تحلیلی مختصر و ناقص

استاندارد

ندیدن روندها و قضاوت بر اساس مشاهده ها یا رویدادها و هر آنچه صرفاً در زاویه دید افراد قرار می گیرد باعث  تصمیمات و اشتباهات بزرگ می شود.

در جریان زلزله غرب کشور، نتیجه بی اعتمادی مصادف با هدررفت و اسراف منابع و داشته ها، هرج و مرج و بی نظمی، بی تفاوتی نسبت به مسائل آینده و پیچیدگی و عمیق نمودن مشکلات شده است.

کمک های انفرادی و گروه های مختلف که هر یک به صورت مجزا دست به کار شده اند، نمادی از یکپارچگی و اتحاد نمی تواند باشد و به نوعی نمایش اختلافات داخلی است.

به نظرم یکی از عواملی را که می توان نتیجه این آشفتگی و نابسامانی دانست، محتواهای سطحی تولید شده در شبکه های اجتماعی است. هر شخصی و گروهی خود را متخصص در تمام حوزه ها می بینند و دست به کاری می زنند که نتیجه آنرا در طی این چند روز شنیدیم و مشاهده کردیم.

این ها نشان از ناتوانی ما در تشخیص متخصص از غیر متخصص، مدرک به دست و بی سواد و مدعیان بی شمار است.

نگرانی ام از این است که با چنین بازتاب هایی، مشکلات آینده پیچیده تر شود و در لحظات بحرانی وضعیت از این روزها متشنج تر شود و کسی برای مرتفع نمودن و حل مسائل پا پیش نگذارد و عملکرد ارگان ها و موسسات رسمی دچار ضعف و اختلال بیشتری برای امدادرسانی شود.

می شنیدم که در جریان توزیع نامناسب شاید یک خانواده چندین پتو دارند و خانواده ای دچار کمبود هستند.

وقتی مدل ذهنی رایج عده ای در ایام تاسوعا و عاشورا، کنجکاوی شان از دانستن نوع غذا نذری است یا حرص خوردن یک سری آدم سیر برای گرفتن غذاهای اضافه است که گاه دور ریخته می شود.

از طرفی رفتار زباله گرد یا کارگر شهرداری که زحمت نظافت شهر را بر عهده دارد، این گونه است که برای رفع گرسنگی دست در زباله می کنند و به خودشان مجوز نمی دهند تا دست به جیب دیگران کنند، آنها در مقابل کمک اطرافیان، حرص نمی زنند و به فکر سایر هم نوعان شان هستند.

یا کسانی که نیازی به ترحم و حمایت از جانب کسی ندارند و سعی می کنند تا آخرین توان شان بر روی پای خود بایستند و با سیلی صورت خود را سرخ نگه می دارند و عزت مند زندگی می کنند. و در این میان چه بسیار کسانی هستند که از ناخوشی های شان، با اغراق بیشتر سخن می رانند و خوشی ها را در بعدی کوچک بیان می دارند تا مبادا چشم زخم بخورند.

هر یک از افراد بالا در شرایط بحران چه خواهند کرد و چگونه برای رفع مشکلات شان اقدام خواهند کرد؟

آیا مدیریت زندگی شخصی خود را داریم که حالا قصد مدیریت یک گروه و یک حوزه را داریم؟

به نظرم اول بهتر است به اندازه خودمان و در حد و توان خودمان و در جایگاه خودم به نحو مطلوب نقش ایفا کنیم تا بتوانیم در آینده با عزت نفس به سراغ وزنه سنگین تر برویم.

در این میان ترجیح می دهم نسبت به موسسات و سازمان های رسمی از جمله هلال احمر اعتمادم را حفظ کنم.

البته من هم ادعای متخصص بودن را ندارم. صرفاً می خواستم این بار برای شروع نوشتن یک متن تحلیلی، به حد فهم خودم چنین تحلیلی را با تمام نقص اش بنویسم به امید اینکه در آینده بتوانم بهتر ببینم و  مسائل و دنیای اطرافم را با جزئیات مفصل تر و روشن تر، تشریح و تحلیل نمایم.

در بحران، منطق پیروز است یا احساس

استاندارد

مدل ذهنی، مشمول روندی از افکار و اندیشه ها و باورهای ماست که مسیرش به سادگی تغییر نمی کند یا بر اثر یک رویداد نمی توان انتظار داشت که متحول شود. تغییر و تحول در مدل ذهنی و باورها به تدریج صورت می پذیرد و آهسته آهسته نفوذ می یابد و عمیق و پایدار می شود.

بر این باورم، انجام کار خیر و کمک رسانی اگر جزو مدل ذهنی مان باشد و جایگاهی در زندگی مان داشته باشد. فرقی نمی کند روزهای بحران را در پیش رو داشته باشیم یا شرایط عادی. هر فردی با چنین افکاری تا جایی که در توانش هست، سهمی را به این کار اختصاص می دهد.

با اینکه در دوران جنگ کودک بودم و فقط صحنه هایی از رژه های نظامی، اعزام شدن اطرافیان به جبهه های جنگ یا تشییع شهدا را به خاطر دارم. اتفاقاتی که این روزها در اطرافم می بینم برایم یادآور گفته ها و خاطرات همکاران و کسانی است که از دوران جنگ تعریف می کردند.

وقتی شنیدم همچون موقعیت ها و شرایط گذشته، مردان چند خانواده خویشاوند قرار است به همراه یکدیگر راهی غرب کشور  شوند تا محموله  کمک های جمع آوری شده، طی یکی دو روز گذشته را به آن منطقه برسانند. اولین سوالی که بر زبانم جاری شد این بود: کی برمی گردید؟

در چنین شرایطی، گاه بدترین سناریو را در ذهنم تجسم می کنم که شاید آنهایی که راهی چنین مسیرهایی در زندگی می شوند، نتوانستند بازگردند. آیا به این فکر کرده اند که خانواده آنها چه خواهند کرد؟ نمی دانم شاید من زیادی بدبین باشم اما احساس می کنم آنها کمتر به این موضوع فکر می کنند و شاید  هم خوش بین هستند.

واقعیت جامعه در دوران جنگ و پس از دوران جنگ چه بوده است؟ خانواده ای که بخواهد با آبرو و عزت زندگی کند و بدون نیاز و سربار شدن گلیم خود را از آب بیرون بکشد چقدر باید متحمل هزینه (منظورم هزینه مالی نیست) شوند؟ چطور آن ها راضی می شنوند پاره های تن شان برای رفع چالش های مسیر زندگی، خجل و شرمنده اطرافیان باشند.

هیچ یک از خانواده ها مانع رفتن مردان شان نشدند اما شاید بخاطر داشتن دلشوره و دیدن چهره نگران همسران شان این فکرها در ذهنم چرخید.

می دانم که هر چیزی پیش بیاید، دیر یا زود هر فردی و هر خانواده ای با شرایط جدید وفق می پذیرد و زندگی در جریان است.

 با این حال فکر می کنم گاه دچار خطای شناختی می شویم. شبیه این مورد که کمک رسانی به هم نوعان کمی دورتر را از کمک به نزدیکان نیازمندی که در اطرافمان هستند ارجح تر قلمداد می کنیم.

به نظرم می شود شدت تنش ها را کمتر هم کرد و کمی منعطف اقدام نمود. کاش در لحظات بحرانی پای منطق را هم وسط بکشیم و کمی از خطاهای ذهنی و شناختی فاصله بگیریم تا تصمیم مناسب و معقولانه تری اتخاذ کنیم.

در همین ماجرایی که توصیف کردم شاید مفید تر بود، حداقل یکی از مردان به نمایندگی سایرین، در کنار اعضای خانواده باقی می ماند. از یک طرف باعث دلگرمی سایر خانواده ها می شد و از طرف دیگر در صورت مواجهه با یک مشکل یا مسئله ای که نیاز به حضور یک مرد هست، او می توانست خانواده ها را در مرتفع نمودن و کاهش نگرانی شان همراهی نماید.

ان شاءالله وقتی به سلامتی بازگردند حتماً این موضوع را با آنها مطرح خواهم کرد، شاید کمی روی آن فکر کنند.

مسیر شگفت انگیز رشد

استاندارد

صرفاً دوست داشتن و علاقه مندی به هنر و ادعای میل و رغبت و طرفداری از یک مهارت بسنده نخواهد بود.

البته علاقه مندی و داشتن انگیزه می تواند نقطه عطف باشد.

کلیدی ترین نقطه در سیر روند رشد و تعالی برای دستیابی به یک هنر و و توانمند شدن در یک مهارت، اقدام و عمل های کوچکی و دائمی است.

برای کسب هر نوع مهارت و هنری بایستی دست به کار شد.

چه بسیار شنیدم و به این باور رسیده ام که عادت و اقدام های کوچک مستمر می توانند اثرات بزرگ و حیرت انگیزی را به ثمر آورند.

در ادامه همین عادات کوچک، تغییرات کوچکی شکل می گیرد و نحوه عملکرد را چنان متحول می کند که شاید برای آنانی که پا در آن مسیر نگذاشته اند، غیر قابل باور باشد. کسانیکه وقتی شاهد نهایت امر و دستاوردی هستند آنرا نوعی رویداد تلقی می کنند.

زمانیکه در حال پرورش و توانمند شدن در یک مهارت، با چالش ها و فراز و نشیب های مسیر پیش رو دست و پنجه نرم می کنیم شاید بیش از دریافت بازخورد مثبت، آنچه نصیب مان شود انواع و اقسام سرزنش ها، بی تفاوتی ها و دست کم گرفتن ها باشد.

بهتر است نه از تحسین ها چنان مشعوف شویم که هدف اصلی را فراموش کنیم و نه از نامهربانی ها چنان بشکنیم که از مسیر اصلی منحرف شویم.

انگیزه کلیدی و درونی تر را می توان در اهداف بزرگ ردیابی کرد. مثلاً انگیزه نوشتن می تواند رسیدن به هدفی مثل نویسنده شدن یا با هدف توانمندی در تجزیه و تحلیل داده ها یا با هدف تقویت تفکر نقادانه و یا ترکیبی از تمام اینها باشد.

هدف اصلی و مهارت کلیدی مورد نظر را بهتر است مادام در نظر بگسترانیم و در وجودمان حک کنیم و با آگاهی از تمام فراز و نشیب های پیش رو، گام های استوارتری برداریم.

مسیر یادگیری و توانمندی سخت و زمان بر و طولانی مدت است و نمی شود آنرا در مدت کوتاه و بدون درد پیمود.

در این حین، مشورت و دریافت راهنمایی از افراد خبره و متخصص در حوزه مورد نظر یا مجاورت با همراهانی که به مانند ما در حال قدم برداشتن در آن مسیر می باشند، انرژی بخش و انگیزاننده می باشد.

با رخوت و سستی به مقابله برخیزیم.

از کنار حرف های بی پایه و اساس دیگرانی که در عبور از موانع مسیر زندگی خودشان  دچار ضعف هستند بگذریم و به سرگرمی های بی معنا و پوچ یا سرخوشی های زودگذر اعتنایی نکنیم.

بهتر است برای جاری بودن و برای حرکت، به بطن چالش ها رسوخ کنیم و بر چالش ها فائق آئیم.

ما باید راه خودمان را به صورت متمایز و منحصر به فرد در پیش بگیریم و سکان زندگی را به دستان خود در جهت مناسب بچرخانیم.

از فرصت محدود زندگی با استفاده حداکثری از منابع مان، نهایت بهره و حظ وافی را ببریم تا در لحظه پایانی رنج از دست دادن و تهی بودن را متحمل نشویم.

مدل تفکر کشاورز

استاندارد

برای اثبات وجود خود، می شود استقامت به خرج داد و  قدم ها را مصمم تر برداشت.

برای برخاستن، بایستی مدت زمانی بر روی زمین تقلا کرد و افتان و خیزان به تکاپو افتاد، تا به مرحله برخاستن نائل شد.

برای نشان دادن مخالفت، می توان سر خم نکرد و به باورها و عقاید مورد نظر پایبند بود و پر تلاش به مسیر خود ادامه داد.

مقابله با ترس امکان پذیر خواهد بود اگر بتوانیم، اقدام کنیم و برخلاف جریان ترس ها و تنش ها، حرکت کنیم و سختی را به جان بخریم تا بر قله رفیع آرامش صعود پیدا کنیم.

برای نیل به پیروزی و دستیابی به آنچه بیان شد، مناسب و مفیدتر است تا مدل تفکر کشاورزی داشته باشیم نه تفکر کارگری.

کارگر با توجه به حقوق پایان ماه و برای دریافت پاداش و مزایا کار می کند.

در مقابل، کشاورز بذرها را می کارد،  صبر پیشه می کند و امیدوار است تا فصل درو فرا رسد. آنگاه می بیند که چه میزان محصول قابل برداشت دارد؟ و آیا اصلاً محصولی برای برداشت وجود دارد؟

صبوری، کاهش توقع و انتظار، برای کسب نتیجه و دستاوردها در ازای عملکرد و زحمات مستمر در بلندمدت ، مانع از دلسردی و بی انگیزه گی می شود و مهم تر اینکه باعث می شود مقاوم و مصمم در پی هدف خود و کشف مسیرهای جدید به پیش رویم.

آنچه در رابطه با مدل تفکر کشاورزی و کارگری بیان داشتم، وام گرفته از صحبت های میثم مدنی عزیز در مجموعه نوشته هایش درباره “چرا کتاب بخوانیم؟” می باشد که بسیار بر دل و جانم نشست.

نظم در نوشتن

استاندارد

روزهایی که سرحال نیستید و کارها خوب پیش نمی رود چه می کنید؟

امروز که دفتر یادداشت مربوط به درس گزارش نویسی در متمم را تورق می کردم، در بخشی از آن با عنوان “نویسندگان چگونه می نویسند؟ با سوال بالا مواجه شدم. برایم جالب توجه آمد چون خودم هم چند روزی می شد تحت چنین چالشی قرار گرفته بودم.

با دو پاسخ از نگاه دو نویسنده روبرو شدم:

  • نوشتن را کنار می گذارم و صبر می کنم تا اوضاع بهتر شود و سرحال تر شوم.
  • نویسنده حرفه ای باید زمانبندی روزانه داشته باشد و به آن متعهد باشد. نوشتن یک مهارت است و نه یک هنر. اگر به خاطر اینکه چیز الهام بخش در ذهن مان پیدا نمی کنیم از مهارت خود فاصله می گیریم خودمان را فریب داده ایم. به تدریج زیربنای مهارت مان تخریب می شود.

هر دو مدل را تا حدودی تجربه کرده بودم.

همین چند روز اخیر، وقتی به خودم سهل گرفتم و تعلل کردم تا شرایط بهتر شود و موضوعی و بهانه ای برای نوشتن پیدا کنم، روزهایم به همین منوال گذشت و فاصله ای ایجاد شد. امروز دست به کیبورد شدن هم کمی برایم سخت بود.

اما بخاطر دارم که یک زمانی، با تمام مشکلات، خستگی و فرسودگی وقتی دست به کار شدم و تا حد بضاعت و توانم در تقویت مهارت ها و خواسته هایم تلاش می کردم،  همان قدم های هر چند کوچک بر عزت نفسم می افزود و محکم تر شدم و با انگیزه بیشتر دست به کار می شدم.

نوشتن هم جزو مهارت هایی است که نیاز به مداومت و ممارست دارد و برای تقویت آن لازم است از برداشتن قدم های کوچک و روزانه نویسی دست بر نداشت.

همچون سایر دوستان، من هم بالطبع دوست دارم و تلاش می کنم تا نوشته هایم مفید و سازنده باشند اما از جهتی به این نتیجه رسیدم که نباید این هدف، مانعی بر سر راه منظم نویسی شود. قبل از اینکه دیر شود و فاصله ها بیشتر شود بایستی به مقابله بپردازم.

ترسم از اینست که نامنظم نوشتن برابر شود با تضعیف و تخریب تدریجی مهارت نوشتن.

دنیا در دستان کیست؟

استاندارد

سناریو اول:

تازه از مرخصی برگشته بود که پیشنهاد شد برای سفری سه چهار روزه همراه شود. در کمترین زمان ممکن تصمیمش را گرفت و قبول کرد. کارمند بود و یکی از فرزندانش هم مدرسه ای بود. قبل از سفر و در آخرین روز با مدرسه تماس گرفت و عنوان کرد که سفری پیش آمده و می خواهد اطلاع دهد که فرزندش چند روزی مدرسه نمی آید، در جریان باشید. آخرین ساعات حضور در اداره، با شخصی که بعنوان سرپرست اداره بود برای گرفتن مرخصی هماهنگ کرد. در نهایت بی هیچ دست انداز یا به تعبیری با حداقل ترین چالش، راهی سفر برای گذراندن اوقات خوش شد.

سناریو دوم:

تولد فرزندش نزدیک بود بود و از یک ماه قبل برای تدارک میهمانی و جشن تولد در حال برنامه ریزی بود. چه لباسی بپوشند؟ چه پذیرایی صورت بگیرد؟ خانه را چطور تزئین کند؟ کارت دعوت را خودش طراحی و تولید کند یا حاضری بخرد؟ (ترجیحش درست کردن کارت ها به دست خودش بود) چه کسانی را دعوت کند؟ چه زمانی تماس بگیرد و مهمان ها را دعوت کند؟ کیک تولد را از کجا بگیرد؟ برای تزئین روی کیک چه چیزی سفارش دهد؟ میوه چند نوع بگیرد؟ و …

کیک تولد به آن شکلی که سفارش داده بود تحویل نشد. میهمانان با تاخیر و بی نظم و پراکنده در جشن حاضر شدند. در شب تولد، فرزند بیمار و بد اخلاق بود و …

سناریو سوم:

کارمند در اداره پیگیر انجام کاری بود که به او محول شده بود. در همان روز  با سرپرست مربوطه که تقریباً رابطه نزدیک تری داشت تماس گرفت و درخواست کرد تا اطلاعات را در اسرع وقت به دستش برسانند. برای اینکه خیلی سخت نگیرد از در تعامل و مصالحه صحبت کرد و برای شنبه هفته آینده قول گرفت تا اطلاعات را کامل تحویل بگیرد. شنبه همدیگر را دیدند و کارمند با لبخند یادآوری کرد که امروز منتظر هست. شنبه چیزی به دستش نرسید یکشنبه، دوشنبه و روزهای بعدی هم هر بار که پیگیری می کرد سرپرست با عذرخواهی و خوش و بش کردن عنوان می کرد چشم حتما امروز هماهنگی می کنم تا برایت ارسال کنند. بعد از چند روز که اطلاعات ارسال شد، کارمند متوجه شد که نقص و ایراد بسیاری در کار است. نکات اشتباه را بازگو کرد و قرار شد اصلاحات صورت گیرد و فایل تکمیلی مجدداً ارسال شود. اما خبری نشد و هر بار که پیگیری صورت می گرفت سرپرست عنوان می کرد که چشم، حتما همین امروز هماهنگ می کنم تا به دستت برسد. روزها گذشت و کارمند موضوع را با مسئول بالا دستی اش در میان گذاشت که از سوی مقام بالاتر پیگیری شود تا کم کاری و تعویق در انجام کار از جانب کارمند تعبیر نشود.

قرار شد جلسه ای مشترک گذاشته شود تا انجام آن کار به صورت جدی تر پیگیری شود. جلسه کنسل شد. روزها و هفته ها و ماه ها گذشت. بعد از سه ماه یک روز با تماس همکار آن کارمند، با واحد مربوطه در همان روز فایل تکمیلی ارسال شد و پس از آن تماس گرفتند که راستی آن فایل را به آن کارمند هم بدهید و پیغام بدهید که دیگر اینقدر تماس نگیرد. کارمند تعجب زده و عصبانی شد. کارمند نمی تواند با فرهنگ آن شرکت سازگار شود.

هر سه سناریو بالا با واقعیت امر، فاصله چندانی ندارد. آنها را با توجه به محیط اطراف و تجربیات شخصی خودم بازگو کردم. وقتی به روند اتفاقات و طرز برخورد و مدل های ذهنی و الگوهای رفتاری و سبک زندگی های متفاوت در اطرافم نگاه می کنم در اکثر مواقع چنین می گذرد.

ادعا یا واقعیت این است که درصد بیشتر جامعه و مردم از هر صنفی بر اساس داستان کارمند در سناریو اول و سرپرست و شرکت در سناریو سوم زندگی می کنند. این حرف را بارها شنیده ام “برای اینکه اذیت نشوی بهتر است خیلی سخت نگیری، کمتر کسی مثل شماست. دنیا در دست همین اکثریت است”

در این خصوص بحث نمی کنم. به نظرم، هر کس در هر جایی که هست و به هر شکلی که برخورد می کند برای خودش مناسب است و احتمالاً توانسته از پس مشکلاتش بر آید که حاضر نیست سبک زندگی اش را اصلاح یا تغییر دهد و یا سبک رفتاری دیگری را ببیند.

اما گاه در مجاورت و مصاحبت با این افراد برای سوق به سمت فکر کردن این سوالات را می پرسم:

  • آیا در بازه زمانی بلند مدت هم چنین افراد یا چنین شرکت هایی پابرجا هستند و ماندگار؟
  • آیا در افق زمانی بلند مدت هم این افراد می توانند با راحتی و آسودگی خاطر گذران زندگی داشته باشند؟
  • هزینه و فایده کدام یک از سبک های زندگی در درازمدت، مناسب تر و مفید تر است؟
  • کدام یک از این افراد آسیب کمتری را به خود و محیط اطراف تحمیل می کند؟
  • آیا در همه جا می توان با سبک رفتاری اکثریتی، از پس حل مشکلات بر آمد؟

یادداشتی کوتاه بر آثار دن اریلی

استاندارد

تا کنون تعداد سه جلد از کتاب های دن اریلی از جمله نابخردی های پیش بینی پذیر، پشت پرده ریاکاری و جنبه مثبت بی منطق بودن را که در ارتباط با اقتصاد رفتاری می باشد مطالعه کردم و به نظرم بسیار کاربردی بودند. کاربردی از این جهت که بر اساس نتایج بدست آمده از آزمایشات متعددی که در این کتاب ها عنوان شده است، در تصمیم گیری ها و انتخاب ها می شود آگاهانه تر دست به اقدام زد.

دن اریلی از آنجایی که در کتاب هایش با به اشتراک گذاشتن تجربیات شخصی اش از جمله سختی های بی شائبه ای که بر اثر حادثه سوختگی متحمل شده و با بیان نکات مفید و آموزنده ای که در طول دوران بستری و درمانش کسب کرده، توانسته به عنوان نویسنده ارتباط عمیق تری را با مخاطب برقرار نماید.

دن اریلی همچنین در هر یک از کتاب هایش بر اساس تحقیقات و آزمایش های فراوانی که با کمک همکارانش ترتیب داده، به بحث و تشریح جزئیات مسائل و دغدغه هایش می پردازد و با تکیه بر روش علمی و بطور مفصل نابخردی و بی منطقی های انسان را گردآوری، بررسی و تفسیر می نماید. البته در بی منطقی ها و تصمیم گیری بر اساس احساسات و عواطف جنبه های مثبت و امیدوار کننده ای را هم یادآور می شود که می تواند یکی از نشانه های تفاوت و تمایز انسان ها باشد.

نکته جالبی که در پایان کتاب جنبه مثبت بی منطق بودن عنوان نموده و بر آن تاکید دارد، این است که در تصمیم ها و تفکرات، باورها، پیشنهادها و توصیه های اطرافیان و همچنین انتخاب های مان شک و تردید داشته باشیم و بر اساس آنچه تا کنون انجام شده یا اینکه بر مبنای آنچه گذشته گان و پیشینیان اقدام نموده اند پیش نرویم. قدم گذاشتن در مسیری که بیشتر پا خورده است را بر مبنای آمار و ارقام و اقدام اکثریت با دیده ی تردید بنگریم. دن اریلی از ما می خواهد که سعی کنیم سوالات زیاد داشته باشیم و از جهات مختلف به مسائل نگاه کنیم و یک مسئله را درست تعریف کنیم. برای موفقیت در این مهم پیشنهادش این است که هر چیزی را در بستر آزمایش قرار دهیم و با تعدادی آزمایش هر چند کوچک در تصمیم ها و انتخاب های خود آگاهانه و منطقی تر دست به اقدام بزنیم.

به نظرم با توجه به فرصت محدود و اینکه یک بار بیشتر نمی توانیم زندگی در این وادی را تجربه کنیم مناسب و مفید می تواند باشد تا پیشنهاد دن اریلی را در حد امکان به عمل آوریم و بر روی موضوعات و مسائل پیش رو، کمی متوقف شویم و به سرعت راحت ترین راه حل را انتخاب نکنیم. مدتی را به جمع آوری و گردآوری اطلاعات بپردازیم و بر روی راه حل های مختلف و احتمالاً نتایج متفاوتی که در انتهای هر یک از مسیرها در پیش خواهد بود، بیندیشیم و تصورات عمیق تری را در سر بپرورانیم و دست به انتخاب آگاهانه تری بزنیم.

 

ذخیره روشنایی برای تاریکی

استاندارد

مطلق گویی نکنیم و مطلق بینی نداشته باشیم و گفته های قطعی و مطلق را هم جدی نگیریم.

وقتی حال دلمان به طور کلی خوب هست، هر گاه حتی دلیل روشن این همه پر انرژی بودن و نشاط را هم  نمی دانیم.

دنیای اطراف هم در نظرمان زیباتر از روزهای دیگر هست.

ترجیح خودمان اینست که همیشه و هر لحظه مان زیبا، خوب و سرشار از انرژی باشیم.

اما در دنیای واقعی وقتی نیم نگاهی به روند عملکرد مثلا یک ماهه خودمان بیندازیم، می بینیم که اینطور نیست یا لااقل امکان و احتمالش کم است.

در طول یک ماه، روزهایی را پر انرژی، پرتلاش و با انگیزه هستیم، چند روزی را با سختی و بی انگیزه به کارها و امورات مان رسیدگی می کنیم و چند روزی را بایستی تحت کنترل بیشتر  سپری کنیم تا در مسیر تحقق اهداف و خواسته هایمان قدم برداریم.

روند طبیعی می تواند به این شکل باشد. در طول یک ماه، گاه چهار فصل را تجربه می کنیم و شاهد گرما و سرما، بهار و خزان و زمستان زندگی روزمره خود خواهیم بود.

برای اینکه بتوانیم در روزهای سخت و تیره مانع تحلیل رفتن شویم و با استقامت بیشتری قدم برداریم، مناسب است از انرژی مان در روزهای پر از شادی نهایت بهره و استفاده را ببریم. به حد کفایت در چنین روزهایی بهینه عمل کنیم و ذخیره شادی و ذخیره توان و انرژی داشته باشیم تا بتوانیم در روزهایی که متحمل سختی می شویم آن ذخیره را به عنوان سوختی برای صبوری به خرج دادن هزینه کنیم.

چگونه می توانیم به اندازه کافی و وافی در روزهای خوش سرمایه گذاری داشته باشیم؟

  • کمک کردن و دست یاری دادن برای رفع حاجت می تواند پس انداز خوبی برای روزهای گرفتاری باشد.
  • بیشتر خواندن و بیشتر کار کردن و طولانی تر نوشتن در روزهایی که حال بهتری داریم می تواند پس انداز روزهای بی حوصلگی و کم کاری مان باشد.
  • مفید و سازنده واقع شدن در محیط پیرامون می تواند مرهمی باشد بر روزهای کسالت باری که حتی حوصله خودمان را هم نداریم.
  • زیبا سخن گفتن و صادقانه و خالصانه عمل کردن می تواند ذخیره ای باشد برای روزهایی که سکوت و انفعال را انتخاب کردیم.
  • برنامه ریزی داشتن و استفاده حداکثری از امکانات و داشته ها و توانایی ها در روزهای خوشی می تواند پشتوانه گرمی باشد برای بی برنامگی ها و پراکندگی هایی که گاه پیش می آید.

همراهان همیشگی

استاندارد

می توان با ترس کمتر و دیدی روشن تر، جور دیگر نگریست و درک کرد یا پا در وادی ناشناخته ها گذاشت.

پیدا کردن همراهی که بی هیچ چشم داشت، در لحظات شادی و نشاط، لحظاتی که بی حوصله و بی رمقی، لحظاتی که ناراحت و غمگینی، لحظاتی که هیجان زده ای و در هر لحظه با هر احساس و روحیه ای که هستی، می توانی روی آن حساب کنی.

احساسات گذرا هستند و چندان قابل اتکا نیستند

اما گاه بر اساس آنها مورد قضاوت قرار می گیریم

داشتن همراهی که مدام بر تو خرده نگیرد و با لحنی شفاف و صادقانه و به دور از تعارفات با تو سخن بگوید، دری کمیاب است

می توان کتاب را به عنوان آن همراه همیشگی یافت و برگزید.

همراهی که آگاهی فراخ و دید ژرف و اندیشه ای دیگر هدیه می دهد

در پایان یک روز سخت یا آغاز یک روز زیبا، لحظات و گذر زمان را جاری و روان می سازد

با کتاب به عنوان یک همراه خوب و همیشگی روزگار را سپری می کنم و هر روز یاد می گیرم و آموخته ها را به سمت عمل هدایت می کنم. تلاش می کنم از این همنشینی غافل نشوم و تا آخرین فرصت حیات، همراهی اش را از دست ندهم.

نوشتن هم یکی دیگر از همراهان خوب است

مو شکافانه عمل می کند و جزئیات را نمایان می کند.

نوشتن هم نوعی فکر کردن است فکر کردن عمیق

با این حال جنس نوشتن بر روی کاغذ می تواند، سیری دیگر باشد.

بزرگ منش بودن

استاندارد

از شنیدن و مطالعه زندگی نامه بعضی بزرگان و اندیشمندان حیرت می کنم.

شگفت زده می شوم از انتخاب روش و نوع بازخوردشان در مواجهه با چالش و سختی های پیش رو

آنان هم از گونه انسان ها هستند.

اما بسیاری از ما برای توجیه نامناسب بودن انتخاب های مان عنوان می کنیم

انسان ها دارای ظرفیت گوناگونند و آستانه تحمل هر شخص فرق می کند

اما مگر آن اقلیت از جنس دیگر و گونه ای دیگر هستند

اصلا مگر با این حرف ها و پیش رفتن به این شکل، مشکلی حل شده یا اینکه از میزان سختی کاسته شده؟

یا مگر سختی و درد وارد شده بر دیگران کوچک بوده؟

مناسب است بجای توجیه و آوردن هزار و یک دلیل برای دفاع از موضع خود

تعصب به خرج ندهیم  و این را هم ببینیم که

می تواند تمایز آن اقلیت، بالا بردن سطح تحمل و صبوری باشد برای تبدیل کردن سختی به شکوفایی و اعتلا.

یعنی به جای غصه خوردن و عجز و ناله، سعی کرده اند دست به کار شوند و جایگزین مناسب تر و خوشایندتری به جای ناله و زاری پیدا کنند.

قطعاً چنین طریقی آسان نیست و بسیار سخت است

 چقدر تحسین برانگیز و حیرت آور است زندگی و منش بزرگانی همچون ملاصدرا، نادر ابراهیمی، نیچه، دن اریلی و احتمالاً خیلی از بزرگان دیگر که هنوز آنها را نشناختم.

فاصله بسیار است

به هر حال بسیار باید بیاموزم و تمرین کنم

امیدوارم روزی اکثریتی بشویم یا لااقل جزو همان اقلیتی باشیم که بتوانیم همچون بزرگان قدم برداریم، مسائل را حل کنیم و مسیر پر فراز و نشیب زندگی را بپیماییم.