بودن، اینکه بتوانم کمک حال اطرافیان باشم و زحمات شان را جبران کنم، کسب امنیت بیشتر، کاهش مزاحمت در رفت و آمد، رفاه و حس قدرت.

و حالا تجربه های ۶-۵ ماهه من در رانندگی:

  • به دنیای بی رحمی پا گذاشته ام. فکر می کردم وقتی مسیری را پیاده طی می کنم امکان مزاحمت و شنیدن خزعبلات بیشتر است و وقتی بتوانم با ماشین خودم رفت و آمد کنم از شر آن افراد خلاص خواهم شد. برآوردم اشتباه بود.
  •  اگر کمی خطا در رانندگی داشته باشم حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد رانندگان فحش و ناسزاست که نثار می کنند.
  • چنانچه موقع رانندگی با تعلل، آهسته و با احتیاط حرکت کنم، باز هم خیل کثیری از رانندگان با انواع و اقسام حرکات در صدد پس زدن  هستند.
  • تعداد معدودی از رانندگان هستند که وقتی با فشار روانی و استرس فراوان سعی می کنی رانندگی بهتری داشته باشی، با نگاه شان و نوع رانندگی شان کمک می کنند، تو را به آرامش دعوت می کنند و صبوری به خرج می دهند.
  • اگر ندانسته حرکت اشتباهی کنی یا ندانسته در مسیر اشتباهی قدم بگذاری، به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست و عواقب آنرا گاه همان لحظه بایستی پرداخت کنی.
  • قرار نیست در این زمین بازی، ملاحظه تازه کارها شود. در این زمین دشنام و توهین می شنوی، زخمی شوی. اگر به خیر بگذرد و قربانی نشوی، خواهی توانست در کنار آنان به سمت مسیر خودت حرکت کنی.

فکر می کردم تمام این تجربه ها مختص من هست و شاید مسیری که من در آن رفت و آمد دارم، نیاز به تحمل این حجم از فشار و استرس است.

اما وقتی در ماشین، کنار برادرم می نشینم یا با تاکسی و یا آژانس در مسیری حرکت می کردم، متوجه شدم فرقی ندارد اینکه در مهارت رانندگی تازه کار باشی یا حرفه ای و با تجربه، وقتی راننده می شوی چشم و گوش ات  به این اتفاقات و رویدادها  عادت خواهد کرد و روند طبیعی و دنیای رانندگی را با تمام واقعیاتی که در خود دارد، خواهی پذیرفت و با آرامش بیشتری به پیش خواهی رفت، فقط امیدوارم جزو غرق شدگان در فرهنگ نادرست رانندگی نشوم که نشانگر عقده حقارت هستند.

به هر ترتیب تصمیم گرفتم استقلالم بیشتر شود و پا پس نکشم. منعطف و صبور باشم و در محیط خارج از چارچوب هم بتوانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم. امیدوار هستم بتوانم روزی با خونسردی و آرامش بیشتری رانندگی کنم و با داشتن این مهارت حداکثر بهره را ببرم و فرصت کسب تجربه استقلال و رفاه را با شرایط مناسب و در محیطی آرام تر برای سایرین فراهم آورم.

پراکنده نویسی و برون ریزی

استاندارد

هوشمندی می تواند استفاده حداکثری از حداقل داشته ها باشد.

استراتژی می تواند رد کردن و نپذیرفتن پست و مقام باشد.

استراتژی می تواند نپذیرفتن جایزه نوبل باشد چرا که به چیزهای بزرگتری دست یافته که اخذ یک پاداش و جایزه کوچک می تواند دامی شود و بندی باشد به پای فرد که از بالا رفتنش ممانعت کند.

خلوت گزینی و زندگی در سکوت و تنهایی می تواند به انحطاط و سقوط بکشاند و می تواند به درجه اعلا برساند.

تلاش و تحرک و پویایی می تواند برای زنده نگه داشتن و معنا یافتن زندگی و معنا سازی باشد و بی توجهی به هر دلبستگی و وابستگی مادی باشد.

باورهای درونی است که رضایت اعلا را می آفرینند.

منتظر نشستن، احتیاط کردن، بر اساس استاندارد و مطلق ها و میانگین ها و متوسط ها به پیش رفتن. تمایزی ایجاد نمی کند.

راهی که عده اندک و کمی پیمودند و مسیری که کمتر پا خورده است و نهایتش متعالی و ارزش آفرین است درس آموز است. راهی است پر از چالش.

آیا عبور از چالش ها و مبارزه و مقابله و پشت کردن به هر آنچه از نظر دیگران تحسین برانگیز و جذاب و ستودنی است در توان و ظرفیت ما هست؟

وقتی برای یک ارتقا و برداشتن یک گام بلندتر، به پس زدن دست دیگران و پا نهادن بر شانه های آنها خود را سزاوار می بینیم و ظرفی کوچک و قامتی کوتاه داریم و به یبوست فکری دچار می شویم بعید است قد بکشیم.

اما اگر بنگریم و گرد و غبار بزداییم و به روشی دیگر گام برداریم در مسیری دیگر حرکت کنیم که متفاوت یا شاید هم مغایر با خیلی از آنچه تا کنون بهترین می دانستیم باشد. حداقلش این است که زندگی دیگری را تجربه می کنیم.

می توانیم امتحان کنیم می توانیم لمس کنیم و کم کم وارد وادی اندک کسانی شویم که در انزوا برای بزرگی روح خود، نگاه و دید خود و برای صیقل دادن و روشنایی مسیر پیش روی خود تلاش می کنند. آنانی که توقعی از کسی ندارند. کسانیکه در جهت دستیابی به آنچه اکثریت جلوه ای از بزرگی می دانند، حرکت نمی کنند.برای خود و در راستای ادراک بیشتر، فهم و آگاهی فراخ تر و برای رضایت درونی و ژرف اندیشی کار می کنند، تلاش می کنند، می آموزند، یاد می گیرند، می خوانند و بی هیچ بهانه و چشمداشتی یاد می دهند.

تأملی بر آینده

استاندارد

گاهی دیدن همکاران بازنشسته، پرس و جو احوال، نحوه گذراندن زندگی شان و شنیدن صحبت ها و نصیحت هایشان برایم آموزنده است.

پدر یکی از همکاران که بازنشسته بود را در آسانسور دیدم. توصیه می کرد که دخترم از لحظات و حضورتان در محیط کار نهایت استفاده و لذت را ببرید. قدر کار کردن و بودن در محیط کار و مجاورت با همکارانتان، گپ و گفت و لحظاتی که در شرکت هستید را بدانید. بعد از بازنشستگی باید یک گوشه از خانه بنشینید.

خندیدم و گفتم: چشم حتماً. خداروشکر همکاران خوبی از جمله دختر شما را داریم و سعی می کنیم قدر لحظه هاتمان را بدانیم. اتفاقاً من هم چند وقتی است به این فکر می کنم چه کار می توانم بکنم تا پس از پایان کار در محیط شرکت، بتوانم دوران بازنشستگی بهتری را تجربه کنم؟

کلاً اگر به دوره میان سالی و پیری رسیدیم چطور می توانم آن مرحله از زندگی را به نحو مطلوب تری بگذرانم و از وقتم استفاده بهتری داشته باشم؟

انتظار جواب نداشتم. ایشان هم چیزی نگفتند و فقط اسمم را پرسیدند و بعد خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.

به این فکر کردم که نحوه زندگی کنونی ام، نحوه زیستن امروزم و نحوه  استفاده از فرصت ها و زمانم می توانند بر روی آینده پیش رویم تاثیر گذار باشند. در حقیقت طی کردن هر یک از مراحل متفاوت زندگی به صورت روندی است که تحت تاثیر مراحل قبلی است.

از لحظه بعد و از فردا و آینده خبر ندارم و قابل پیش بینی هم نیست که چه پیش خواهد آمد. با این حال باور دارم داشتن برنامه ریزی بلند مدت برای آینده می تواند مفید و یاری گر باشد.

با بالاتر رفتن سن و سال، دوست ندارم زندگی ام بی برنامه پیش برود. دوست ندارم روزمرگی داشته باشم یا اینکه دل خوش به چند مسافرت و گذراندن اوقاتم در کنار کسانی باشد که صرفاً جهت پر کردن اوقات با آنها باشم. دوست ندارم از بیکاری حوصله ام سر برود. دوست ندارم متوقع باشم یا منتظر اینکه دیگران جویای حالم باشند. دوست ندارم لحظات خوش، موفقیت ها، مهارت ها و رشدهایم منوط به گذشته باشد و در آینده صرفاً به خاطره گویی و مرور گذشته بپردازم.

شرایط متفاوت و غیرقابل پیش بینی است، با این حال آنچه را می توانم بیشتر باور کنم اثرگذاری عظیم ارزش ها، انتخاب ها، تصمیم هاو اولویت های ما بر فراز و نشیب روند زندگی است.

رضایت را به عنوان شاخصی در مناسب و مفید بودن تصمیمات و انتخاب ها می دانم. البته منظورم از رضایت به معنای راحتی و آسودگی خیال نیست. در هر انتخابی چالش هایی نیز پیش رو خواهد بود. اینکه بتوانیم در طول مسیر در حل مسائل پیش رو با از دست دادن انرژی و توان کمتر قدم برداریم و گله و شکایت و آه و ناله و شیون را چاشنی هر اقدام و حرکتی نکنیم می تواند از اثرات رضایت باشد. رضایت و خشنودی ای که از باورها و خواسته های قلبی و درونی ما نشأت می گیرد.

برای برنامه ریزی بلند مدت نیاز به تعمق و فکر کردن جدی تر است. فعلاً دو مورد از ترجیحاتم که دوست دارم وقت بیشتری برای آن ها بگذارم تا در آینده هم از اثرات مثبت آن ها بهره مند شوم، تلاش برای کسب مهارت و توانمندی در نوشتن و کتاب خواندن و یادگیری عمیق و اثربخش است.

صیقل دادن ذهن

استاندارد

یکی از سوالاتی که در دوران کودکی، ذهنم را به خودش مشغول می کرد این بود که چطور مثلاً وقتی امام حسین (ع) خودش را معرفی می کرده و می گفته که فرزند رسول خداست باز هم به جنگ و ستیز با او بر می خاستند؟ چرا وقتی این قدر واضح خودش را معرفی می کند، دیگران متوجه نمی شوند و با او مخالفت می کنند؟ متعجب می شدم از اینکه وقتی همه چیز واضح و روشن است. چطور می شود آدم نبیند و نفهمد و مرتکب اشتباه شود.

چند سال بعد، سوال دیگری داشتم چرا وقتی کاری یا حرفی یا عملی خوب و خیر و نیک است، دیگران از انجامش و گاه حتی از شنیدنش پرهیز می کنند و حاضر نیستند لحظه ای به آن توجه کنند؟

بر اثر گذر زمان، تجربه ها و ادراک های کسب شده، به پاسخی رسیدم که تا حدود زیادی متقاعدم کرد.

ما با توجه به ارزش ها، اولویت ها، باورها و اعتقادات و مدل ذهنی مان زندگی می کنیم و محیط اطراف را درک می کنیم.

تا زمانی که خود را برترین و کامل ترین تصور می کنیم یا با نگاهی تک بعدی به پردازش اطلاعات دریافتی می پردازیم، نقص و ایراد و ابهامی در نوع تفکر و عملکرد خود نمی بینیم، به این شکل، مسلماً در برابر هر آنچه ناقض باورهایمان است موضع گیری می کنیم و آنها را نکوهیده می دانیم. تعصب است که انسان ها را به بن بست می کشاند.

شک و تردید در اکمل بودن، منعطف بودن و بررسی و تجزیه و تحلیل سبب می شود حداقل یک پله جلوتر یا عقب تر را هم ببینیم. کم و کاستی و ایراد و اشتباهات را ببینیم و برای اصلاح شدن آنها و جایگزینی شان با رفتاری مناسب تر دست به کار شویم.

البته منظورم از منعطف بودن و نبستن دریچه ذهن و نگاه، این نیست که مسیر را بر روی هر گونه ورودی ای باز بگذاریم. مجهز بودن به فیلتری برای تمیز دادن اطلاعات سالم از ورودی های ناسالم و مسموم، می تواند تقویت کننده باشد. همچنین مناسب است در بازه های زمانی متفاوت، اندیشه و ذهن خود را صیقل دهیم.

یکی از اساتید عزیز در مقطع و دوره ای که دانشگاه درس می خواندم، به ما سفارش می کرد که در دعا کردن ها یمان از خدا بخواهیم توانایی تحلیل کردن و توانایی فکر کردن را نصیب مان کند.

تفکر کردن و اندیشیدن نوعی نرمش فکری است که برای تقویت قوای ذهن ضروری محسوب می شود.